بیدیاسام

در وجودت شعله‌ی عشقی قدرتمند را حس می‌کنی ، فانتزی پردازی می‌کنی ، تصویر سازی می‌کنی . مثل انرژی پتانسیل انگار آماده‌ی آزادسازی و رهاسازی است . این عشقِ فانتزی یک عشق کامل است . بی نقص . بی انتها . ما آبجکت این عشق را a می‌نامیم . یک دایره از فانتزی ها داریم که درست بر مرکز دایره یک a نشسته . مساحت دایره‌ی عشق فانتزی ما یک a است. انگار فقط آن فرد را پیدا نکرده‌ای . جست و جویی بی انتها در انتظار توست اما به تدریج با فردی آشنا می‌شوی . حس می‌کنی که گمشده‌ات را پیدا کرده‌ای . فانتزی‌ات را به او منتقل می‌کنی . او را بر صندلی پادشاهی می‌نشانی و تاج گذاری می‌کنی و به او میگویی عشق و خودت را عاشق می‌پنداری . یعنی امری فانتزی را منتقل می‌کنی به یک فرد فیزیکال . یک موجود . یک انسان . اما آیا این انسان آن a را کامل برایت فراهم می‌کند ؟پاسخ ساده است . امکان ندارد . a در سطح خیالی است و ما هیچوقت نمی‌توانیم واقعیت را کاملا منطبق با خیال کنیم . همیشه از دایره‌ی a مقداری می‌ماند . یعنی عشق فیزیکال ما یک دایره است ترکیبی از یک a و یک x . مساحت این دایره یکپارچه نیست . x را با به دست آوردن آن فرد فیزیکال به دست آورده‌ای و اما یک a می‌ماند که همچنان دور و دست‌نیافتنی باقی می‌ماند . تو شروع می‌کنی به جست‌وجوی a در بدن و روح آن فرد . هرچه تلاش می‌کنی بی‌فایدست . آن a پیدا نمی‌شود . ممکن است تا جایی پیش‌ بروی که انگار گمشده‌ات جایی در درون جسم آن فرد مخفی شده و این خود آغاز سادیسم است . در معاشقه ، فرد معشوق را کتک می‌زند ، آزار می‌دهد .یعنی معاشقه را با انواع اقسام شکنجه‌های فیزیکی ترکیب می‌کند . خنده دار است که فرد تا جایی پیش می‌رود که انگار قصد دریدن بدن هم‌بستر خود را دارد . مثل یک جراح در جست و جوی a ، اما هیچ‌وقت آن را نخواهد یافت . هه

Elysian Fields – Black Acres

زنجیر

جریانی از یک رود خروشان که می‌آید و مفاهیم تصادفی را به مانند واگن‌های قطار زنجیر می‌کند تا که زنجیری را که بر پای روحم زده‌ام باز شود و این جریان همان نور است ، همان چشم سوم ، همان اطلاعات خالص که من تجربه می‌کنم . شاید برای تو سخت باشد که بارقه‌ای از علوم منحصر به فرد ، جرعه‌ای از این رودخانه بنوشی چرا که هر تجربه‌ی شخصی را فقط خود شخص می‌فهمد و دیگری فقط به مانند نظاره‌گر یک تابلو از جلوی آن عبور می‌کند و اصلا شاید اهمیتی هم به ماجرا ندهد . این هم یک نقاشی مزخرف دیگر . اصلا برای تو چه اهمیتی دارد . به راستی که در شلوغ‌ترین شبِ شهر، چشمانم می‌چرخیدند و تو را جست‌وجو می‌کردند ای که نامت مرا به یاد بوسه‌ای استوار درست بر نرم‌ترین قسمت گونه می‌اندازد و این جست‌و‌جوی بی حاصل را دلیل چیست ؟ طغیان عادت است یا همای عشق که پر می‌کشد بر آسمان تاریک شهر‌من و اما چشمانم را ،که گمان به تیزبینی‌شان می‌بردم ، ضعیف‌تر از قبل یافتم . کجا بودی نمی‌دانم اما حضورت ، گرمایت را در محیط حس می‌کردم . شاید میدان الکترومغناطیسی‌ات ، هاله‌ات ، روحت ، وجود کوانتومی‌ات ‌هر چه بود آنجا بود . این استفراغ است . این استفراغ است و بدبو و متعفن و حال به هم زن چرا که حسادت و عشق و دلتنگی در طنینی دل‌انگیز در هم می‌تنند در گام سی مینور و این گامی بود که بتهوون در آن قطعه‌ای نساخت !

<بدون تیتر>

به نظرت نابودیِ حیات پدیده‌ی غم‌انگیزیه ؟
نه چرا که همه‌ی موجودات زنده در نهایت از یک سری اتم و ملکول تشکیل شدن و این اتم‌ها و ملکول‌ها زیرمجوعه‌ی مجموعه‌ی بسیار بزرگی از اتم‌ها و ملکول‌های دیگه‌ان که در نهایت یونیورس رو شکل می‌دن . یعنی الان شیوه‌ی قرارگیریِ فضایی و زمانی فعلی اتم‌های یونورس حیات را به وجود اورده و نابودیش صرفا به این معنیه که شیوه‌ی قرارگیری اتم‌های یونیورس جور دیگه‌ایه و این‌مجموعه‌ی بزرگ conscious نیست که بخواد به این قضیه ها اهمیتی بده پس در مقیاس بزرگ نابودی حیات اصلا پدیده‌ی غم‌انگیزی نیست. این غم‌انگیز بودن نابودی حیات برای انسان ها از تابوی مرگ سرچشمه میگیره ، بزرگترین ترس تو و بقیه آدم‌ها . مرگ .

هیستریا

انسان در ذات خود موجودی هیستریک است . نه می‌داند که چه می‌خواهد و نه می‌داند که چرا آنچه که می‌گویند هست ، هست . یعنی جعبه‌ای هستیم سرشار از چراهای بدون پاسخ که زنجیره‌ی مفهوم را به انتها نمی‌رسانند و در این میان یا باید تن به فانتزی بدهیم ( دین ، خدا ، عشق و … ) یا اینکه تن به رانه‌های بی پایان و بی‌حاصلِ زمان کش . به قول لاکان بحرانی‌ترین لحظه‌ی زندگی انسان زمانی است که در ۶ ماهگی برای اولین بار خودش را در آینه می‌بیند که هم می‌تواند لحظه‌ای باشد که برای اولین بار نوزاد خود را از مادر مجزا می‌بیند و به عنوان یک موجود منحصر به فرد به خودش احاطه می‌یابد و همزمان فرد تصویری ناشناس در آینه می‌بیند ، جسم و ظاهری که هیچ شباهتی به تصاویر خیالی ما از خودمان ندارد و این شکاف ، شکاف میان خود ذهنی ما و جسمی که در آینه می‌بینیم خود اساس هیستریاست . لحظه‌ای که انسان به این شکاف آگاهی پیدا می‌کند شروع به نقد و سوال‌پیچ‌کردن نقاب‌هایش می‌کند . و این می‌تواند رفتار‌های اجتماعی ما را تحت تاثیر قرار بدهد چرا که همانطور که کسی دوست ندارد برهنه در مکان‌های عمومی ظاهر شود ، کسی هم دوست ندارد بدون نقاب وارد معاشرت شود و اصلا مگر ممکن است . برای همین بهترین همراهان من سکوت را دوست دارند .۶ ماهگی آغاز تنهایی انسان است .

کودک در ابتدا کاملا تحت سلطه‌ی خانواده است . آزادی ندارد اما از همه نظر تحت حمایت است . تنها نیست . همیشه پدر و مادر هستند تا مسئولیت‌های مهم را انجام دهند . به تدریج با رشد و افرایش سن میل به آزادی و استقلال در کودک بیشتر و بیشتر می‌شود تا اینکه بالاخره جایی فرد از خانواده جدا و کاملا مستقل می‌شود . آری کاملا سطحی فرد آزادی را به دست آورده اما این آزادی حال باعث شده که فرد تنها‌تر ، پراضطراب‌تر ، مشوش‌تر و خسته تر از قبل باشد . این احساس تنهایی و اضطراب ناشی از آن، ما‌حصل آزادیست . این برای همه چیز صادق است . رهایی از هر نوع تقکر ، دین ، آرمان ، وطن‌پرستی یا به صورت کلی هرچیزی که شما را عضوی از یک کل می‌کند . یک کل که جای شما یک سری مسئولیت‌ها و سوال‌ها را حل می‌کند . شاید این کل با آزادی در تضاد باشد اما افراد زیرمجموعه‌ی آن احساس تنهایی کمتری می‌کنند و اضطراب کمتری دارند . جایی خواندم که انسان غریزی موجودی اجتماعی است و تنهایی مثل یبوست ، کم ادراری ، گرسنگی ، تشنگی ، میل جنسی و کم‌خواب آسیب‌ زاست و فرد به هر قیمتی میل به تغییر و ارضای آن دارد.
زمانی که شما مسیر استقلال را پیش‌ می‌گیرید حال چه مالی ، چه فکری ، چه اجتماعی انگار تمام این لینک‌هایی که دارید را قطع می‌کنید و منزوی‌تر‌، تنها‌تر و پر اضطراب‌تر از همیشه می‌شوید . این نقطه‌ای بحرانی و ترسناک است چرا که نظام سرمایه‌داری آماده‌ی مکیدن شما به درون خود است چرا که انسان تنها میل به تسلیم شدن به یک order جدید دارد . این order جدید در کمین شماست یا شاید همین الان درگیر آن شده باشید . فردی که از لوای پدر فرار کرده حال شغلی دارد که مجبور است تسلیم و فرمانبردار مدیر خود باشد یا تفکرش را تسلیم نویسنده‌ها، کارگردان‌ها و به صورت کلی‌تر media کند . انسان‌ها توهم آزادی دارند و نمی‌دانند که از آزادی می‌ترسند . این خنده‌دار است . این دقیقا جایی است که هیستریا با تمام قدرت به شما حمله‌ور می‌شود . مرا نقد می‌کنند که بی‌اهمیتی پدیده‌ها را به حد نفرت‌انگیزی رسانده‌ام ، که جهان زیبا‌تر از چیزی هست که من می‌بینم و جهان‌بینی من از بیخ و بن مشکل دارد . شاید حق با شما باشد . شاید خدا و بهشت و جهنم وجود داشته باشد . شاید ما فقط در یک شبیه‌سازی کامپیوتری به سر می‌بریم . شاید شاید شاید شاید . باز برگشتیم سر آن جعبه‌‌ای که گفتم . سوال‌های بی‌پاسخ . شاید بهترین کار این باشد که خودمان را اذیت نکنیم و شل‌و‌ول ترین و لذت‌محور ترین لایف استایل ممکن را پیش بگیریم که خب برای من جواب نمی‌دهد . انگار به این درد هیستریک اعتیاد پیدا کرده‌ام . من هم به دنبال فانتزی‌ام . از همه مهم‌تر عشق . ولی گاها نمی‌دانم صرفا میل جنسی‌ام مرا بازی می‌دهد یا واقعا کسی را می‌خواهم . عشقی پاک و بدون میل جنسی هم ممکن است ؟ عشقی بدون حسادت، مالکیت ، قضاوت و مسابقه هم ممکن است ؟ آیا برای این عشق اسیری باید تمامی فانکشن‌های ذهنی را کشت ؟ اصلا مگر می‌شود ؟ عشقی بدون قانون . عشقی بدون لیبیدو . بدون conformity . هر چیزی تاریخ انقضا دارد ؟ آیا می‌دانستی که کیسه فریزری هم تاریخ انقضا دارد ؟ هرچند توهم اراده مرا هم گول می‌زند و گاها جبر را فراموش می‌کنم . نمی‌دانم چرا دوست دارم فکر کنم که انسان چیزی فراتر از یک حیوان فوق هوشمند است . این هم یک علامت هیستریک دیگر ! فاز آینه . انسان در سطح خیالی ورسوس انسان در آینه !
عشق در سطح خیالی خواسته‌هایی مبهم است که انگار هست ولی نیست و جزئیاتش بر ما پوشیده است . یک خواسته‌ی تو خالی. یک نیاز ، یک لوپ که وسطش هیچ نیست . حال ۲ فرد دایره‌هایشان را به اشتراک می‌گذراند ، تن به فانتزی می‌دهند که آری آن مبهمی و آن خالی بودن وسط دایره رفته و معشوق جایش واقع شده . سوال من این است که چطور می‌شود از اشتراک ۲ مجموعه‌ی تهی چیزی به دست آورد ؟ ها؟ آیا عشق یک submission و تسلیم شدن با چاشنی لیبیدو نیست ؟ یک فرار تمام عیار از آزادی‌ِ مخوف و کشنده و ویرانگر .

نورباش

اخیرا زندگی مرا به شکل خمیری در دست گرفته و می‌چلاند و هی سعی میکند که شکل بدهد و این خمیر انگار‌ شکلی نمی‌گیرد . به طرز پیچیده‌ای لذت برایم تبدیل به خطی صاف شده که انگار میل پیچ خوردن و ایجاد موج ندارد . عیسی را می‌بینم که پرنده‌ای روی دست چپش نشسته و شکارچی طماعی از دور با تفنگ سوزنی درست سر پرنده را هدف می‌گیرد به طوری که خونش روی تنها لباس حریر سفیدی که به تن دارد می‌پاشد و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و دستان عیسی اندکی جم نمی‌خورند . عیسی شروع به خندیدن می‌کند و من در دهانش فرو می‌روم به اعماق سیاهی حلقش . هه .به راستی که در دنیایی که خدایی نیست انتهایی هم جز نیستی و نبودن نیست و زمانی که انتها بیاید دیگر ما نیستیم . پس اسارت ما در این تونل حقیقیست . شاید هم نه ؟ ساعت ۹ صبح جمعه است . حس عجیبی دارم . انگار به این فضا تعلقی ندارم . شغلی که به اجبار مرا جمعه‌ها هم رها نمی‌کند . دلم می‌خواهد کوله‌ای بردارم ، به سمت ترمینال اتوبوس بروم و یک مسیر تصادفی انتخاب کنم و بروم و فقط بروم . تنها سفر کردن را دوست دارم . انگار تمامی حس‌هایم را صاف و پاک و تمیز می‌کند و کثافت را از روحم پاک . تو چطور ؟ آیا سفر کردن را دوست داری ؟ قلبم آشوب است .  افسردگی است یا اضطراب یا شاید صرفا شهودی بر دنیاست که راه برگشتی هم ندارد  ؟ احساس غمگین بودن ندارم فقط یک بی‌تفاوتیِ پهن بر کل هستی‌ام سایه انداخته . هرچند زیر این سایه صدای آواز پرندگان هم می‌آید ولی انگار از آن طرف سایه‌بان . رقص تانگوی دو نفره‌‌ی بدون لذت من و زنی که هی در دستانم می‌چرخد و اما در چشمانش که نگاه می‌کنم هیچ پروانه‌ای در دلم جوش نمی‌زند و انگار او راز مرا می‌داند ! رقص را رها می‌کنم ، کراواتم را شل به پای بار‌می‌روم و یک ویسکی سفارش می‌دهم و در دور دست انگار بانوی من با مرد دیگری گرم رقص و معاشرت است . سرم را برمیگردانم و به روبرویم ، به شیشه‌های نصف و نیمه‌ی توی بار ، خیره می‌مانم و هوس سیگار می‌کنم و درست لحظه‌ای که اولین پک را به سیگارم می‌زنم از درون منهدم می‌شوم . بگذریم .درست لحظه‌ای که از تصویر با شکوه دنیا عبور می‌کنی و پوچی مطلق آن را می‌بینی ، نتیجه‌اش می‌شود انهدام همه‌ی ارزش‌ها، عقاید ، هدف‌ها و اخلاقیات . تو راز‌های زیر بال‌های پرنده را کشف کرده‌ای . برای همین هم اسارتت را لمس‌ کرده‌ و قفست را بهتر از هر کس دیگر دیده‌ای . انسان در بدو تولد کاملا با مادرش یکی است . به طوریکه جدایی از او به مثابه‌ی مرگ است . نوزاد جدایی بین خود و مادر حس نمی‌کند . هرچه انسان بزرگتر می‌شود و یاد می‌گیرد تا نیاز‌هایش را به دست خود حل کند ، از ابزار مختلف استفاده کند و اگر خیلی ساده بگویم از مادر جدا می‌شود . این جدایی روند رشد طبیعی انسان است و تا جایی پیش می‌رود که فرد خود را موجودی کاملا مستقل از والدین می‌بیند . این جدایی یک مفهوم ذهنی است . و اما انسانی که جدا می‌شود تنهایی و اضطراب عجیبی حس می‌کند . این تنهایی و اضطراب طنز تلخی دارد . تو الان داری آن را حس می‌کنی . استقلال یعنی کشیدن دیواری دور خود و این دقیقا یعنی تنهایی، یعنی ترس ، یعنی اضطراب . و البته آنقدری که برای تو پذیرفته شده‌است برای والدینت احتمالا غریبه و نامفهوم است . آن‌ها توان تحمل این اضطراب و تنهایی را ندارند پس کاملا ریاکارانه و خودخواهانه تو را در قفسی می‌اندازند که انگار بیرون آمدن از آن غیر ممکن است . همیشه یاغی باش . بجنگ . چرا که من این مسیر را طی کرده‌ام . جنگیده‌ام و از قفس فرار کرده‌ام ‌. هرچند روند سخت و پر آشوبی بود اما نتیجه‌ی شیرینی داست و اتفاقا منتج به بهبود روابطم شد . من کاملا با امید زندگی می‌کنم. درست وقتی اسارتم را در این سیستم کشف کردم شروع به شناسایی عواملی که به اصطلاح زندان‌بان من بودند کردم . هرچند هنوز درگیرم ولی برنامه‌ی بلند مدتم پر زدن و جدا شدن از سیستم است . در مورد مفهوم سیستم در نامه‌های آینده بیشتر با هم صحبت می‌کنیم . تو به عدم قطعیت باور پیدا کرده‌ای که به نظرم مهم‌ترین اصل بشریست ‌. امیدوارم به زودی اولین سفرت را آغاز کنی . و حتما من را در جریان سفرت بگذار.

