برای سفری کوتاه به اطراف دشتارژن رفته بودیم . حول و حوش ساعت ۸ شب در مسیر بازگشت به شیراز بودیم . بسیار سرحال و خوش در حالی که دلستر بالتیکا مینوشیدیم جاده را گز میکردیم . دورنمای شیراز را با نقطههای نوری که در تاریکی میدرخشیدند تشخیص میدادیم . ناگهان آسمان شیراز را نوری انفجاری پر کرد . و سپس قارچی از آتش در برابر دیدگان ما شکل گرفت .
امواج صوتی و حرارتی داشت به سمت ما میآمد . ما مرده بودیم . ما قطعا مرده بودیم .
جلسهی سری
در ساعت ۵ بعد از ظهر روز ۱۷ مهر ۱۳۹۷ در کوچکترین سالن اجتماعات مجلس سران تجمعی شکل گرفت از یک پیرمرد انگلیسی سبیل پهن به همراه ۶ خاخام یهودی . گروه موسیقی عجیبی در انتهای سالن آمادهی نواختن بود . خاخامها همگی لباس یکدست مشکی با کلاههای عجیب غریب پوشیده بودند و آقای میکلسون یا همون پیرمرد انگلیسی کتشلوار خاکستری، پیراهن سفید و کراوات پهن و ناخوشایند قرمزی به تن داشت .در ابتدا یکی از خاخامها با قرائت قطعهای مذهبی مجلس را آغاز کرد . سپس پس از آنکه گلویش را صاف کرد و جرئهای آب نوشید رو به جمع کرد و گفت : همه میدانیم که امروز چرا اینجا جمع شدیم . هرچه اینجا گفته میشود همینجا میماند و اگر کسی از این قانون تخطی کند سزایش مرگ خواهد بود . سپس با دست به آقای میکلسون اشاره کرد و گفت : دوستمان آقای میکلسون بیانیهای آماده کرده که میخواهند برای جمع بخوانند . سپس آقای میکلسون خودش را جمع و جور کرد و با دست گره کراواتش را سفت . سپس به آرامی برخاست و به پشت تریبون رفت . در ابتدا کمی آشفته به نظر میرسید که با خوردن چند قلپ آب حالش سر جایش آمد . سپس با چند ضربهی دستش میکروفون را تست کرد و بیانه را اینچنین آغاز کرد :
” برادران عزیزم ، ممنونم که این فرصت را در اختیار من قرار دادید . همانطور که میدانید اینجا جمع شدهایم تا یاد و خاطره دلاورترین قهرمان کشور طی سالهای گذشته را گرامی بداریم . آنکه در سختترین روزهای جنگ صفوف دشمن را در هم میشکست و یک تنه کارت پیروزی ما بود . آری برادرانم ، اگر امروز کشور به این روز افتاده و دشمن تا پایتخت نفوذ کرده نتیجهی قهرمانکشی ماست . ما ملت قهرمانکشی هستیم . پس بگذارید حداقل در این مجال کم درودی بفرستیم به روح بزرگش ، به قلب مهربانش ، به دستان گرم و قدرتمندش . چرا که این کشور مثل او را کم دیده و اینکه قهرمانی دیگر بیاید و بتواند الم پیروزی را آنچنان بالا ببرد خود سوال بزرگی است . سرورانم ، آیا ما در این سقوط گناهکاریم ؟ آیا کاری اشتباه انجام دادیم ؟ حقیقت این است که فکر کردن به این مسائل باری از دوش ما برنمیدارد . متاسفیم که از آن همه شکوه از دست رفته فقط این یادبودها باقی مانده . در انتها از شما تقاضا دارم برای یک دقیقه ایستاده و دست روی سینه ،کلاه خود را بردارید چرا که فردا روزی مهم است . روزی که مگر میشود به جز به دلاوریهای او ، به چیز دیگر فکر کرد ؟ ”
و در انتها در حالی که با سیبیلش بازی میکرد فریاد زد : گرووووووه موزییییییک !
و در حالی که خاخامها ادای احترام را آغاز کرده بودند گروه موسیقی شروع به نواختن کرد :
🎧 Fallen Snow – Au Revoir Simone
قد هزارتا پنجره
دائم به این فکر میکنم که چه پروسهی سخت و نفسگیری تو مغزم اتفاق میفته که افکار ، که یه سری پالس الکتریکی هستن به شکل گفتار یا نوشتار بروز پیدا میکنن و شما تو دنیای بیرون یه قاشق از شوربای تو ذهن من رو میچشید . چند تا ایست و بازرسی. چندتا مدیر بداخلاق چندتا کارشناس مسائل امنیتی چندتا لباس شخصی بدقیافه تو این مسیر وجود داره ؟ اصلا آیا میشه بعضی فکرا رو فیزیکی کرد ؟ دیشب به همراه یکی از دوستام مکالمهی مشترکی داشتیم با پسری که اخیرا به جمع دوستانهی ما وارد شده . ۴۵ دقیقه سکوت کرده بودیم و داستان پسر رو میشنیدیم . مکالمه که تموم شد اومدیم بیرون همه پرسیدن خب چی میگفتین ؟ چطور بود ؟ ما فقط به هم نگاه میکردیم و میدونستیم که تجربهی نابی که ما داشتیم قابلیت انتقال کلامی نداره . باید اونجا میبودی باید اون مکالمه رو میشنیدی تا بفهمی اون مکالمه چه معنایی داشت برای ما . امروز بیشتر از روزای دیگه درگیر این عذابم . فکرم وحشی شده و از کنترلم خارج . درگیر زندان زبانم . به کسی نمیتونم منتقل کنم که چی میگذره تو سرم . شاید دلیلش اینه که قفلی زدم رو آهنگ طلوع منِ نامجو یا شاید کلا تو این روزای عجیبِ ایران طبیعیه که ابعاد مغزیت جر بخوره ، کش بیاد و در اثر این کش اومدنا پالس الکتریکی تولید شه و این پالسها تبدیل به افکاری شن که به خاطر شیوهی تولید غیر منطقیشون به واژهها نچسبن . طلوع من ، طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه . شاید تو زیباترین ضربهی ایستگاهی پشت هیجدهی بودی که به تیر افقی دروازه برخورد میکنه و ضربه زننده در حالی که زانو زده دستشو گذاشته رو سرش . شایدم نه . حتی اینو هم نمیدونم . وقتی به تکتک شعارایی که شنیدم تو سرم اعتراض میکنم یه آدم بداخلاق میاد و بهم تذکر میده که باز تو فاز روشنفکری گرفتی ؟ این تخریبچیِ درونِ من. قاتل . جانی . بی منطق . پفیوز . کثافت . لجن . یه دنده . بی رحم . افسارگسیخته . من خودم دیدم که هفت نفر آدم شبیه کوتلاس تو سرم قدم میزنن و کارارو هماهنگ میکنن. ولی آیا این پسماندهایی که ما داریم ، تمام این کابوسها و فلشبک ها و حسرت ها و دلتنگیها ، جزو پسماند عفونی محسوب میشن یا پسماند عادی ؟ شاید ترکیبی از دو . شاید پسماند عفونی که به قصد، تو سطل پسماند عادی انداخته شده . آنتی بیوتیک تراپی امپریکال ؟ نه حاجی این میکروب چند سالی میشه مقاوم شده . البته کشنده هم نیست . فقط در صورت افت سیستم ایمنی اپیزودهایی از حمله رو شاهد خواهیم بود که سلف لیمیتد خودش خوب میشه . اما خب چند روز پیش پرندهای که لب پنجره نشسته بود میگفت مثل گربه هفتا جون داره . تعجب کردم گفتم از کی تاحالا پرندهها هم هفتا جون دارن ؟ همونجا آرم صدا و سیما اومد نوشت پیامهای بازرگانی و خب من تمرکزمو از دس دادم . حالا که میخوان شب و روز به همدیگه دروغ بگن ، ساعتها هم دقیق شدن . اما نفر سومی هم هست که البته اخیرا متوجه حضور نفر چهارمی هم شدم . این بازی کثیفی که هستهی آمیگدالِ سمت راستم داره باهام میکنه رو اصلا نمیپسندم . من آخر اون سیستم نورونی مخفیای که تو قلب آدما وجود داره رو کشف میکنم . نمیشه که . باید یه چیزی باشه. یا شاید صرفا همون غریزه گریز از شکارچی که انسان اولیه تو ساوانای آفریقا ازش استفاده میکرد اینجاهم دخیله . عجیب نیست ؟ آدم قرن ۲۱ تو شهر نشسته پشت کامپیوتر هشتهستهایش و بدون دیدن شیر یا خرس درست همون فاز رو میگیره . شاید داریم ادای مدرن شدن رو در میاریم ؟ شاید باید برگردیم به اصول اولیه غرایز انسانی؟ خب پس تکلیف لب فرونتال مغز چی میشه . این هدیهی پریماتیِ ما. مایهی مباهات ما ، ای لب فرونتال ! به حق که خدا تویی . دلبر تویی . اینا همش بازیه . یه سری یون سدیم و پتاسیم و کلسیم دارن باهامون بازی میکنن . پتانسیل عمل . کانالهای سدیمی و پتاسیمی . گیرندهی گابا . کانابینوئیدها . قلقلک دادن گیرندههای سروتونینی . تفریحات ناسالم . شکستن واقعیت کار سادهایه . کافیه چشاتو ببندی و بخوای . توهمهای چشم بسته . همون تصاویری که قبل خواب میبینی . اگه میتونستم این تصاویر رو ضبط کنم خرس طلایی و نخل طلایی و همه مال خودم بود و تو هم احتمالا هرچی تندیس برای بهترین بازیگر نقش اول زن بود رو درو میکردی بعد با هم رو فرش قرمز عکس مینداختیم و تو از قدرت کارگردانی من میگفتی و من از تکنیک و ظرافت بازیگری تو بعد با هم به دوربینا لبخند میزدیم و سپس منتقدین به تیغ تیز انتقاد پاره پورمون میکردن ولی ما تخممونم نبود چون فلان کارگردان معروف اسپانیایی ۵ دقیقه ایستاده تشویقمون کرده بود . آخرین مووان سمفونی ما درست جایی که تو بی رحم ترین شهر ایران ساعت ۱۲ بعد از یه کانسرتِ خوشمزه اومده بودیم بیرون و من کل وجودم رو ترس گرفته بود . اونجا هم باز زندان زبان اسارتگاه مطلقمن بود و گونهی تو توی اسنپ گیرندههای کششی پوست شونم رو تحریک میکرد . هاها . میبینی کش اومدن مغز چیکار میکنه ؟ نمیدونم چرا اون سکانس رو فراموش نمیکنم . شاید همهچیز کمرنگ و کمرنگتر شده باشه ولی اون سکانس همیشه میمونه . خیلی عجیب تصویر اون شب fade میشه تو جادهی سپیدان ، بستنی محمدی ، مانتوی سبز تو . درست جایی که تصمیم گرفتیم فیلم جدیدمون رو وارد شبکهی سینمای خانگی کنیم . تو گفتی من ازون دست کارگردانایی نیستم که یه فیلم خوب میسازن و دیگه تموم . من گفتم نه ولشکن . ما که جایزههامون روگرفتیم . چند وقت پیش تداعی آزادی داشتم که توش یک فیگور انسانی که نه چشم داشت نه دهن و نه ابرو شاخه گل نیلوفری رو به من داد . وقتی گل رو تو دستم گرفتم گلبرگها یکی یکی ریختن و تصویر سیاه شد . فعلا حرفی ندارم. در واقع از اول هم نداشتم و اصلا انگار جدیدا حرفی ندارم . پلانکتونهام تبدیل به نفت شدن و به زودی آمریکا با حملهی نظامی به خاکم یه لولهی ۲۰ اینچی فرو میکنه تو مخزن نفتم و شروع به مکیدن میکنه .شاید دیدن تصویر مسیح تو رویاهام توجیهش این باشه که منتظر ظهور منجی ام . چه حال به هم زن و سانتیمانتال . اه اه چندش آور بود . میبینی این هم یکی از همون لباس شخصیای غرغرویی بود که میگفتم . یا شاید تخریبچی بود . نمیدونم . ولی من همیشه دوس دارم به ذهنم نشون بدم رئیس کیه . ندایی آمد که بتمرگ بابا گوساله فکر کردی کی هستی که اینجوری زبون درازی میکنی . * صدای شلاق * مرد لختی را به تخت بسته و شلاق میزنند. شلاقزن سری شیطان گونه با دو شاخ و پوست قرمز دارد و مدام خندهی سادیسمی میکند . تصویر میرود . فردی روی سکوی ورودی تخت جمشید در حال تماشای غروب است و سیگار دود میکند و به آرامی تیتراژ پایان میآید .
دریاچههای جنوبی
مثل همیشه یک شب مهآلود بر کرانههای دریاچه جنوبی خیمه زده بود . سیاهی شب مطلق بود . مهتاب اصلا وجود نداشت . سواری سیاهپوش در حالی که روی اسبش خم شده بود جادهی جنگلیِ خلوتی را میپیمود . مقصد مشخص بود . پشت این جنگل درست جایی که آخرین درخت تمام میشد پیچ در پیچِ موی زنی بود ، سیاه ، سیاه ، سیاه . سوار به سرعت جنگل را پیمود . بالاخره به هزار توی موعود رسید. پیچ و خم موها با عظمت خاصی در هوا پیچیده بود . سوار بسیار کوچک مینمود . نفسی عمیق کشید و با ضربهای ملایم به پهلوی اسبش به آرامی به درون هزارتوی موها سر خورد . آنقدر رفت که هر سوم شخصی وی را گمگشته و نا آشنا میپنداشت ولی خب سوار با اطمینان خاصی به پیش میرفت . پس از تقریبا ۴۷ دقیقه اسبسواری مداوم ، به دیواری استخوانی رسید . در پایین دیوار ،درِ کوچکی نمایان بود . در نیمه باز بود . انگار کسی انتظار مسافر خسته را میکشید . به آرامی از اسبش پیاده شد و به سمت در حرکت کرد . در را که باز کرد با اتاقی کروی رو به رو شد . در میان اتاق میز چهار نفرهای قرار داشت که زنی پشت آن نشسته بود . سوار به سمت میز حرکت کرد و روبروی زن نشست . سکوتی سنگین حاکم بود . در نهایت سوار در حالی که به چشمان زن خیره شده بود گفت : ” من راز تو را میدانم .”
جمعه
دنبالِ راهِ فرار میگردم . آهای ، راهِ فرار کجایی ؟ عجیب احساسِ گمگشتگی و تعلل میکنم . کجایِ کارم . به چه سمتی برم بهتره ؟ عجب زندان بزرگی ! به هر طرف که بری بازم فضا داره . یه زندانِ گرد . از یه زندانِ کروی چطور باید فرار کرد ؟ بعضیا فک میکنن که آره موفق شدن که فرار کنن ولی خوب پر واضحهِ که در اشتباه هستن . فقط یه گوشه از همون زندانِ قدیمی کز کردن و آروم بدونِ این که کسی ببینه ناخن میجوند . عجیب نگرانم . نگرانِ چیزهای بیخود . اینکه ۵ سال دیگه کجام . اینکه چرا این روزا نمیگذرن . اینکه چرا به نور نمیرسم ؟ امروز یه جمعست . یه جمعه معمولی . صبح پر انرژی و تازه در انتظارِ عصرِ خاکستری . امیدوارم هرجا هستی حسِ الانِ من رو نداشته باشی غریبه .
بلغور
من کهام ؟
امان از دستِ این سوالِ لعنتی. آیا به جوابی میرسم ؟ گمان نمیکنم . از روزی که ندای کنجکاوی را شنیدم و به سمتش حرکت کردم مسیر پر پیچ و خمی را سپری کردهام . گاهی به خدا و گاهی به پوچی رسیدم . اما حاصل چه بود ؟ روز به روز افسرده تر ، روز به روز خسته تر ، روز به روز ناا امید تر از قبل . آیا این افکار سرانجامی برای من خواهند داشت ؟ آدمها را از دست دادهام . مدتیست که به گوشهای افتاده و گلیم خود را خود از آب میکشم و کاری به احدی ندارم . چرا که معمولاً با افکارم باعث آزار دیگران میشوم . و من خود به این مهم آگاهم . دیگر زحمتی برای به دست آوردن کسی نمیکشم . خستگی روز به روز بیشتر مرا از پا در میاورد . و اما درد . این موجود عجیب . دردِ فیزیکی که هر روز در دست و پای سمتِ راستم حس میکنم و اینطور مینماید که قصد رفتن ندارد . دیگر زندگی با درد را پذیرفتهام . راهی ندارم . یا باید به مرگ سلام کرد یا درد را در آغوش گرفت و به آن عشق ورزید . آیا فرشتهها به درد کشیدن من غبطه میخورند ؟ گرفتار مرداب شدم ، خودم را بیرون کشیدم اما لجن کل هیکل مرا آلوده کرده .ای کاش میتوانستم خدا را بیابم و تقاضای پاکی کنم. آیا او به سخنان من گوش میدهد ؟ آیا من برای او اهمیتی دارم ؟ اصلا او کجاست ؟ چرا پنهان شده ؟ این سکوت ابدی خدا نشانهٔ چیست ؟ کلمات میآیند و ثبت میشوند .آیا این نوشته بر سوراخهای روحِ من مرهم میگذارد ؟ گمان نکنم . این هم یک بازی دیگر است . مثل همهٔ بازیهای دنیا . آیا من به اختیار خودم این کلمات را مینویسم یا جبر دنیا با شما سخن میگوید ؟ آیا ما وجود داریم یا همهٔ ما صرفاً چشمان طبیعتیم ؟ میبینی ؟ سوال پشت سوال . این ذهن به سوال پرسیدن معتاد است . حتا در خواب هم سوال میپرسد . پس از من نپرس چرا شبها راحت نمیخوابی یا چرا هر شب حول و حوش ساعت پنج صبح از خواب میپری . ذهن گرفتار را آیا مرهم است ؟ نمیدانم .
سياه چاله
سياه چاله يا ابر-عنصر؟ سبكتربن سياهچاله مثل يه عنصر ميمونه با عدد اتمي ١٠ به توان ٦٠ .
آيا؟
به عنوان يك پزشك دائم با انسان هايي در تماسي كه از چيزي(بيماري) آزرده شده اند.به صورت مداوم آزردگي مي بيني تا جايي كه خيلي از مسائل دنيا معنا و مفهوم طبيعي خود را از دست مي دهند . تو تبديل به سربازي مي شوي كه دائم در حال جنگ است . جنگ با بيماري ، درد و مرض . آيا كسي مطالعه اي در مورد شيوع PTSD بين پزشكان انجام داده است ؟ آيا ديدن تصاوير آزاردهنده براي ما عادي مي شود يا صرفا آنها را در گوشه اي از ناخودآگاهمان دفن ميكنيم؟
تغییر با طعم موسیقی
پس از میلیارد ها سال تکامل گونه ها پرچم طبیعت به دست انسان افتاد . طبیعت که از آخرین دستاوردِ جادویی خود شگفت زده بود شروع به شناخت و بازی با خود کرد . طبیعت موجودی طراحی کرد که خودآگاهی داشت ، با ابزارهای حسی محیط را ارزیابی می کرد و با مغز قدرتمندش آن ها را آنالیز و درک می کرد . طبیعت داشت خودش را می شنید ، خودش را می دید ، خودش را درک می کرد . پس از مدتی انسان متوجه شد که تکانه های حسی خاصی برایش خوشایند هستند ، بدون این که دلیلش را بداند . انسان شروع به تعریف مفهوم زیبایی کرد . انسان متوجه شد که صدا اگر با ریتم منظم باشد خوشایند و لذت بخش است و اینجا بود که انسان با استفاده از سازهای کوبه ای با موسیقی آشنا شد . انسان بدوی با ایجاد صداهای کوبه ای منظم می رقصید و وارد حالت خلسه می شد.درست مثل قبایل وحشی آفریقا . برای همین هست که ریتم های تکراری همچنان مهم ترین عنصر موسیقی Dance هستند. شاید سوال ایجاد شود که چرا این ضرب آهنگ به انسان اولیه لذت و خلسه می داد ؟ پاسخ این است که هیچکس نمی داند . تئوری های مختلفی وجود دارند ولی هیچ کدام مدرک و شاهد کافی ندارند. به طور کلی بدن انسان ریتم را درک می کند . ضربان قلب ، تنفس و راه رفتن همه مبتنی بر ریتم منظم هستند .این ریتم ها برای حیات انسان ضروری هستند . من معتقدم که موسیقی عشق بازی طبیعت با فرزند خود است . موسیقی کلام طبیعت است . مثل لالایی مادری برای فرزندش . اتصال هارمونیک انسان با طبیعت . این حس یکی شدن ، این حس هماهنگی، انسان را به اصل خود متصل می کند . هرچند شاید منطقی تر این باشد که از موسیقی به عنوان یک محصول جانبی انتخاب طبیعی یاد کنیم . محصول جانبی انتخاب طبیعی چیست ؟ مغزی که پس از سال ها انتخاب طبیعی و تکامل در اختیار انسان قرار گرفته میلیون ها function مختلف دارد که در شبکه ای پیچیده با هم تعامل می کنند و یک کُل به نام ذهن را به وجود می آورند . این شبکه ی پیچیده هدف مشخصی داشته و دارد اما این موتور قدرتمند قابلیت انجام کارهای دیگری را نیز دارد . مثلا تکلم برای بقا ایجاد شد ولی محصول جانبی اش شد روابط بین فردی پیچیده . موسیقی هم احتمالا محصول جانبی بخش شنوایی و ریتم شناسی مغز انسان است . مثلا ما در موسیقی اگر ملودی ها و آکورد های تنش زا بشنویم سریعا حالت گریز و فرار (که در اصل برای مقابله با خطر های طبیعی مثل شکارچی های طبیعی به وجود آمده که معمولا با فعال شدن هسته های عصبی سمپاتیکی همراه است .) در ما ایجاد می شود و وقتی آهنگساز موسیقی را روی نت یا آکورد خوشآیندی به اصطلاح ” حل ” می کند، لذتی عجیب به انسان دست می دهد . درست مثل زمانی که اجداد ما پس از فرار از یک شیر وحشی به خانه ی امن خود می رسیدند . این حس التیام را همه می شناسیم .
***
با افزایش جمعیت انسان و مهاجرت در سطح زمین انسان اولیه موسیقی را هم با خود در سطح زمین پخش کرد . اما این بار به دلیل فاصله جغرافیایی قبیله ها از هم موسیقی در جوامع مختلف به شکل های مختلف رشد کرد . به طوریکه با وجود اینکه در اصل یکی بودند ، اما به گوش شنونده ها کاملا متفاوت می رسیدند . اما علت این تفاوت چه بود ؟ ابتدا لازم می دانم اندکی تئوری موسیقی بگویم . موسیقی از صدا به وجود می آید . هر صدا به صورت کلی سه ویژگی اصلی دارد . اول فرکانس آن است . گوش انسان توانایی شنیدن محدوده ی فرکانسی بین 20 تا 20000 هرتز را دارا می باشد . هر نت موسیقی فرکانس مشخصی دارد . مثلا نت لا 440 هرتز می باشد . دومین ویژگی صدا رنگ آن است . برای درک رنگ صدا 2 نت یکسان را در نظر بگیرید که یکی روی ویولن و یکی روی گیتار به اجرا در می آیند . هر 2 فرکانس یکسان اما کیفیت شنیداری متفاوتی دارند . ویژگی سوم صدا بلندی آن است که نیازی به توضیحش نمی بینم . برگردیم به علت تفاوت موسیقی ملل مختلف . اولین علت آن فرکانس است . موسیقی از واحد های کوچکی به نام نت به وجود می آید . نت ها به صورت تکراری در محدوده ی فرکانسی تکرار می شوند . به طوریکه فرکانس هر نت را اگر 2 برابر یا نصف کنیم باز به همان نت می رسیم . مثلا فرکانس 440 نت لا است . فرکانس 880 هم نت لا است و الی آخر . به فاصله ی فرکانسی هر نت تا نت همنام بعدی یک “اکتاو” می گوییم . حال اکتاو را می توان به شیوه های مختلف تقسیم بندی کرد . مثلا در موسیقی غربی هر اکتاو را به دوازده نت با فاصله ی مساوی تقسیم می کنند . اولین تفاوت موسیقی بین ملل مختلف همین تقسیم بندی فرکانسی است . بعضی ملل به 10 قسمت بعضی به 14 قسمت تقسیم کردند . این باعث شد که موسیقی ای که برای یک غربی خوش آیند است برای یک شرقی آزاردهنده تلقی شود . دومین تفاوت نوع ساز ها و رنگ صدا بود . هر ملتی سازهای خودش را پیدا کرد و گسترش داد . سومین تفاوت هم نوع ریتم بندی موسیقی بود . تفاوت آخر در نوع درک موسیقی بود . به نوعی که صدایی که به یک جامعه حس ترس میداد ، به جامعه ی دیگر حس شادی و رقص می داد.
***
و اما چرا موسیقی برای تغییر ؟
ایرانیان از دیرباز با موسیقی آشنا بوده و هستند . موسیقی ایرانی یکی از غنی ترین موسیقی های دنیاست . ما امروزه به لطف وسایل ارتباطی پیشرفته ای که در اختیار داریم به تمامی سبک های موسیقی دنیا دسترسی آزاد داریم . اما گوش ایرانی ها به صورت ذاتی با نت بندی ایرانی خو گرفته . به طوریکه خیلی از مردم با اکثر موسیقی های دنیا غریبه و ستیزه جو هستند . این در حالی است که هر سبک طعم و لذت خاص خود را دارد . درست مثل عقاید مان که خلاف خود را بر نمی تابیم و تفاوت را نمی پسندیم . توصیه من این است که موسیقی را وسیله ای کنیم برای آشتی با تفاوت ها . شروع به شنیدن سبک های مختلف کنیم ، موسیقی ملل مختلف را گوش دهیم ، سعی کنیم زیباییِ نهفته در آنها را پیدا کنیم . این شاید تمرینی باشد برای شنیدن صدای مخالف ، عقیده ی مخالف . تمرینی باشد برای شنونده بودن ، تمرینی برای تفکر آزاد ، تمرینی برای نقدپذیری. شاید در ابتدا کار سختی باشد ولی باور کنید نتیجه ی شیرین و لذت بخشی دارد . . اگر در اطرافتان افرادی هستند که گوش موسیقیایی محدودی دارند ، آنها را با سبک های مختلف آشنا کنید . وقتی شما بفهمید که به جز عقاید، علایق و انتخاب های شما ، عقاید ، علایق و انتخاب های خوب دیگری هم وجود دارد ناخودآگاه شروع به سفری طولانی در راه شناخت جهان می کنید. و این تغییری است که جامعه ما به آن نیاز دارد. به هم کمک کنیم برای رشد . و در آخر اینکه بخواهیم و شروع به تغییر کنیم .
انتخابات
دوازده سال بيشتر نداشتم كه محمود احمدي نژاد در سال ٨٤ رييس جمهور ايران شد . به صورت كلي ١٢ تا ٢٠ سالگي سني است كه فرد گرايش عقيدتي-سياسي خود را پيدا مي كند و يا به معناي ديگر شخصيتش شكل مي گيرد . فضاي سياسي كشور در اين سال ها به گونه اي پيش رفت كه جناح راست ايران به صورت مطلق قدرت را در دست گرفته بود و هرگونه گرايش به احزاب ديگر عناد با اصل نظام و گناه كبيره شمرده مي شد . بدون شك من به عنوان يك جوان كنجكاو كه مدت زمان زيادي را در دنياي مجازي به دنبال يافتن پاسخ سپري مي كردم دچار نوعي تضاد شخصيتي شدم به صورتي كه مشكلات عديده ي كشور را مي ديدم ، فساد را مي ديدم و همزمان هيچ راه بدون دردسري براي مرمتِ ساختمان قدرت نمي يافتم . بارها به رفتن از ايران فكر كردم اما علاقه ي من به كشورم و ترس از غربت هميشه مانع اين امر شد . بايد راهي پيدا مي شد. راهي كاملا صلح آميز . گذشت و گذشت و هيچ اتفاق مثبتي كه نيفتاد هيچ ، روز به روز با تحريم و اختلاس و فساد بيشتر روبرو مي شديم و اين نتيجه اي نداشت جز نااميدي ، انفعال و افسردگي . خود را در فضاي سرد و تاريكي محبوس شده مي يافتم و هرچه اتفاق مي افتاد را به راحتي مي پذيرفتم. سال ٩٢ رسيد دكتر روحاني با شعارِ اميد وارد ميدان شد . در ابتدا گمان مي كردم كه اين دفعه هم فقط شعار است و نه عمل . هرچه بود بدون فعاليت انتخاباتي خاصي راي دادم و دكتر روحاني رييس جمهور ايران شد . چهارسال اول را فقط نظاره گر بودم . كارهاي دولت را كم و بيش دنبال مي كردم . به صورت كلي راضي بودم . حركت هاي مثبت زيادي اتفاق افتاد . فضاي تك قطبي كشور كمرنگ شد . فضاي نقد و مكالمه ايجاد شد . اما چرا انتخابات ٩٦ براي من اينقدر اهميت داشت ؟راستش را بخواهيد بعد از ٨ سال نا اميدي و سرما مدتي طول مي كشد تا فرد دوباره احساس زندگي كند براي من ٤ سال طول كشيد . حس مي كنم كه الان ديگر نوبت ماست . از امروز كارهاي دولت را به دقت دنبال مي كنم . در سخنراني ها و همايش ها شركت مي كنم . نقد مي كنم و فرهنگ نقد منصفانه را ترويج مي دهم . در جامعه فعال تر خواهم بود . با نا اميدي و سرما مبارزه خواهم كرد . اين دولت ، دولتِ ماست . ما هم شريكيم و بايد فعاليت كنيم . ركود و رخوت فقط اقتصادي نيست و از نظر فكري نيز به رونق و حركت نياز داريم . از روحاني تشكر مي كنم چرا كه مزه ي اميد را به من چشاند و مرا به كشورم متصل كرد . اميدوارم اين حركت رو به جلو متوقف نشود و روز به روز ايراني بهتر را تجربه كنيم .
سقوط
طرفاي ساعت ٥ بود كه اومدي و پا گذاشتي درست رو سياهيِ بين دو چشمام . آره چشمامو بسته بودم . نگات كردم . مات . يخ زده . بي حس . بدون حركت . زل زده بودي تو نگاهم . چشمات مث هميشه گيرا و معصوم بودن . همون چشمايي كه به قلبم گرما مي دادن . همون چشمايي كه به من قدرت مي دادن . دلم ميخواست دستم رو دراز كنم سمتت . بگيرمت تو بغلم و ساعت ها فقط موهات رو بو كنم و با انگشت اشاره ام از زير چشم تا فك پايينت رو نوازش كنم . چقدر دلم براي اون حس لمس كردنت تنگ شده بود . همون موقع بود كه ديدم چشمات دارن ميلرزن . لبات آويزون بود . موهات مشكي . مشكي . شروع كردي به حركت . يه دست به چپ . يه دست به راست . اومدم بگيرمت رها شدي رو به پشت . تو سياهيه بين دو چشمام . سقوط كردي. دنبالت كردم . اول پوست و گوشتت جدا شد . بعد اعضا ، مغز و قلبت . همون جا بود كه ايستادم و گذاشتم به سقوطت ادامه بدي . همونطور كه دور و دورتر ميشدي نگات ميكردم . يه اسكلت بودي با ٢ تا چشم . ٢ تا چشم كه تا آخرين حد سياهي ، كه هنوز قابل ديدن بودي، با درخششي عجيب منو نگاه مي كردن . هعي . سايه ها زنده اند . سايه ها تا ابد زنده اند . مي سوزم . مي سوزي . خواهم سوخت . خواهي سوخت .
اقيانوس
لعنت به زندگي . لعنت به من . لعنت به احساسات . گاها اونقدر از دست همه چي شاكي مي شم كه نفسم به زور درمياد . تاحالا شده به مرگ فكر كني ؟ تاحالا شده خسته و كوفته از مسير وايسي به افق نگاه كني و ببيني همه اش بيابونه و اون دور از شدت گرما تصوير مثل موج روي هم مي رقصه ، بعد بشيني و بگي ديگه بسه . تمام . آخ كه دلم كباب ميشه وقتي به درخشش اون دوتا گوي درخشان ِ سوار شده جلوي كشتي كوچك مورد علاقه ام فكر مي كنم. تو اين اقيانوس سرنوشت من چيه ؟ چرا همه اش طوفانيه ؟ دلم خشكي مي خواد . دلم ميخواد لم بدم رو ماسه هاي نرم ، پيناكولادا بخورم و سيگار دود كنم . دلم سكوت مي خواد . دلم رهايي مي خواد . ميخوام حل شم تو طبيعت و جسم نداشته باشم . اين تلاش ابدي انسان حالم رو به هم مي زنه . چرا بايد تن بدم به اين تكرار اشتباهات گذشته ها . كشتي من شكست . خودم شكوندمش . خودم غرقش كردم . هه . حتما الان با خودت فكر ميكني كه چه احمقي هستم كه تو اين طوفان اين بلا رو سر كشتي كوچولوم اوردم . آخه خودمم همينم . خودمو قضاوت مي كنم . احساس گناه . احساس درد . احساس ناتواني . به خدا به آدم فشار مياد . كاش مي شد رو كاغذ فرياااااااااد زد . حس منو نمي فهمي . خودم توش موندم . گيج ، سردرگم . هي مي خورم تو ديوار مثل آدم مستي كه از الكل زياد ديوانه شده . لعنت به طعم تلخ الكل . لعنت به حالت تهوع بعدش . لعنت به سردرد و سرگيجه روز بعدش . قبلا مسكن بود . الان كه هيچ . اين هجوم اطلاعات متناقض تمومي نداره . بوم بوم بوم بوم . بسه ديگه . تمومش كنيد . مغز من يه اتاقه كه يه آدم چاق ،زشت و كريه نشسته داره از يه تلويزيون گنده بيست و چاري دنيا رو مي بينه . كاش بلند مي شد و صندلي رو بوم ميكوبيد تو تلويزيون و بعد فقط سكوت . فقط سكوت . فقط سكوت . فقط سكوت. فقط سكوت . فقط سكوت . سكوت سكوت سكوت سكوت سكوت .
دژ باستياني
اكثر ما در زندگي اهداف بزرگي داريم .براي رسيدن به آنها دائما در مسير سنگلاخ زندگي رو به جلو حركت مي كنيم . هدف آنقدر ذهن ما را درگير كرده كه زيبايي هاي كوچك را نمي بينيم و با اميد به فردايي بهتر دوران جواني خود را نابود مي كنيم . روزي به خودمان مي آييم كه ديگر كار از كار گذشته و زندگي از گرما و نشاط تهي شده است . آري ممكن است روزي به اميال و آرزوهاي بزرگت برسي ولي وقتي كه دوست عزيزي به نام مرگ دست روي شانه ات گذاشته ،اين تحقق آرزو خود بدترين شكنجه و درد است . به راستي كه اين عجله و شتاب براي رسيدن به انتها چه سودي دارد ؟ اگر آخر مسير همين آسمان آبي هم خاكستري شد چه؟ آن وقت است كه قصد بازگشت مي كني ولي با دروازه اي بسته رو به رو مي شوي . دروازه اي كه به دست حركت مداوم زمان قفل شده . آري زمان بي رحم است . تعارف ندارد . مي گذرد . پير مي كند . بيمار مي كند . و در نهايت مي كشد .
پيشنهاد كتاب : بيابان تارتار ها اثر دينو بوتزاتي
كيهان كلهر
امشب يكي از بهترين كنسرت هاي عمرم را تجربه كردم . كيهان كلهر و سه نوازنده ديگر در تالار حافظ شيراز برنامه داشتند . موسيقي آن ها جادويي بود . عجيب بود و تاثيرگذار . داغ بود ، غم داشت ، عميق بود ، جذاب بود. واقعا توضيح منطقي براي اين موسيقي پيدا نمي كنم . اين كه چه اتفاقاتي افتاده كه چيزي به اسم موسيقي پديد آمده مغزم را آزار مي دهد . اگر خداباور باشي موسيقي قطعا كلام خداست و صحبت مستقيم او با بندگانش . اگر بي خدا باشي موسيقي سخن طبيعت است. اين كه چه اتفاقاتي در طول ميليون ها سال تكامل رخ داده كه يك سري فركانس هاي خاص براي انسان جذاب و شنيدني شده اند . من از به وجود آمدن انسان ، دست ، پا ، مغز ، قلب و كليه شگفت زده نمي شوم . من از شنيدن موسيقي شگفت زده مي شوم . از اينكه طبيعت چه جادويي انجام داده . باورش سخت است كه موسيقي از ماده برخاسته باشد . مغز من به دنبال دليلي فرامادي براي وجود موسيقي مي گردد .
چقدر غمگين شدم براي موسيقي سنتي ايران كه با مرگ بزرگانش براي هميشه خواهد مرد و دفن خواهد شد . چه خوشبختيم كه تا زنده هستيم مي توانيم نواي ساز آن ها را از نزديك بشنويم . همانطور كه دوستان بتهوون و باخ خوشبخت بوده اند. اي كاش فرهنگ ايران بيش از اين به قهقرا نرود و اين غرب زدگي و ايران هراسي كه اكنون بر ما احاطه پيدا كرده ،درمان شود . چقدر زيبا بود ، چقدر دلنشين بود . موسيقي جادو است. موسيقي من يكي را كه ديوانه ي خود كرده . اي كاش در موسيقي غرق مي شدم . از امشب دنيا براي من جاي زيباتريست چرا كه نواي ساز كلهر را از نزديك شنيدم . شفا بخش بود. روح مرا درمان كرد . كاش مي توانستم حضورا از او تشكر كنم . اميدوارم سال هاي سال اين نوا خاموش نشود و انسان از نعمت وجود چنين استعدادي محروم نشود .
خرده جنايت هاي زن و شوهري !
زندگي آدم را به جايي مي رساند كه حتي درد كشيدن هم برايش لذت بخش مي شود. اين بي نظمي مطلقي كه بر ذهن انسان حاكم است واقعا زيباست. بگذاريد داستان را كامل بگويم .
چند روز پيش با خبر شدم كه يكي از دوستانم در مؤسسه اي خصوصي نمايشنامه خواني دارد . در واقع يكي از كاركترهاي نمايشنامه را او روخواني مي كرد . نمايشنامه ي خرده جنايت هاي زن و شوهري اثر اريك امانوئل اشميت . خلاصه بگويم كه ما ٣ صندلي رزرو كرديم و به سمت موسسه ي مذكور حركت كرديم . موسسه اي بود كه در آن مشاوره هايي براي بهبود كيفيت زندگي و روابط ارائه مي شد . در واقع مكاني بود براي كساني كه در منجلاب ازدواج گير كرده بودند و به دنبال راه فرار مي گشتند . به هر زحمتي بود درست قبل از شروع اجرا به مكان مورد نظر رسيديم . در ابتدا متوجه شديم كه بايد كفش هايمان را در بياوريم و اين بسيار بار سنگيني بود . كاش همان لحظه مي توانستيم به موسسه پشت و به سمت خانه حركت كنيم . اما ديگر دير شده بود . كفش ها را درآورديم و به اندرون موسسه سرازير شديم . اولين چيزي كه توجه من را جلب كرد تضاد ميان ما و آدم هاي آن جا بود . يك مشت زن و مرد ٢٥ تا ٥٠ ساله ، اكثرا متأهل و رسمي . چند عدد بچه ي شلوغ و بي ادب هم بين صندلي ها وول مي خوردند . خلاصه ٣ صندليِ اولِ آخرين رديف را انتخاب كرديم و نشستيم . سكوت بر ما حاكم بود و بهت زده آن جماعت را نگاه مي كرديم. به شخصه سنگيني نگاه هاي بي شماري را بر روي خودم حس مي كردم . تو گويي آن آدم ها هم فهميده بودند كه ما از جنس آن ها نيستيم . خلاصه نمايش نامه خواني شروع شد و رسما داستان ما هم ! در ابتدا تمام تلاشمان را كرديم كه مثل انسان هاي بالغ و معقول عمل كنيم اما با ديدن حركات خنده دار رفيقمان بر روي صحنه كم كم اوضاع برايمان بيريخت شد !خنده مان گرفته بود و نمي توانستيم كه بخنديم . در ابتدا قابل كنترل بود و توانستيم بر آن غلبه كنيم . اما گويا طبيعت قصد داشت آزمايشي عظيم بر روي ما اجرا كند. اين چنين شد كه اولين اتفاق عجيب آن شب رخ داد! پيرزني حدود ٥٥ ساله رديف جلوي ما نشسته بود . از بد روزگار وسط اجرا موبايلش شروع به زنگ زدن كرد و خب همانطور كه از يك زن ميان سال ايراني انتظار مي رود سايلنت هم نبود ! خلاصه پيرزن حول شد و حالا هرچه تلاش مي كرد كه زيپ كيفش را باز كند موفق نمي شد . زيپ گير كرده بود و پيرزن بي تاب بود . پس از كلي تلاش نا موقق پيرزن به اتاق كناري رفت، و بالاخره موفق به گشودن زيپ كيف شد و حدس بزنيد كه چه شد ! جواب داد ! باور بفرماييد نخنديدن به آن صحنه بسيار سخت و دشوار بود ! دقت داشته باشيد كه براي كسي كه از قبل سعي در سركوب خنده اش داشته كنترل خنده بر اثر محرك هاي بعدي بسيار دشوار خواهد بود . شما مثل يك بمب ساعتي مي شويد كه كوچك ترين محركي شما را منفجر خواهد كرد . از آنجا بود كه شكنجه شروع شد . من يك اپسيلون با انفجار فاصله داشتم . فضاي اطراف كاملا ساكت بود و همه داشتن به دقت به اجرا گوش فرا مي دادند ، به جز ما سه نفر . دچار نفرين خنده شده بوديم و نمي توانستيم بخنديم . آه كه هيچ نمي توانيد درك كنيد كه چقدر سخت و مشكل بود . آبروي ما و دوستمان روي ميز قمار بود . يك خنده ي كوچك از يكي از ما كافي بود تا ٢ نفر ديگر هم مثل بمب اتمي منفجر شوند . آن جا بود كه براي مبارزه با خنده ام شروع كردم به تفكر راجع به مرگ خودم . خودم را در حال شكنجه شدن و مرگ تصور مي كردم . خودم را در عميق ترين و مرگبار ترين درد هاي دنيا تصور مي كردم . اين به من كمك كرد تا حدودي بر خنده ي تجمع يافته ام غلبه كنم . درد به انسان كمك مي كند تا از خوشي به جنون نرسد . باعث مي شود رفتارش متعادل شود و كنترل امور را از دست ندهد . به درستي كه اگر درد و عذاب نبود انسان تا حالا هزاران بار منقرض شده بود . احتمالا در گذشته انسان هايي بوده اند كه كلا درد و غم نمي كشيدند و در خوشي مدام غرقه بوده اند . مسلما همه به چشم يك ديوانه به آن ها نگاه مي كرده اند و در نتيجه آن ها از توليد مثل محروم شده اند و لذا انتخاب طبيعي درد را برگزيده . درد لازمه ي پيشرفت و تمدن است. براي همين است كه انسان مدرن غمگين است. خلاصه از اين يكي هم به سلامت گذشتيم تا آن اتفاق شر و نابود كننده رخ داد . دوستمان قبل از اجرا گوشي هايش را به ما سپرد . اواسط اجرا بود كه تصادفا فلش لايت گوشي دوستمان (كه دست ما بود) روشن شد ! حالا ما هرچه تلاش مي كنيم نمي توانيم آن را خاموش كنيم ! گوشي را برعكس روي زمين گذاشتيم و پس از ٥ دقيقه تلاش توانستيم فلش لايت را خاموش كنيم ! باور بفرماييد اگر اتفاقات قبلي مثل زخمي سطحي بودند اين يكي ديگر تيري مستقيم به مغز بود ! نتوانستيم تحمل كنيم و از سالن خارج شديم ! به مدت پانزده دقيقه مداوم مي خنديديم . آبروي رفته مان برايمان مهم نبود چرا كه مي دانستيم ديگر آن آدم ها را نخواهيم ديد . تمام مدتي كه ما در حال ديدن اجرا بوديم بچه ها در اتاق بغلي مشغول بازي و سر و صدا بودند . هرچه به آن ها تذكر مي دادند انگار نه انگار !چنان در شادي كودكانه شان شناور بودند كه دنيا و تمام آدم بزرگ ها برايشان هيچ اهميتي نداشت . ما هم همان سيستم را پيش گرفتيم . مثل بچه ها مي خنديديم و هيچ برايمان مهم نبود. به راستي كه بزرگ شدن يعني جدي گرفتن درد ها و آدم هرچه درد را بهتر درك كند بالغ تر خواهد شد! كاش هميشه در كودكي ام باقي مي ماندم ! اما مي شود سعي كرد كه كودك بود و من اين كار را خواهم كرد! /تمام/