معبد

به نقطه‌ای رسیده‌ام که دیگر نه تحلیل می‌کنم، نه حدس و گمان می‌زنم و نه حتی تلاش می‌کنم درک کنم که در اطرافم چه اتفاقاتی در حال افتادن است. گاهاً برای یافتن گمشده‌ات پا روی چیزهایی می‌گذاری که گمان می‌کنی دوستشان داری. دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟ کجا مسیر اشتباه رفت یا خیلی سوال‌های دیگر که اصلا آیا مگر سود و فایده‌ای دارد جوابشان را بدانیم؟ نفسم از همیشه بازتر است اما گلویم پر از احساسات و بغض. ترس از فردای ناشناخته و زندگی با صدای موشک و سنگر‌شکن و کثافت. اسم این دلتنگی یهویی که یقه آدم را می‌گیرد چیست؟ نوستالژی؟ گریف؟ ملانکولی؟

هر چه که هست، شبیه به بیداریِ سردِ پس از یک خلسه‌ی طولانی است. من معبدی ساخته بودم برای پناه دادن به باوری که مدام از سایه‌ها می‌ترسید و بی‌قرار بود. هر روز باید عود می‌سوزاندم و تکه‌ای از آرامش، انرژی و خلوتِ خودم را نذر می‌کردم تا خدایگانِ ناآرامِ این وهم، تنها برای لحظه‌ای کوتاه آرام بگیرند. اما محرابی که روی گسلِ ناامنیِ جهان بنا شود، با هیچ دعا و ایثاری از لرزش نمی‌ایستد.

مدتی بود که صلیبِ گناهانی را بر دوش می‌کشیدم که در کتابِ آفرینشِ من نوشته نشده بودند. در برزخِ ترس‌ها و زخم‌های کهنه‌ای قدم می‌زدم که متعلق به من نبودند و تاوانِ تاریخِ تاریکی را می‌دادم که پیش از من رقم خورده بود. هر چقدر هم که نور می‌پاشیدم تا اثبات کنم من از جنسِ آن سایه‌های بلعنده نیستم، تاریکیِ مطلقِ آن فضا بهانه‌ای تازه برای شک کردن و بلعیدنِ من پیدا می‌کرد.

حالا که از این معبد بیرون زده ام، شبیه به مسافری هستم که از افسونِ یک جامِ شوکران رها شده است؛ جامی که زهرش روانم را می‌فرسود، اما قطره‌های شیرینی‌اش در تهِ آن، مرا تشنه نگه می‌داشت. دستم ناخودآگاه به سمتِ چیزی می‌رود که دیگر نیست و این همان خمارِ پس از بیداری است؛ دلتنگی برای زنجیرهایی که به سنگینی‌شان عادت کرده بودم، تنها به این خاطر که گاهی حس یک پناهگاهِ امن را به من می‌دادند.

ذهنِ من همیشه‌ پر از همهمه‌ بود، شبیه به دریایی که موج‌هایش بی‌وقفه به صخره‌ها می‌کوبند. من تنها به مقصدی امن نیاز داشتم تا لنگر بیندازم و در سکوتِ آن، خودم را بازیابی کنم و نفسی تازه کنم. اما آن مقصد، خود گردابی دیگر بود که پناه بردن به سکون را پس می‌زد و برای هر لحظه ایستادن، خواستارِ غرامت بود. آنجا که باید تسکینِ دردها می‌بود، خود به لنگری سربی بر پاهایم در میانه‌ی اقیانوس بدل شد.

به نقطه‌ای رسیدم که باید میانِ غرق شدن در این سیلابِ همیشگی و شکستنِ سدهای این چرخه‌ی باطل، یکی را انتخاب می‌کردم. گاهی برای زنده ماندنِ روحت، باید بت‌هایی را که با دست‌های خودت تراشیده‌ای بشکنی، حتی اگر صدای خرد شدنشان و غبارِ ویرانه‌ها، تا ابد در سرت بپیچد.

اکنون اینجا در این سکونِ مطلق نشسته‌ام؛ در میانه‌ی خلأیی که همزمان می‌ترساند و رهایی می‌بخشد. طوفانِ درونِ من فرو نشسته و هوای اطرافم قابل تنفس است. اما سینه‌ام هنوز از اندوهِ زیبایی‌هایی که در این مسیرِ مه‌آلود گم شدند، سنگین است. من بالاخره در امانم، حتی اگر قلبم هنوز در حال خواندنِ مرثیه‌ای آرام برای آرمان‌شهری باشد که از همان ابتدا شاید تنها یک سراب بود.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *