سالها پیش مدتی را در کلبهای چوبی وسط کوهستان سپری کردم. هرچند به نظر همه کاری احمقانه بود که کسی در میان زمستان در ارتفاعات بدون امکانات اولیه زندگی کند اما غرور جوانی و حس ماجراجویی برایم انگیزه کافی ایجاد کرده بود. روزها با تبر قدیمی پدرم هیزم جمع میکردم و با استفاده از روشهای سنتی و تلههای کوچک برای خود آب و غذا فراهم میکردم . همه چیز به نظر خوب میآمد تا اینکه روزی از خواب بیدار شدم و متوجه شدم بارش سنگین برف در شب گذشته ،درب کلبه را مسدود کرده و راه خروجم بسته شده . سرمای طاقت فرسا کل وجودم را فرا گرفته بود. ترس و وحشت و غریزهی بقا . هرچه تلاش کردم و زور زدم موفق به خروج از کلبه نشدم. کم کم داشتم ناامید میشدم. سرما بر من پیروز شده بود. این آخرین نفسهای من بود. کم کم بی حال شده بودم و تشنگی و گرسنگی به کمک سرما آمده بود. از حال رفتم . نمیدانم چقدر گذشته بود . چشمانم نیمه باز شد. حضور یک نفر دیگر را در کنارم حس میکردم. فکر میکردم فرشتهی مرگ است و کار من دیگر تمام است. هوشیار تر که شدم فیگور زنی را بالای سرم دیدم با پوستی روشن به سفیدی برف. به آرامی روی صورتم خم شد و نفسش که بخاری شیری رنگ بود را به درون دهانم دمید. گرمای عجیبی داشت . کل بدنم جان گرفت. حیاتی دوباره به من بخشیده شد . این یک معجزه بود. تمام سرما و تشنگی و گرسنگی من به همان نفس از بین رفت. سرحال که آمدم از او پرسیدم که تو که هستی و اینجا چه میکنی و اصلا چطور وارد کلبهی من شدی ؟ پاسخی نداد. فقط گفت در ازای لطفی که من کرده باید قول بدهم که در مورد این دیدار به هیچکس چیزی نگویم. سپس مثل بخار در هوا پخش و ناپدید شد. درب کلبه باز بود و تمامی مسیر برف روبی شده بود. اتفاقی که افتاده بود برایم سنگین و غیر قابل توجیه بود. هفته ها بعد در شهر با دختر جوانی آشنا شدم که اتفاقا پوستی روشن مثل برف داشت و در ادامه جذابیت رابطه باعث شد که ازدواج کنیم. حاصل این ازدواج ۳ فرزند شد و زندگی ای که همه جوره تأمین و رضایت بخش بود. شبی مست از الکل به او گفتم که زنهای با پوست روشن همیشه زندگی مرا نجات دادهاند. با حسادت زنانه اش پیگیر شد و من داستان شبح درون کلبه را برایش تعریف کردم. داستان که تمام شد در چشمانم خیره شد، کل پوست بدنش رنگ پریده تر از قبل و پوشیده از برف شد. با خشم به من گفت که من همان شبح درون کلبه ام و برای شکستن پیمان هیچ بخششی نیست و دوباره مثل آن شب سرد بخار شد و در هوا پخش شد. مستأصل بودم. او رفت و من ماندم و ۳ فرزند که پوستی به رنگ برف داشتند. و من کارم پرسه زدن در کوهستان شد .امروز اما میدانم که زوزهی باد روی برف در واقع انعکاس ناله و گریهی ملکهی برفی من است و این صدا تا ابد گناه مرا در نفس لوامه ،سنباده میکشد.
