در تنهاییِ من و تو ارتباطی نامرئی نهفته است . درست مثل دستگاه فرستنده سیگنال . مهم نیست چقدر فاصله داریم . ارتباطی غرق در سکوت . سکوی نه و سه چارم برای من سنگی بود . امان از آن لحظههایی که هالهی من تو را احاطه کرده و در یک بازی دو نفره با فرکانس موسیقی از خود بی خود میشویم و اما دیواری سنگی بین ما حائل است. انرژی از پایینترین نقطهی ستون مهره میجوشد و به سمت سر میآید و وقتی به مغز میرسد منفجر میشود . امواجی که در بدنم میافتند ( مخصوصا سمت راست ) از همیشه قوی تر شده . احساس میکنم ویژگیهای پیامبرگونه یا شاید حتی خداگونه پیدا کرده ام . عجیبترین لحظهی دیشب وقتی بود که چهرهی اخموی رزیدنت یورولوژی بر پردهی مغزم افتاد درست وسط مراسم رقص . در اوج پایکوبی و خرابی و شادی و جشن . و من یک لحظه به هم ریختم و به سمت حیاط دوییدم . رنج شهرنشینی و ملال تنهایی ،تخلیه شده در یک فوران جنسی لحظهای، برایم پوچ و عذاب آور بود .ماهیتش بر من روشن است. تهوع آور و تهوع آور . این غیبت است که فانتزی میسازد و عشق را به نهایت میرساند مثل وقتی که پسرک کل ساعتهای شهر را به وقت شهر عشقش تنظیم کرد ! مسخره است که شاگرد سبزی فروش سر کوچه هنگام مراجعه به بانک با خود کیف چرمیِ رسمی میبرد در حالی که لباسهایش کثیف و خاکی است . یا که در حالی که صورت کارمند بانک کش میآمد و ذوب میشد من باید فرم ضمانت نامه پر میکردم . زندگی ام افسار گسیخته شده . پارادوکس . پارادوکس . پارادوکس . عادت کردهام که هی با همه بحث کنم و بلافاصله بعد از پایان بحث خود را ملامت و سرزنش کنم و نسبت به حس فرد مقابل به شدت پارانویید شوم . به راستی که هیچ بدتر از پارانویای بعد از شلوغی نیست . سفر معنوی و عجیب و غریب من درست در اوج شک و بی ایمانی جدی تر شده . شاید این کهن الگوهای من هستند که فعال و وحشی شدهاند . سیمپتومهای من . دردهای من . شهودهای من و انرژی که لرزه میاندازد بر بدنم . مادری با خاکستر شوهر مرحومش خودارضاییی میکرد . انتظار برای تناسخ مردهات (اگر امیدوار باشی) جنون میآورد . آیا تو به تناسخ باور داری ؟
ههه
دو پا
زندگی پر است از اشیایی که انگار بدون آنها لحظه را نمیتوان سپری کرد و نشاط لحظهای ما به وجود آنها گره خورده . درست مثل وقتی که یک منظرهی زیبا میبینی و میگویی : کاش سیگار داشتم . یا وقتی که اینترنت نداری انگار تمام دنیا را از دست دادهای . به دور خود که نگاه میکنم تک تک لحظاتم تحت الشعاع پارازیتهای ذهنی خودم هستند و من دارم به دست خود ،در تک تک لحظاتم سدی میسازم که لذت و تجربه را خشک میکند . به شدت به داراییها و عادتهایم وابسته و معتاد شدهام. انگار همیشه یک “کاش” به همراهم است و این خود باعث میشود تجربهی شخصیام از لحظه خدشه دار شود . یک فکر مزاحم . درست مثل وقتی که داری فیلم میبینی (و حتی اگر فیلم خوبی باشد) چون فیلمهای قبلی کارگردان را بیشتر دوست داشتهای ، فیلم جدید برایت لذتی ندارد .( مدام با مقایسه، تجربهی لحظهایت را از دست میدهی)
