و خروس مي خواند و ما خستگانِ گرسنه كوله پشتي هايمان را روي فرش خاك گرفته انداخته ايم و سر روي آنها نهاده و به زير آسمان درخشان منتظر غذاييم . مرغ شكم پري دارم كه خيلي هم دوستش دارم . اصلا نمي دانم كه اسم اين دِه چيست . چقدر دنياي من با همه ي اين ها متفاوت است . انگار من به سمت شرق و اين ها به سمت غرب مي روند . چقدر حس اين شكاف روز به روز بيشتر و بيشتر مي شود. نمي دانم اين مسير ها به كجا ختم مي شوند . شايد من دارم روز به روز تنها تر مي شوم و خودم خبر ندارم . از روزي مي ترسم كه تمام دوستاني كه دارم به گوشه و كنار دنيا بروند و من بمانم و حوضي كه ماهي ندارد و چقدر سخت است ماهي پيدا كردن . از معاشرت با مردم اذيت نمي شوم و گاها خوش هم مي گذرد ولي اين دليلي بر نزديكي من به اين افراد نيست . فقط وقت است كه مي گذرد و در پستوي خانه ام خبري از آنان نخواهد بود. و اگر از ماهي هاي حوض من هستي بدان كه دليلي هستي براي ادامه دادن . ادامه دادني كه بسيار لذت بخش تر از كثرت با جماعت گاو هاست . گاو هايي كه روزانه ٣ كيلو يونجه مي خواهند و اكثرا شير هم ندارند . اگر صاحب گاوداري مي توانست نصف بيشتر را سلاخي مي كرد . همانطور كه شورووي كمونيست جماعت اضافي را سلاخي مي كرد . راستش را بخواهيد در مرغ شكم پُرَم مو پيدا كردم . مويي سفيد و بلند . احتمالا متعلق به پيرزن صاحب مزرعه است . اوج بي انصافيست كه الان بخواهم از او گلايه كنم كه چرا مو بود و فيلان . اين همه زحمت كشيده و الان من طلبكار باشم ؟ عده اي در كنار ما شلم بازي مي كنند . مي گويند پاس دادن روي ٤٠ بهتر از منفي خوردن روي ٤٥ است . و چه خوب است اگر هميشه ضرر كم را بخريم و ضرر بزرگ را بفروشيم . حيف كه انسان ابله و حريص است .و دوغ را ننوشيدم از ترس بروسلوز . آيا اين يك نشست عصرگاهي بود يا پاياني جذاب بر اين ماجراجويي من…احتمالا هر دو .