زندگي آدم را به جايي مي رساند كه حتي درد كشيدن هم برايش لذت بخش مي شود. اين بي نظمي مطلقي كه بر ذهن انسان حاكم است واقعا زيباست. بگذاريد داستان را كامل بگويم .
چند روز پيش با خبر شدم كه يكي از دوستانم در مؤسسه اي خصوصي نمايشنامه خواني دارد . در واقع يكي از كاركترهاي نمايشنامه را او روخواني مي كرد . نمايشنامه ي خرده جنايت هاي زن و شوهري اثر اريك امانوئل اشميت . خلاصه بگويم كه ما ٣ صندلي رزرو كرديم و به سمت موسسه ي مذكور حركت كرديم . موسسه اي بود كه در آن مشاوره هايي براي بهبود كيفيت زندگي و روابط ارائه مي شد . در واقع مكاني بود براي كساني كه در منجلاب ازدواج گير كرده بودند و به دنبال راه فرار مي گشتند . به هر زحمتي بود درست قبل از شروع اجرا به مكان مورد نظر رسيديم . در ابتدا متوجه شديم كه بايد كفش هايمان را در بياوريم و اين بسيار بار سنگيني بود . كاش همان لحظه مي توانستيم به موسسه پشت و به سمت خانه حركت كنيم . اما ديگر دير شده بود . كفش ها را درآورديم و به اندرون موسسه سرازير شديم . اولين چيزي كه توجه من را جلب كرد تضاد ميان ما و آدم هاي آن جا بود . يك مشت زن و مرد ٢٥ تا ٥٠ ساله ، اكثرا متأهل و رسمي . چند عدد بچه ي شلوغ و بي ادب هم بين صندلي ها وول مي خوردند . خلاصه ٣ صندليِ اولِ آخرين رديف را انتخاب كرديم و نشستيم . سكوت بر ما حاكم بود و بهت زده آن جماعت را نگاه مي كرديم. به شخصه سنگيني نگاه هاي بي شماري را بر روي خودم حس مي كردم . تو گويي آن آدم ها هم فهميده بودند كه ما از جنس آن ها نيستيم . خلاصه نمايش نامه خواني شروع شد و رسما داستان ما هم ! در ابتدا تمام تلاشمان را كرديم كه مثل انسان هاي بالغ و معقول عمل كنيم اما با ديدن حركات خنده دار رفيقمان بر روي صحنه كم كم اوضاع برايمان بيريخت شد !خنده مان گرفته بود و نمي توانستيم كه بخنديم . در ابتدا قابل كنترل بود و توانستيم بر آن غلبه كنيم . اما گويا طبيعت قصد داشت آزمايشي عظيم بر روي ما اجرا كند. اين چنين شد كه اولين اتفاق عجيب آن شب رخ داد! پيرزني حدود ٥٥ ساله رديف جلوي ما نشسته بود . از بد روزگار وسط اجرا موبايلش شروع به زنگ زدن كرد و خب همانطور كه از يك زن ميان سال ايراني انتظار مي رود سايلنت هم نبود ! خلاصه پيرزن حول شد و حالا هرچه تلاش مي كرد كه زيپ كيفش را باز كند موفق نمي شد . زيپ گير كرده بود و پيرزن بي تاب بود . پس از كلي تلاش نا موقق پيرزن به اتاق كناري رفت، و بالاخره موفق به گشودن زيپ كيف شد و حدس بزنيد كه چه شد ! جواب داد ! باور بفرماييد نخنديدن به آن صحنه بسيار سخت و دشوار بود ! دقت داشته باشيد كه براي كسي كه از قبل سعي در سركوب خنده اش داشته كنترل خنده بر اثر محرك هاي بعدي بسيار دشوار خواهد بود . شما مثل يك بمب ساعتي مي شويد كه كوچك ترين محركي شما را منفجر خواهد كرد . از آنجا بود كه شكنجه شروع شد . من يك اپسيلون با انفجار فاصله داشتم . فضاي اطراف كاملا ساكت بود و همه داشتن به دقت به اجرا گوش فرا مي دادند ، به جز ما سه نفر . دچار نفرين خنده شده بوديم و نمي توانستيم بخنديم . آه كه هيچ نمي توانيد درك كنيد كه چقدر سخت و مشكل بود . آبروي ما و دوستمان روي ميز قمار بود . يك خنده ي كوچك از يكي از ما كافي بود تا ٢ نفر ديگر هم مثل بمب اتمي منفجر شوند . آن جا بود كه براي مبارزه با خنده ام شروع كردم به تفكر راجع به مرگ خودم . خودم را در حال شكنجه شدن و مرگ تصور مي كردم . خودم را در عميق ترين و مرگبار ترين درد هاي دنيا تصور مي كردم . اين به من كمك كرد تا حدودي بر خنده ي تجمع يافته ام غلبه كنم . درد به انسان كمك مي كند تا از خوشي به جنون نرسد . باعث مي شود رفتارش متعادل شود و كنترل امور را از دست ندهد . به درستي كه اگر درد و عذاب نبود انسان تا حالا هزاران بار منقرض شده بود . احتمالا در گذشته انسان هايي بوده اند كه كلا درد و غم نمي كشيدند و در خوشي مدام غرقه بوده اند . مسلما همه به چشم يك ديوانه به آن ها نگاه مي كرده اند و در نتيجه آن ها از توليد مثل محروم شده اند و لذا انتخاب طبيعي درد را برگزيده . درد لازمه ي پيشرفت و تمدن است. براي همين است كه انسان مدرن غمگين است. خلاصه از اين يكي هم به سلامت گذشتيم تا آن اتفاق شر و نابود كننده رخ داد . دوستمان قبل از اجرا گوشي هايش را به ما سپرد . اواسط اجرا بود كه تصادفا فلش لايت گوشي دوستمان (كه دست ما بود) روشن شد ! حالا ما هرچه تلاش مي كنيم نمي توانيم آن را خاموش كنيم ! گوشي را برعكس روي زمين گذاشتيم و پس از ٥ دقيقه تلاش توانستيم فلش لايت را خاموش كنيم ! باور بفرماييد اگر اتفاقات قبلي مثل زخمي سطحي بودند اين يكي ديگر تيري مستقيم به مغز بود ! نتوانستيم تحمل كنيم و از سالن خارج شديم ! به مدت پانزده دقيقه مداوم مي خنديديم . آبروي رفته مان برايمان مهم نبود چرا كه مي دانستيم ديگر آن آدم ها را نخواهيم ديد . تمام مدتي كه ما در حال ديدن اجرا بوديم بچه ها در اتاق بغلي مشغول بازي و سر و صدا بودند . هرچه به آن ها تذكر مي دادند انگار نه انگار !چنان در شادي كودكانه شان شناور بودند كه دنيا و تمام آدم بزرگ ها برايشان هيچ اهميتي نداشت . ما هم همان سيستم را پيش گرفتيم . مثل بچه ها مي خنديديم و هيچ برايمان مهم نبود. به راستي كه بزرگ شدن يعني جدي گرفتن درد ها و آدم هرچه درد را بهتر درك كند بالغ تر خواهد شد! كاش هميشه در كودكي ام باقي مي ماندم ! اما مي شود سعي كرد كه كودك بود و من اين كار را خواهم كرد! /تمام/