گويند كه چشم آينه ي روح است . اين را بايد با طلا نوشت و بر سر در دنيا نصب كرد . چشم ها ، اين ٢ عنصر مرموز بشري . هميشه عاشق معما بوده ام . و چه معمايي بهتر از چشم ها. يا بهتر بگويم ، چشم هايش . آخ . چشم هايش . از روز ازل چنان سياهي چشمانش ، زندگي ام را سياه كرده كه نگو و نپرس . گويي عنصر سياهي چشمانش را جدا كرده ،با حلالي مخلوط مي كند و قلب مرا هر از گاهي تالاپ توي اين سياه ترين رنگ دنيا فرو مي برد . من اين حقيقت را مي دانم . اين آلودگي قلبم را در لحظه لحظه ي عمرم حس مي كنم . و هيچكس نيست كه بتواند ذره اي اين را بفهمد . نه واقعا هيچكس به جز خودم . آخر اين چيزي نيست كه كلمات و زبان بخواهند وامدارش باشند . بايد مستقيم و بدون واسطه آن را حس كرد . شايد براي نزديك شدن بايد در چشمانم نگاه كني. بايد ساعت ها در چشمانم زل بزني بدون اين كه چيزي بگويي . شايد اندكي نزديك شدي . بارها از خودم پرسيده ام كه آيا واقعا دلم ميخواهد كسي اين راز نهفته را بفهمد يا نه ؟ پاسخ اين سوال را هنوز نيافته ام .اصلا اين كه من هميشه عينك طبي به چشم دارم خودش نوعي ديوار است. چرا كه از پشت عدسي اشياء با واقعيتشان فرق دارند و دوم شخص حاضري كه ميخواهد به چشمانم نگاه كند اصلا تصويري خلاف واقع واقع مي بيند . اين ديوار را دوست دارم . تا زمانيكه پاسخ سوالم را نيافتم بهتر است كه پشت ديوار كز كنم و از آرامش و سكوت آن لذت ببرم . حسي مبهم به من مي گويد كه اين سرگشتگي را تا مرگ بايد با خودم حمل كنم . اين تصوري ترسناك است . به طوريكه مغز من به سرعت قصد فراموشي اش را مي كند . مثل خيال مرگ كه چه زيبا فراموشش مي كنيم . اين درد ها مثل دمل هاي چركي گاها سر باز مي كنند و با هر رابطي كه پيدا كنند بيرون مي ريزند . گاه اين رابط زبان است و انسان مي نويسد . گاه اين رابط موسيقي است و انسان موسيقي مي سازد . گاه اين رابط به صورت تصويري است كه نقاش مي كشد . هر چند كه همه اين ها فقط مانند جلد كتاب مي مانند و هيچكس به محتواي درون كتاب تو دسترسي نخواهد يافت چرا كه اين محتوي دانشي است كه بايد بدون رابطه به دست آورد و اين ممكن نيست . فقط يك راه براي نزديك شدن به آن هست . آن هم چشم هاست . چشم هايش . آخ …