
با یه مغز یواش رو کام داون ام دی رو تخت افتادم و خوابم نمیبره . واسه آلپرازولام زیادی دیره چون فردا صبح زود کار دارم . یه اضطراب مسخره به شکل های مختلف یقه مو میگیره . بی دلیل خودمو قضاوت می کنم . یه کابوس تکراری رو مدام تو سرم میبینم . زندگی خنده دار میشه وقتی آهنگای داریوش داره بهت میچسبه . تناوب عجیبی بین ایمان و تردید . بیشتر نسبت به خودم . ژانر داستان یه درام حوصله سر بر شده . انگار نویسنده عمدا میخواد حوصله خواننده رو سر ببره و چون این ژانر رو انتخاب کرده دیگه باید بهش وفادار بمونه . پایان هم باید خاکستری باشه تا بالانس از بین نره . هنر از نویسنده انتظار داره تعادل رو تا انتها حفظ کنه . بازی بین سیاهی ها و روشنایی ها گیر کرده . مثل جنگ سرد شرق و غرب . و روح من که در میان این هیاهو خاورمیانه بود. تو این ژانر هیچ قهرمانی وجود نداره . انگار خاکستری قویترین موجود دنیاست و هیچ کس توان مقابله باهاش رو نداره . یه دیکتاتوری رنگی. هربار که ریشمو میزنم ، سری بعد که در میاد سفید تر شده. شناخت عمیق از همه چیز در سی سالگی . عبور از خطاهای شناختی . گاها حس میکنم آماده ی رسیدن به مقام پیامبری ام ولی سکوت ازلی و ابدی خداوند متعال این مهم رو از من دریغ کرده . دارم چرت و پرت میگم که ذهنم رو از کابوس و اضطراب دور کنم . خودنمایی و نیاز به تایید اجتماعی در مقابل ذهن پرسشگر خودم . تمام رفتار، کارها و قابلیت ها زیر ذره بین میرود . چشم تیز بین انتقاد به هیچ چیز رحم نمی کند. نیکوتین مثل آبشاری از دود سفید به درون ریه سر می خورد . سرمای عجیب و غریب دی . حلقه ی افرادی که نهایتا به تعداد انگشتان دست شاید برسد . برادرم ، پدرم و مادرم سرمایه اصلی من هستند . به طرز عجیبی دلم میخواد پدر بشم . خونواده داشته باشم. شیطان از زیر تختم بلند بلند به من می خندد . پرش افکار از سر کمبود نوروترنسمیتر های ضروری مغز . آنقدر خالی که مثل پارکینسونی ها حتی دستم را نمیتوانم ارادی تکان بدهم . یک مرشد تنهای ترسو . این چیزی بود که جادوگر زیبا در گوشم زمزمه کرد . جمله ی آیینی و نوشته هایی که شلخته روی قلب مقتول خالکوبی شده بود . من برایت قلب را آورده ام ای جادوگر ، به من ترس را نشان بده. تاریکی در زیر دریاچه ای که در واقع یک اقیانوس است در شبی که شب نیست تلاش می کند از هنر تغذیه کند تا دنیا را تصاحب کند . خوشبختانه در یک داستان خاکستری، تاریکی هم شانس زیادی برای سلطه گری ندارد . سقف دهنم از شدت بی آبی خشکی زده و له شده . حس گلودرد بدون سرماخوردگی . چیز زیادی برای گفتن ندارم در عین حال که تشنه ی مکالمه ام . مکالمه ای طولانی تا خود طلوع خورشید . از غیبت بگیر تا حرفای قلمبه سلمبه فلسفی . این که به طنز ترین پدیده با تفکر علمی روبرو بشی و بررسی کنی . بازی با چرا ها برای گذران وقت . چقدر می توانیم چرا ها را پاسخ بگوییم ؟ آیا فقط در نهایت فقط حدس نمی زنیم ؟ در جست و جویحقیقت؟ کدوم حقیقت ؟ امنیت و آرامش چادر و زندگی کوچی در مقابل خطر ویرانی در ساختمان های باشکوه . حداقل این چادر اگر هم روی سرم خراب شود تلفات جانی نخواهد داشت . آب آب آب . باید محرک ها را از جریان خونم پاک کنم . آب پاک و تطهیر کننده است . چرا که با ورود به خون کلیه ها را به کار می اندازد و تصفیه می کند . داستان خنده دار مردی هشتاد ساله که به دنبال عشق کودکی اش میگردد . عقب گرد ذهن و بازگشت به بچگی یک بار دیگر در سالمندی اتفاق می افتد . و در نهایت به همان نیستی که ازش آمدیم باز خواهیم گشت . نمی دونم با این حجم از ارزش زدگی و پوچی چرا اینقدر بی دلیل می ترسم . شاید در این پروسه زیادی فرد شدم . شاید عضویت در گروه یا جامعه ی جدیدی بتواند کمی التیام بخش باشد . برای این کار ها یکمی دیر نیست ؟ آیا من یه خط بحرانی رو رد نکردم ؟ همبازی ها از همه دوست داشتنی ترند . خاطره ی یک شب طولانی در منچستر با میزان زیادی شراب و اتاقی که از بازیگوشی ما کلا به هم ریخته شده بود. و تو درخشان بودی زیر آفتاب خجالتی. چمن های تر پیکادلی بهترین بستر برای لذت بردن از حرارت خورشید . به یاد خانه و آفتاب دلپذیرش . علم به این که همه چیز تمام می شود اوقاتم را تلخ می کند . سایه های اسیری اتاق خلوت ذهن ما. رشته های نامرئی که از درون روح من به میان روح تو تنیده شده بود. مثل دو رومانتیک نا امید . دو مارپیچ زندگی که برای لحظه ای در انتهای ماه آگوست روی هم افتاده بود . تجربه ساکی و رامن . رفیق قدیمی بعد از این همه وقت . تکه پاره شده ام . انگار تکه پاره هایم در یک گردباد دور هم میپیچند یا مثل منظومه شمسی هر تکه در مدار مشخصی به دور ستاره ی مرکزی که در واقع همان منیت من است می چرخد . باید تدریس را شروع کنم . من معلم خوبی ام . تنها راهی که میتوانم ذهنم را که سرریز شده سبک کنه همین است . چقدر ذهن پرت و پلایی دارم . بهتره دیگه این نوشته ی بی شرف رو همینجا تموم کنم