ارادتمند شما

همم

در این دنیای شاید‌ها چنان گیر کرده‌ام که گویی انگار راه فرارم را بسته اند و دست و پایم را نیز و هرچه و هرکه در این مسیر می‌آید شاید شگفت‌زده یا منزجر یا ترسیده شود و فراری داده شود تا جایی که مادری فرزندی را در آغوش می‌کشد و به ناگاه فرزند تبدیل به شیطانی بدقیافه می‌شود و شروع به خندیدن می‌کند .

کاتیوشا

یک راکت از کاتیوشایی شلیک می‌شود . مسیر موشک را دنبال می‌کنیم تا اینکه می‌خورد به تصویر تو که انگار روی صفحه‌ای چند صد متری پرینت شده و عمود بر زمین قرار داده شده . راکت به تصویر تو می‌خورد و بلعیده می‌شود انگار هیچ قدرت تخریبی ندارد . هزاران راکت در لحظه به تصویر تو اصابت می‌کنند و انگار هیچ . هیچ .

پشم

این آدم‌ها انگار نمی‌فهمند وقتی می‌گویی دلت فقط سکوت میخواهد .نمی‌توانی راحت از آنها بخواهی گورشان را گم کنند و بروند پی کارشان وقتی که نباید باشند . میگویی نباش میپرسند چرا ؟ خب اگر می‌خواستم حرف بزنم نمی‌گفتم برو و صرفا یک درخواست ساده را این چنین پیچیده کردن و این حد از نفهمی واقعا دل‌انگیز نیست .

دلف

درست در منجلاب ترس ، در آن سیاهترین و چسبناک‌ترین شبه مایع ،موجودی لاغر و برهنه دست و پا میزد . دست‌ و پایی که موج داشت و انگار میگفت واااو واااو واااو . دهانی که به حالتی ثابت باز مانده بود و چشمانی که فقط یکی از آن‌ها نمایان بود . صحنه را دیدی ؟ هنر‌های تجسمی . تجسم باید کرد تا فهمید که چیست این موجود و چیست این مایع و چیست این گودال و دست و پایی که تو را اصلا حواس هست که چه میگویم یا نه نمی‌خواهی و اصلا چه حاصل یا اینکه این تصویر را اگر ببینی در حال آن موجود تغییر است و یا صرفا غریزه است که بازگو می‌کند حوادث را مطابق با روایت‌هایی از مغز که مستقیم پرتاب می‌شوند در حالی که ضربان قلب روی ۲۰۰ پایین‌تر نمی‌آید و رگ پیشانی‌ گویی از خون پر شده و در حال انفجاری مرگبار است . پوففف که این بی حاصلی گره خورده با ترسی عظیم که در آن گودال از آن مایع با انتشار ساده از طریق پوست به مویرگ ها جاری می‌شود و از سد خونی مغزی به راحتی عبور می‌کند . شاید علت این امواج و بزرگ و کوچک شدن‌های آن موجود نیز همین‌ باشد . لخت است و از انگشت‌ها تا زیر بغل ستون‌هایی چسبناک از مایع سیاه تشکیل شده . جوش می‌زند و غل غل می‌کند . جوش می‌زند و غل غل می‌کند . جوش می‌زند و غل غل می‌کند . صدای باد . . .

