
چاقوی قصاب زیر گلوی دام . لحظه ی کشیدن تیزی . فواره ی خون و سپس مرگ . انگشت من روی نبض گردنت . شمارش بالای ضربان قلب از هیجان. پیچیدگی هایی که مغز استخوان من را به درد می آورد . جنگ بی نظمی و باید ها . خط های سیاه و سفید موی تو، نرم و لخت لا به لای انگشت های دستم . برای چه چیزی تلاش میکنیم ؟ آیا داستان ها واقعا سرانجام و مقصودی دارند ؟ دیگری در جایگاه ناظر. محاکمه هایی بی پایان و آدم هایی که بدون فکر کردن حرف میزنند . درگیر شدیم . این کابوس سیاه زیر سایه ارتجاع تمامی ندارد . جنگ بود و صدای توپ و تفنگ. جریان عشق زیر نگاه جنگندههای دشمن متوقف میشد ولی پایان نمییافت . به تو که نگاه میکنم پیچ و تاب میخورم و مثل یک فراکتال بی انتها در عمق فرو میروم
***
و در این ژرفا، صدای او برخاست ، آنی که ازلیست و در اعماق روان مأوا دارد: «تو آنی نیستی که میپنداشتی، بلکه تو همان رنجی هستی که میزییاش. و هر لحظهای که میکوشی بگریزی، بیشتر درونِ آن غرق میشوی.» سکوت، تنها پاسخ بود. تصویرها میآمدند و میرفتند، شکلهایی از ناخودآگاه که با چشمان بسته هم میدیدمشان. مارها، کودک مرده، پدرِ کور، زنی با چهرهام. هر کدام معنایی داشتند که ذهن منطقی نمیفهمید، اما روان حسشان میکرد. عشق و مرگ در هم پیچیده بودند، گویی دو روی یک سکه. رنج، راه بود، نه مانع. و آنگاه، در نیمهشبِ درون، چهرهات ظاهر شد، گویی پاسخ همهی پرسشها در چشمهای تو بود — و من، بیآنکه بفهمم چرا، آرام گرفتم در دلِ تاریکی