جستوجوی میل در من بیداد میکند . نمیتوانم یک ساعت تمام بنشینم و هیچ کاری نکنم و هیچ چیزی نخواهم . این را وقتی فهمیدم که برای اولین بار روزهی دوپامین گرفتم .(روزهی دوپامین یعنی یک روز تمام فقط حق آب نوشیدن ، نرمش کردن ، مدیتیشن کردن و دستشویی رفتن داشته باشی . یعنی هیچ چیز لذت بخشی وجود ندارد . تو مجبوری ، مجبوری ، مجبوری که با حقیقت تلخ و آزاردهندهی تمامی اعتیادهایت روبرو شوی.) فقط بیست دقیقه طول کشید تا جنگی در درونم آغاز شود . طغیان میل جنسی ، گرسنگی بیامان ، فشار خواب و حوصله سر رفتگی شدید به طرز وحشیانهای به من حملهور شدند . انگار ذهنم حاضر بود هر حقهای را به کار ببندد تا مرا از این روزه منصرف کند . شاید تمام این میلها برای رهایی از فشارِ بیمعناییست ؟ شاید صرفا مرزها و فانکشنهای ذهنیام را با تحریکِ بی امان دست کاری کردهام و مسیرهای نورونی لذت در من برای همیشه تغییر کردهاند . رد پای تکنولوژی و اینترنت را میبینی ؟ اعتیاد به تحریکات ریز و زیاد . مثل وقتی فید اینستاگرم را چک میکنی . تحریکات ریز و مداوم . مثل پکهای سیگار . افرادی هستند که برای ما نیازها و اعتیادهای جدید ایجاد میکنند و از آن پول و سرمایه تولید میکنند و بشر در اقدامی مخرب ( یک خودسوزی فجیع ) مدام دارد ابزارها و ابژههای اعتیادزای جدید خلق میکند . خیلی از نیازهای ما واقعا نیاز نیستند بلکه یک توهم و فانتزی هستند که سیستم در ذهن ما کارگذاری کرده و ما ( به عنوان یک مصرفکنندهی ابله) مصرف میکنیم و بشریت دیوانهوار تولید میکند و منابع را میبلعد و میبلعد و درماندگی روز به روز بیشتر میشود .
صد و ده
خندهدار است که در حین خوردن کبابترکی در لژ خانوادگی ۱۱۰ من باب پوچی مطلق زندگی بحث میکنیم . بحث شد که شاید مشکل از من باشد ، چیزی که میخواهم را گم کردهام یا اینکه صرفا چارچوب حالم را بد میکند . اول باید بدانی که چه میخواهی تا برای رسیدن به آن تلاش کنی . اوج گرفتم و به بالاترین نقطه که رسیدم پودر شدم و شکستم و فهمیدم که حقیقتا گه خاصی نیستم و اینکه بقیه هم گه خاصی نیستند و من اساسا با هرکس که فکر میکند گه خاصی است مشکل دارم . پس از این عروج و نزول ، خط صاف و دلانگیزی هست که انگار محبوب من روی آن دراز کشیده و من به سمتش دستدرازی میکنم . در دور دستها تک درختی است که زیر آن آرامش مطلق را پنهان کردهاند و من در رویاهایم انگار در سایهاش دراز کشیدهام . درست نیم ساعت بعد درگیر این بودم که زمانی که در آینهی آسانسور به خود زل زدهام چه حسی دارم؟ آیا باید شل گرفت یا که جدی ،این را به درستی نمیدانم . تنها چیزی که میدانم این است که نمیدانم و این خود هم مشکل است و هم فراغتی مطلق از جنس رهایی .پروانهها را که پر میزدند با تفنگ بادی هدف گرفتیم و اتفاقا شلیکی موفق داشتیم. در چمران باران میآمد و ماشینی از کنارم عبور کرد که ای کاش تو بودی و پیاده میشدم و نیم تنه ام را در ماشینت فرو میکردم و میبوییدمت و به بوسهای بدرقه ات میکردم و یک کاسه آب و صلوات بر محمد و آل محمد .
پوستر
خود را در شهری بیابانی و نیمه خراب یافتم .حالم خوب نبود . استرس و اضطراب تمام وجودم را گرفته بود . انسانهای شهر همه لباس حج به تن کرده بودند یا شاید کفن . درست نمیتوانستم تشخیص بدهم . انگار به من بیتوجه بودند و مرا اصلا نمیدیدند . سراسیمه به درون اولین خانهای که دیدم رفتم . دیوارِ خانه تقریبا ریخته بود و هیچ لوازم خانگی یا مبلمانی در آن نبود . جایی شبیه پاتوق معتادان تزریقی . روی دیوار مقابل اما پوستر بسیار بزرگی چسبیده بود از چهرهای آشنا ، یک زن . دیدن آن تصویر در آنجا به شدت حال مرا خراب کرد . سریع و با عصبانیت پوستر را از گوشهی بالا سمت راست کشیدم و کندم و در کمال تعجب دیدم درست زیر آن یک پوستر دقیقا به همان شکل چسبیده است . شروع کردم به کندن و کندن و هرچه میکندم دوباره زیرش یک پوستر دقیقا با همان تصویر ، همان شخص پیدا میشد .
روبروی پوستر در حالی که دستهایم را تکیهگاه چانه کرده ،نشسته بودم . روی زمین دهها یا شاید صدها پوستر مچاله شده افتاده بود .
****
تماما فیکشنال
دائما صدای قدمهای مرا در حیاط خلوت مغزت میشنوی و انگار که چیزی در درونت میچرخد و میچرخد و تو به دنبال یک پاسخی . به سمت من که میآیی به دیواری هولوگرافیک برخورد میکنی و صدایی از دور به تو میگوید : هیس ! انواع و اقسام راهها برای عبور از یک پوچیِ عمیقِ ناشی از یک خلا را رفتهای و انگار هیچ . آب بر آتش اثر بنزین دارد و این از عجایب هستی است ! روبروی من ایستادهای . در دست راستت شاخهای گل رز قرمز به سمت من گرفتهای . فضا تاریک میشود . تصاویر در هم پیچ و قوس میخورند و میرسیم به یک قربانگاه که انگار تو را از پا آویزان کرده اند و قصابی بی رحم در حالی که کاردش را به سوهان میکشد آمادهی ذبح است .مشکل تو این است که در یک دوئل فرضی به شبح من باختهای . چیزی که نیاز داری شاید یک تلنگر است یا فراتر از آن . پاسخ را میدانی . بارها و بارها سناریو سازی کرده و اطلاعاتت نسبت به همه چیز را کاویدهای . تو از نشخارکنندگان کلاسیک هستی . پس از دوئل در حالی که دود از نوک تفنگ شبح من خارج میشد گفتی : خلاصم کن ! و من رفتم و رفتم و روی دیوار کناریات با اسپری نوشته بودند : تماما فانتزی .
لمیدگی
چرخهی بی پایان بین رنج و دلزدگی را تمام و کمال زندگی میکنم . میل من ، تلاش برای رسیدن به ابژهی میل ، به دست آوردن ابژهی میل ،دلزدگی و دلسردی و تکرار چرخه . داستان عجیبیست . دائما وقایع شب گذشته را در سرم مرور میکنم . اشتباهات کوچکی که شاید به معنای به فنا رفتن اعتبار و نام و آبروی من باشد .شاید حتی پدر و مادر و عزیزترانم برای کشتن و آزردن من دست به کار شوند . انزجار و تنفر و پوچی از همه کس و همه چیز یا کمبود اعتماد به نفس ، عقده و ضعف ؟ انگار که بر لبهی پرتگاه جنون ،در حالی که دستهایم را به موازات شانه به عرض دراز کردم ،قدم میزنم و لرزش پایم روز به روز بیشتر میشود و در عین حال میل به سقوط یا اتمام بیشتر از قبل مرا هانت میکند . شاید باید ابژهی میل را کاملا فانتزی وار چیزی بینهایت قرار دهم تا که فقط رنج بکشم و از عذاب دلسردی در امان باشم . به تنهاییِ خود میخزم اما باز انگار چیزی از درون مرا میجود و وادار به خروج از انزوا میکند و این چرخه هم دیگر خستهکننده شده . جلویم تابلویی نصب شده که میگوید : تو نمیتوانی تا ابد