قبل از جنگ

لعنت به همه‌چیزهایی که برای از دست دادن دارم. لعنت به آگاهی دروغین. لعنت به روشن‌فکر پرادعا و جاهل زورگو. در جامعه‌ای که نخبگان، همدلی و صمیمیت و شجاعت را با ایدئال‌گرایی فانتزی معاوضه کرده‌اند، انتخاب من سکوت است. چقدر از آدم‌هایی که خود را در جایگاه بالاتر اخلاقی قرار می‌دهند تا با نقد و ایرادگرفتن‌های ناتمام برای خودشان اعتبار بخرند بدم می‌آید. خیر؛ حداقل برای من شما بی‌اعتبارترین و خالی‌ترین هستید. ای کاش حرف نمی‌زدید و ساکت، یک گوشه می‌نشستید.

درد ما فراتر از یک درد است و به قول آن شعرِ چند دقیقه‌ی اول فیلمی که نیمه‌تمام ماند: تحمل درد فقط درد را بیشتر می‌کند. دردِ مضاعف، به‌تدریج تبدیل به زار می‌شود و می‌زند به سر و روح آدم؛ تسخیر می‌کند، مثل یک جن سادیستیک. آسیب جسمانی نمی‌رساند، ولی روح را هدایت می‌کند و تو را تبدیل به موجودی ترسناک، غیرقابل‌پیش‌بینی و عبوس می‌کند.

بعد برای مردم عجیب است که چرا می‌روی، چرا سرد می‌شوی، چرا حوصله‌ات سر می‌رود. راستش را بخواهید، من دلم نمی‌خواهد که حوصله‌ام از آدم‌های سربه‌راه یا روابط سرد سر برود یا… نکته این است که گاهی در اعماق ذهن، چیزها می‌شکنند و تغییر می‌کنند. اشتباهاتی رخ داده؛ اشتباهاتی هرچند آموزنده، ولی فرار از بعضی گرفتاری‌ها کار راحتی نیست؛ مثل دریا که ممکن است موج‌های غیرقابل‌پیش‌بینی‌اش قوی‌ترین شناگران را نیز با خود ببرد.

چند شب پیش، از سر کنجکاوی در جست‌وجوی رد پای تاریخی و غیردینیِ موسی گشتم؛ در تاریخ کهن مصر و بین‌النهرین و کنعان. ولی نبود؛ یک‌سری اسطوره و داستان که دهان‌به‌دهان چرخیده و مانده و شروع داستانی مونوتئیستیک شده که در قرن بیست‌ویکم، به شکل و قاموسی دیگر، به سمت ما اسلحه گرفته است. همه‌ی این‌ها یک توالی است؛ از اسطوره‌ی گیل‌گمش تا تغییر طواف از کعبه‌ی پر از بت به کعبه‌ی خالی و خانه‌ی خدایی نامرئی که می‌گویند وجود دارد، ولی از سر لجبازی پنهان و نامرئی شده. دلیل این بازی الهی را نمی‌فهمم. آخر چرا باید خدای بی‌نیاز و قادر مطلق این بچه‌بازی‌ها را انجام دهد؟ امتحان بگیرد، قهر کند، محبت کند، ببخشد، مجازات کند و غیره. مگر نه این‌که تمام این احساسات در سگ‌ها، پستانداران و در نهایت پریمات‌ها و انسان‌ها هم وجود دارد؟ آیا نه این‌که خدایگان بازتابی عمیق از تمایلات روح انسان کهن است؟ اگر موسی و عیسی الان زنده بودند، آیا کاندید مصرف انواع آرام‌بخش‌ها و آنتی‌سایکوتیک‌ها نبودند؟

پس چرا و برای چه همه‌چیز سنجیده می‌شود با یک ترازوی خوب و بد، بر اساس فرهنگی دین‌زده، طبق دستورات خدایانی که یا وجود ندارند یا سنگ و چوب و طلا و یا آتش و گاو‌اند؟ ترازوهای اخلاقیِ انسان از بیخ‌وبن غلط و مشکل دارند. کسانی که مدام دارند می‌سنجند و تعیین‌تکلیف می‌کنند، گمراه‌اند. تو دائم مسابقه می‌دهی، چون در ذهن معیوبت پذیرفته‌ای که از بقیه بهتر می‌فهمی و در جایگاه بالاتری هستی.

به نظرم حقیقت اصیل تقریباً در وجود همه هست. بقیه چیزها یک‌سری مجموعه‌های چندعضوی از همین چیزهای پایه‌اند که چون شکلی جدید می‌گیرند، نام و القاب متفاوتی دارند.

