
خسته و کوفته، ساعت ۷ صبح از کشیک طولانی برگشتهام و به این فکر میکنم که چقدر پزشکی رشتهی مناسبی برای من نبود. شاید فقط خستهام و دارم غر میزنم. رابطهی نفرت و عشقی که من با پزشکی دارم برای خودم بسیار سؤالبرانگیز است. بعضی روزها با شور و شوق و هیجان در مورد بدن انسان و بیولوژی و غیره حرف میزنم یا از تجربههای انسانی عمیق در محیط درمانی. ولی نه وقتی که کشیک دارم. از بیخوابی و ساعت کاری نامعقول بیزارم. از اینکه صرفاً یک سرویسدهنده باشم بیزارم. مغز من مولد و تولیدکننده است نه یک مغز خدماتی. متأسفانه مولد بودن در کشوری که بزرگترین هنرش لمپنپروریست چیزی جز شکنجه به ارمغان نمیآورد.
در مسیر خانه آفتاب صبحگاهی چشمانم را میسوزاند. به خودم بد و بیراه میگویم که چرا عینک آفتابیام را دیشب قبل از شیفت فراموش کردم بردارم. کوتهنظری به معنای واقعی کلمه. بسیار افسرده و گیجم. مسیر اصلی را گم کرده و هزارتوی مسیرهای پیشرو به من سردرد میدهد. مثل پرندهای که با بیحوصلگی به همهچیز نوک میزند و هیچ چیز به وجدش نمیآورد. نوک نوک نوک. عمیقاً که فکر میکنم تهوع میگیرم. ولی آیا همین که زنده و سالمم برای شاد بودن کافی نیست؟ آیا اینها غرهای بیخود از سر شکمسیری و کمخردی نیست؟
از جلوی یک نهالفروشی رد میشوم و به این فکر میکنم که من واقعاً در نگهداری از گیاهان خانگی افتضاحم. تمام تجارب قبلیام برای نگهداری از گیاهان یا منجر به خشکی زودهنگام شده یا حشرات و آفتها رفیق سبزم را جویدهاند و خوردهاند. دوستی دارم که برای گیاهانش موزیک کلاسیک پخش میکند و معتقد است با این روش آنها بشاشتر و با نشاطتر میشوند. من این شهوت و اشتیاق انسانها به موجودات زنده را درک نمیکنم. درست است که حیات جالب است ولی در نهایت تفاوتی با دیگر چیزها ندارد. همهچیز در انتها پژمرده میشود و میمیرد.
باید حسابی بخوابم. استرس دارم که در میانهی خواب برق برود و از گرما استراحتم ناقص شود. شب دوباره پارتی میکنم. ایندفعه به کمک سیلوسایبین. از اسید و امدی خستهام. دوست دخترم معتقد است اگر سوبر بودم حال روحم بهتر بود. قبول دارم. در واقع کمتر افسرده بودم. نه که افسرده نباشم.
به مسیرها و قدمهای اشتباهی که در این سالها برداشتم فکر میکنم. دوباره ولی به خودم گوشزد میکنم که حسرت خوردن کاری پوچ و تباه است. ایدهها میآیند ولی تا قبل از زایمان میمیرند. قبرستان ایدههای ناب یعنی خود ذهن من. حتی حوصلهی توضیح دادن و غر زدن هم ندارم دیگر.
ایلیا، پیامبری که مردم زمانهاش او را به شجاعت میشناختند. او همان کسی بود که در کوه کرمل، در برابر صدها پیامبر بَعل ایستاد و دعا کرد، و آتش از آسمان فرود آمد و قربانیاش را سوزاند؛ نشانهای روشن که خدا با اوست. اما شکوه آن روز زیاد دوام نیاورد. وقتی خبر رسید که ایزابل، ملکهی خونریز دوران، سوگند خورده تا او را به قتل برساند، شجاعت ایلیا فرو ریخت. قلبش سنگین شد و احساس کرد که تمام پیروزیهایش بیثمر بوده است. او تنها بود، بییار و بیپناه، و ناگهان زندگی برایش بیمعنا شد. پس راه بیابان را در پیش گرفت تا از همهچیز و همهکس دور شود.
یک روز کامل، در آفتاب سوزان راه رفت. پایش در شنهای داغ فرو میرفت و گرد و خاک دنبالش میدوید. گرسنگی و تشنگی، شانههایش را خم کرده بود. وقتی دیگر توان ادامه نداشت، زیر یک درخت زالزالک نشست؛ همانجا که سایهای نحیف روی خاک انداخته بود.
ایلیا با خودش حرف زد. صدایش شبیه زمزمهی انسانی بود که با زندگی قهر کرده است:
«دیگر بس است، ای خداوند! جانم را بگیر… من از پدرانم هم بهتر نیستم.»
با چشمان نیمهباز به افق نگاه کرد؛ جایی که بیابان و آسمان یکی میشد. سکوتی عمیق بود، سکوتی که در آن نه معجزهای بود، نه پرستشی، نه حتی امیدی. و بعد، خواب او را گرفت؛ خوابی که بیشتر شبیه تسلیمشدن بود تا استراحت.
فرشتهای آمد، با نوری آرام و بیصدا. انگشتانش شانهی ایلیا را تکان دادند و صدایی مهربان در گوشش پیچید:
«برخیز و بخور.»
ایلیا چشم باز کرد. کنار دستش قرصی نان داغ روی سنگ بود و کوزهای آب خنک. با دستان لرزان خورد و نوشید، اما دوباره خستگی بر او غلبه کرد و بر خاک افتاد.
برای بار دوم فرشته آمد و با صدایی عمیقتر گفت:
«برخیز، زیرا راهت بسیار دراز است.»
ایلیا برخاست. دیگر ترس کمتر شده بود؛ نانی که خورده بود، مثل آتش آرامی در وجودش جریان داشت. چهل روز و چهل شب راه رفت تا به کوه خدا، حوریب رسید؛ همان جایی که موسی هم روزی حضور خدا را دیده بود.
در آن کوه، ایلیا وارد غاری شد و پناه گرفت. آنگاه کلام خداوند با او سخن گفت:
«ایلیا، اینجا چه میکنی؟»
ایلیا دلش را خالی کرد: از تنهایی، از بیعدالتی قومش، از ترس و خستگی و پوچیای که در جانش رسوخ کرده بود. و خداوند گفت:
«بیرون بیا و بر کوه بایست؛ زیرا من از برابر تو عبور خواهم کرد.»
باد شدیدی وزید؛ کوهها لرزیدند، اما خدا در باد نبود. زلزلهای آمد؛ زمین شکافت، اما خدا در زلزله نبود. آتش آمد؛ شعلههای سهمگین، اما خدا در آتش نبود.
و سپس نسیمی ملایم وزید. ایلیا شنل خود را روی صورتش کشید، چون دانست خداوند در همان نسیم نرم و آرام است؛ نه در طوفان و آتش، بلکه در سکوتی که مثل آغوشی پنهان، روح را آرام میکند.