اثر فلافل‌فروش

حدود ساعت ۱۱ و نیم شب در حال بازگشت به خانه بودم که ناگهان ندای munchies بر من نازل شد . در خیابانی خلوت فلافلی کوچکی پیدا کردم و تصمیم گرفتم همانجا از خجالت شکمم در بیایم . مغازه‌ای نهایتا ۱۶ متری بود . فقط یک نفر در آنجا مشغول به کار بود ‌.مدیر بود ، آشپز بود ، نظافت‌چی بود ، اصلا هویت آن‌جا بود . از شدت گرسنگی و حرص یک فلافل و دو سمبوسه‌ی ساده سفارش دادم . ابتدا فلافل آماده شد و شروع به خوردن کردم . تنهایی را با لذت فلافلی لذید شستم . در میانه‌ی راه بودم که سمبوسه‌ها هم آمدند. فلافل را بلعیدم و اتفاقی تلخ رخ داد . من سیر شده بودم . حال من بودم و ۲ سمبوسه و فروشنده ای که از شدت بیکاری به من زل زده بود . انگار میخواست واکنش من را بعد از اولین گاز به سمبوسه ببیند . به شدت سیر بودم ولی ناخودآگاه گازی به سمبوسه زدم و شروع به خوردن کردم . نگاه فروشنده برایم سنگین بود . نمی‌توانستم نخورم . انگار ناراحت می‌شد اگر سمبوسه‌ها را نمی‌خوردم . من این لحظه و حس خاص را اثر فلافل‌فروش نامگذاری می‌کنم . مشابه این حالت در خیلی از نقاط زندگی سراغ ما می‌آید . انگار آدم‌ها وقتی چیزی می‌دهند انتظار دارند فرد گیرنده تا سر حد امکان از آن چیز استفاده کند ‌ مثل نیرویی نامرئی بین ۲ فرد . فرد گیرنده ازین حس آگاه است و دوست ندارد فرد دهنده را ناراحت کند . شاید در فرهنگ تعارف‌زده‌ی ما این اثر شدید‌تر باشد . آهای آقای فلافل‌فروش ببخشید اگر سمبوسه‌هایت را نخورده رها کردم ، من فقط سیر شده بودم !

سیستم شماره‌ی ۱

رهایی از سیستم یک مفهوم انتزاعی نیست . یک واقعیت است که انسان به دست خود رقم می‌زند . یک سبک زندگی است که باید به آن رسید و کسی آن را به تو هدیه نمی‌دهد . و اما تعریف من از سیستم چیست ؟ به طور کلی مجموعه‌ای از ابزار ، قوانین ، رسوم ، باورها ، فرهنگ‌ها ، جریمه‌ها ، پاداش‌ها ، بایدها و نبایدهایی که جامعه با یک دست نامرئی به ما تحمیل می‌کند ، ما را وارد سیستمی پیچیده می‌کند که چرخ‌دنده‌های بزرگتر ما را می‌چرخانند و ما بدون حق دفاع و صحبت به همراه آن‌ها می‌چرخیم . به طور مثال یک فرد هجده ساله درس می‌خواند که پزشکی قبول شود ، سال‌ها بدون حقوق خدمات پزشکی ارائه می‌دهد ، برای دریافت مدرک به مناطق محروم می‌رود ، در ادامه به دلیل نیاز به درامد تن به سخت‌ترین کار‌ها و زندگی در بدترین شرایط می‌دهد . آیا دست نامرئی را می‌بینی ؟ شما مدام با چیزی که واقعا دلتان می‌خواهد انجام دهید فاصله دارید و جامعه ازین فاصله سوء استفاده کرده و از هدف غایی شما به عنوان طعمه‌ای استفاده می‌کند تا شما را در دام بیاندازد . مثل سگی که سوار بر تردمیلی باشد که توانایی تولید برق دارد و در مقابل تردمیل یک سوسیس آلمانی خوشمزه آویزان شده باشد . سگ بی وقفه میدود ولی هیچوقت به سوسیس نمی‌رسد . برنده‌ی واقعی اینجا اداره‌ی برق است . کار قراردادی صرفا خودفروشی است و سود واقعی را کارفرما می‌برد . جامعه‌ای که به تو اجازه‌ی نفس کشیدن و رهایی نمی‌دهد سمی است . تو فقط یک نیروی کار با سوددهی مشخص و فانکشن مشخص هستی که باید کار خاصی انجام دهی وگرنه از فقر و گرسنگی می‌میری . ناخودآگاه افرادی پیدا می‌شوند که خود را مالک کار و فعالیت تو می‌دانند و از تو توقع پاسخگویی دارند و نه تنها به این برده‌داری افتخار می‌کنند بلکه منت هم می‌گذارند که من به تو کار داده‌ام . البته خود آن فرد هم ناخواسته برده‌ی کس دیگریست و من که به اطراف خود نگاه می‌کنم هیچ فرد آزادی را نمی‌بینم .فقط انسان‌های طلبکار و همه‌چیز‌دان .