اشک در چشمانم حلقه می‌زند از قاب‌هایی با تصویر جوانان و خانواده‌هایی که عشق را به گور سپردند؛ وسیله، گلوله بود و دلیل، خودخواهی عده‌ای که باز فکر می‌کنند می‌دانند و مسلط‌ترند. من استاد دست‌به‌یقه‌شدن با هیولاهایی هستم که هی از وجود و روحم گاز می‌زنند. معمولاً مدام شکست می‌خورم، ولی نمی‌میرم و در انتها می‌گریزم. با وجود ناامیدی از اتصال، تصویر آن روز بارانی در خاطرم می‌ماند؛ صدای مشت همسایه‌ی عصبانی روی درِ خانه، از سر و صدای زیاد ما، زنده‌بودن ما. شاید دو یا سه روز طول کشید؛ اندازه‌ی زندگی یک پشه. تصویر مه‌آلود آینده و گذشته‌ی نقش‌بسته بر سنگ‌ها که قربانی فرسایش باد و باران اسیدی و رودخانه‌ها شده. ولی زندگی همان دو سه روز بود؛ یک بطری رام کراکن، پنجره رو به آسمان ابری، دم‌دمِ طلوع و صدای ماشین بستنی‌فروشی که ساعت هشت صبح با موسیقی وسوسه‌انگیز و کودکانه‌اش از کنار اتاقم عبور می‌کرد. شاید هم نه؛ زندگی فقط آن چند روز نبوده و من الان به یاد آن روزها افتاده‌ام و فکر می‌کنم همه‌چیز همان بوده. مهم این است که در حافظه‌ی لحظه‌ایِ کوتاه‌مدتِ من این داده باز و پردازش شده و دلیلش را نمی‌دانم، و فکر می‌کنم شکست‌ها خود نقش‌ها را در سنگ‌پاره‌ها عمیق‌تر می‌کنند.

در حالی که نشسته‌ام، گاه آهی می‌کشم، بسیار عمیق. در انتهای روز، آزادی در انزوا بهتر است یا زنجیر اجتماعی و شلوغی؟ یا چیزی بین این دو؟ یا شاید یک شب این‌وری و یک شب آن‌وری؟ چرا پاسخ سؤال‌ها را نمی‌دانم؟ چرا روزبه‌روز گسسته‌تر می‌شوم؟ یک‌سری چیزها را حس می‌کنم و آن‌ها واقعی به نظر می‌رسند؛ چند ساعت بعد یا چند روز بعد، یا تحت تأثیر فلان ماده‌ی شیمیایی و فلان گیاه و فلان نوشیدنی الکلی، همه‌ی این احساسات تغییر می‌کنند و برای من در آن لحظه آن واقعی می‌شود. پس این تئوری من که آنچه حس می‌کنم و می‌فهمم همان واقعیت من است، هم زیر سایه‌ای تیره از ابهام گم می‌شود.

آرزویی دارم، بزرگ و دست‌نیافتنی، و این آرزو به من امید می‌دهد. ممکن است وقتی به آن برسم، چند روزی به سرخوشی بگذرانم و دوباره دیوانه و حوصله‌سررفته شوم. یا شاید بهتر است آرزوها همیشه دست‌نیافتنی بمانند و امید بنزین این بدن باشد. یا شاید باید هی آرزو کرد و به آن رسید و دوباره هی آرزو کرد و رسید و این چرخه را این‌قدر ادامه داد تا مرگ بیاید. به این‌جا که می‌رسم، می‌گویم کاش مرگ زودتر می‌آمد؛ بعد یاد مادرم و برادرم و پدرم می‌افتم و می‌گویم نه، جان آن‌ها به جان من وابسته است و ادامه‌ی من یک وظیفه‌ی اخلاقی و انسانی است. و دوباره این یک لوپ است که به این‌جا می‌رسد که اصلاً وظایف و اخلاقیات و قوانین از کجا آمده‌اند و در نهایت همه‌ی آن‌ها پوچ و سطحی و بدون معنای واضح و حقیقی هستند.

اینجا کلافه می‌شوم و به خودم می‌گویم این اراجیف اصلاً چه هستند که تو به آن‌ها فکر می‌کنی؟ چه سودی دارد اصلاً؟ سرت را بکن زیر برف. نقاط لذتِ جانور درونت را فعال کن و تا جایی که توان داری از نوروترنسمیترهای لذت‌بخش استفاده کن تا این‌که یک روز بالاخره بمیری. چه اصراری دارم اصلاً که مسیر و هدف غایی را پیدا کنم؟ حس‌هایی که از درون شکمم می‌آیند، فرار از اضطراب و غیره؛ این ترس‌ها از چه کسی و چه چیزی است؟ این دشمن نامرئی کجاست که انگار مدام می‌خواهد به من آسیب برساند و نفس‌کشیدن را برایم سخت می‌کند؟

از دوران اوج خود فاصله گرفته‌ام. گراف من مدتِ زیادی است که زبر خط وسط پرسه می‌زند. ای کاش دچار مانیا می‌شدم؛ آن حس شعف و رهایی و سبکی، آن میل جنسیِ کنترل‌نشده و وحشی، لذت اغنا و ابیوز فیزیک و ماتریال. کلید این قفل گم شده. صداها ارعاب‌آمیز هستند. امید به آینده وجود دارد. ناوهای هواپیمابر آمریکا در دریای عربی لنگر انداخته‌اند و من در جنوب نگین خاورمیانه برگر ۸۰۰ هزار تومنی می‌خورم و گوش به زنگ آژیر قرمز، جوینت بعدی را می‌پیچم.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *