
از زمانی که گوش سپردن به لذتبخش ترین ندای درونیام را به فراموشی سپردم، عنکبوتها و عقربها دیوار و سقف اتاقم را تسخیر کردند. در پی مذاکره ای که با بزرگترین عنکبوت روی سقف داشتم پیمانی امضا شد که طبق آن نه کسی مرا نیش میزد و نه من آسیبی به بندپایان اطرافم میرساندم. صلحی به ظاهر آرامش بخش اما امان از وحشت گاه و بیگاه از دیدن آنها روی ملافه یا هنگامی که شباهنگام پای یکی سر میخورد و تالاپ روی صورتم میافتد . در آینه به تماشای صورت خود مشغول بودم . مردی سی ساله با دو نیمه . نیمهی راستم حداقل ده سال پیرتر از نیمهی چپم بود . و اما حس درونی ام حداقل پنجاه سال سن داشت. با حجم دیوانه کننده ای از دغدغه و فکر و نگرانی. آینده شفاف نیست و شاید نباید خیلی درگیر آن شد. اما وقتی یکی از احتمالات شمشیر و شکست است ترسی مخفی از دیوار پشتی ذهن آرام آرام گاز میگیرد و مثل موریانه میخورد . آینده چه برای من به ارمغان میآورد ؟ اصلا چرا و چگونه و به چه مناسبت میتوان احساس خوشبختی کرد ؟ در سیاهترین آسمان و خلا و هیچ و پوچ من به خیال خود ستاره ای درخشان داشتم و دارم ولی آیا خواهم داشت ؟ جواب سوالاتم را به طور قطع نمیدانم. در گذشته قطعیتم بیشتر بود و الان هر دو سوی یک مناظره برایم حرفی برای گفتن دارند . اظهار نظرهای گذشته برایم سنگین است هرچند این مغز آشفته به هرچیزی سرک میکشد و دیگر کار به جایی رسیده که انگار هیچ برایم تازگی ندارد . هرچه میشنوم یا می بینم از قبل داده ای پیرامونش در ذهنم وجود دارد. این کنجکاوی و واکاوی بیمارگونه در نهایت جهان هستی را به طرز عجیبی بی مزه کرده . هرچند حیرت انگیز و مرموز اما این رمز و راز دیگر روحم را به ارتعاش در نمیآورد. لحظاتی هست موقتی که انسان از خودیتِ خود فاصله میگیرد و جدا میشود به مانند لحظهی اوج عشق بازی یا زمانی که تیم محبوبت در یک مسابقه مهم گل میزند. بعضی میگویند این همان لذت اصیل زندگی است که از نوزادی و پس از محرومیت از مکیدن پستان مادر از ما ربوده شده و ما تا ابد به دنبال آن هستیم. مادر، تنها پناه ترسهای ابدی. پدر تنها قلعهی محکم . امان که پیرشدن آنها خود بزرگترین ترس است!از اینکه میترسم خنده ام میگیرد.ترس هم وجود دارد هم مسخره است و هم نیست . این مکانیسم بقا و هشدار که اینقدر الکی بال و پر گرفته. خوشا به حال آنها که کتابخانه ها را آتش زدند.