On Confessions 2010 #review

انتقام ، انتقام و انتقام . این جنونِ انتقام به بی‌رحمانه‌ترین و سادیستیک‌ترین شکل ممکن در هم پیچیده با معنای زندگی ؟ در طول فیلم بارها با این سوال مواجه می‌شویم که زندگی چیست ؟ رستگاری‌ چیست ؟ با کودکانی روبرو می‌شویم که مفهوم کشتن برایشان بار منفی اخلاقی ندارد و البته ترکیب این بی‌اخلاقی با عقده‌ی ادیپ ( که شاید صرفا ابزاری برای بروز تمام و کمال یک انتقام باشد ) . هرچند زیاده روی‌هایی داشت ولی انتقامی چسبناک بود و چسبید . مونولوگ شروع فیلم بسیار گیرا و جذاب بود . داستانی چند وجهی که به زیبایی مهندسی شده بود . در انتها به این فکر فرو رفتم که آیا این انتقام به حق بود ؟ قربانیِ واقعی که بود ؟ اصلا در این دنیا چیزی به اسم قربانی وجود خارجی دارد ؟ رنگ‌های سرد فیلم ، صحنه‌های آهسته‌ی زیاد ، آینه‌های محدب بی‌شمار شما را به سفری ترسناک فرو می‌برند . روحیه انتقام جوییِ معلمی که انگار بدون نقص و در اکسترمم مطلق قرار داد و در انتها هم مثل یک پایان شکوهمند ، یک کادانس قدرتمند از این انتقام‌جوی سرد می‌بینیم . سرد بودن رنگ‌های فیلم کاملا حس یک انتقام سرد را ایجاد می‌کرد . بازی با کارکترها بسیار bold و شاید به عمد ناشیانه بود و در انتها باید گفت : موسیقی ، موسیقی و موسیقی . فضای پست‌راکی و صدای تام یورک . هرچند با تکرار قطعات اصلا ارتباط برقرار‌ نکردم و کمی آزار دهنده بود .

تاریخ

آخرین شبی که دیدمش . آخرین شبی که دیدمش . آخرین شبی که دیدمش . آخرین شبی که دیدمش . آخرین شبی که دیدمش . آخرین شبی که دیدمش . آخرین شبی که دیدمش . آخرین شبی که دیدمش . آخرین شبی که دیدمش . آخرین شبی که دیدمش .
۲۴ آبان ۹۷

باکویا

Later that night after i ate a delicious chicken and spinach meal , i was resting my arm on the wooden bridge’s fence and smoking a cigarette. The taste of the cigarette was remarkably good and i wasn’t sure if it was due to its quality or just this humid rainy weather made it that wonderful. Then i saw three females coming my way . Two of them passed me and i considered them as great annoyance to my majistic moment . The last one was called Maryam and was brutally beautiful. As she was passing by me she whispered: ” I wish i had a cigarette.” And then she passed and joined her friends . My glorious smoking session was turned into a misery of thoughts. The silence afterwards was not innocent . I was played fool by my Libido again

.

جمهوری

Driving my freakin old car on Jomhouri Street . It’s actually the first time that I’m driving in a rainy night this year. My cigarettes were finished last night so the craving made me quit my cave . My mind is completely off the line . My inner voice stronger than ever talking to me , showing me pictures as I’m trying to focus on my driving. These nights are sad you know ? It was all happening simultaneously when a rain drop hit the tip of my cigarette . *jeeeeeeeezzzzzz* my cigarette went off

.