نمي دانم در كدام دادگاه محكوم شدم به تحمل اين همه درد . خيلي بي رحمانست كه زندگي را سراسر درد تجربه كني . دردي عجيب . دردي دائمي . اضطرابي پنهان كه از اعماق وجودم به صورتم چنگ مي اندازد و روز و شب مرا رها نمي كند . حس مي كنم روح من گنديده و بوي تعفنش دائم دماغم را مي زند . اطرافيان هم اين بوي بد را حس مي كنند . ولي آنها از رازهاي من خبر ندارند . هيچ نمي دانند چه حسي دارد وقتي سايه هاي سنگين كمرت را خم مي كنند و وجودت را مي بلعند . تو ظاهر را مي بيني و خب راستش رابخواهي ظاهر زندگي هم خوب است . اما نمي تواني مغز مرا بخواني . نمي تواني چيزي كه من حس مي كنم را حس كني. توصيفش هم سخت است. فقط مي دانم دائم سنگيني مي كند و شكنجه ام مي دهد. من اسير مغز خودم هستم. من اسير قضاوت هاي تند ناخودآگاه و خاطرات و حسرت ها هستم . من لذت را با ترس مي كشم . ترس جوري وجود مرا گرفته كه راه فراري نمي بينم . درست مثل شكلات روي بستني چوبي . ترس سياه همه جا همراه من است . تو هيچ نمي فهمي . توقع هم ندارم كه درك كني . عشق مدت هاست كه مرده است . چنان سرماي عظيمي بر قلبم حاكم شده كه قابل وصف نيست. راست مي گويي كه من سنگم . ولي بدان كه درون اين سنگ گدازه هاي سوزان در هم مي لولند و از حرارتشان من مي سوزم و حيف كه سنگ زبان ندارد تا از اين گرماي مهلك شكايت كند . نمي دانم آيا اين وضعيت تا مرگ با من است يا معجزه اي رخ خواهد داد و اين جانِ رفته به وجود من باز خواهد گشت . نمي دانم .