با یک دروغ زندگی کنی ! خیلی خوب مرا میشناسی ، مثل یه کتابِ آشنا مرا میخوانی و اما هنوز مرا پیدا نکردهای . مثل یک تریپ اسید تصاویر مغزی ام به هم ریخته و پرآشوب، میآیند و من گمگشته تر از همیشه در حالی که روی یک صندلی لم دادهام نوشیدنی میوهای ام را مک میزنم . من استاد پرواز به دوردستترین نقاط درست در لحظهی اوج داستانم . هر چیزی که جالب است را تکرار نباید . چرا که تکرار جالب بودن را تکهپاره میکند و به تدریج به مرداب دلزدگی میاندازد . در زمانی که خورشید روشنتر و داغتر از همیشه زمین را میسوزاند این چنین گیر کردن در لجنزار و کثافت از برای چیست ؟ اگر میگویی همهچیز پوچ و بی ارزش است چرا افسرده میشوی ؟ صرفا زندگی را به گه بکش و وحشی باش و هرچه میخواهی کن . خشونت به خرج بده ، بزن و بکش و تجاوز کن ! نهایتش مرگ است دیگر . اما باز هم نظم نمادین با شلاقی بی رحم بالای سرم حاضر میشود و بردگی مرا یادآوری میکند و من دوباره به درون انزوای خود میخزم و احساس تنهایی ، helplessness و ترس وجود مرا فرا میگیرد و دوباره همان چرخهی لعنتی که گفتم واقعا دیگر خسته کننده شده ! نمیدانم دوستت دارم یا صرفا میخواهم سرت را روی سینه ام بگذارم و موهایت را نوازش کنم و گونه و لبهایت را ببوسم ؟ تعریف ماوراطبیعه از عشق تمام احساساتم را تحت تاثیر قرار میدهد . این که عشق حقیقی یعنی رهایی از تمام چارچوبها و فانکشنهای ذهنی . عشقی بدون سکچوالیته ، لیبیدو ، حسادت ، مالکیت ، غرور و انتظار . انگار که زندانیام و با تمام آدمها از پشت شیشه و با آن تلفنهای تخمی صحبت میکنم . دست که دراز میکنم به سمتشان به شیشه میخورد . شیشهی کثیفی که کلی جای دست روی آن است . آیا عبور از این شیشه ممکن است ؟
Acedia
خستهام از این بی معناییِ وقایع که دست در دست هم میآیند و نتیجهی کشتهشدن تجربه و مفهومند .وقتی که در محور زمان معنا را گم میکنم کلافه میشوم . در دریای اطلاعاتِ عصر مدرن که همهچیز کدگذاری و تعریف شده دست و پا میزنم . انگار که مفهوم و معنا آشکار شده و ما کاملا مفعولانه سکان معنا را به عنصری خارجی بخشیده و لحظاتمان را از معنای شخصی تهی کردهایم . انگار مجسمهای که نسبت به محیط و وقایع بی تفاوت است . وقایع ، اشیاء و افراد برای من بی معنی شدهاند . حوصلهام را سر میبرند . انگار چیز با ارزشی را گم کرده و پیدا نمیکنم . کجای مسیر را اشتباه آمدهام ؟ لحظاتی هستند که این درماندگی مرا رها میکند . ویژگی مشترک این لحظات چیست؟ آیا همان پدیدهها هم ملالآور نمیشوند ؟ برای همین نیست مدام به دنبال تجربههای جدیدیم ؟ همهی فانتزیها و اعتیادها و روتینها نیز ملالآور میشوند . حتی خدا برای باورمندترین روحانیون . در ریشهیابی این حس حوصلهسر رفتگیِ مزمن ناتوانم . به راستی من چه میخواهم ؟ دیگر حتی مثل قبل به تفریحها چنگ نمیزنم ، سراغ عشق را نمیگیرم ، عضو گروه و قبیلهای نیستم یا معبودی را ستایش نمیکنم . این منم یک حوصله سر رفتهی خسته که بی تفاوتی مانند گردی خاکستری بر تک تک لحظاتش نشسته . دراز کشیدهام بر روی تختی فلزی در یک سلول انفرادی .حتی مردن هم دیگر جذابیتی ندارد و حوصله سر بر است . با این فلج مغزی چه باید کرد ؟
دامبولی
پیامهایی سرشار از خواستن که در وجود من رزونانس ایجاد میکنند . سالی سرشار از دلتنگی بود. سرشار از گمگشتگی و در عین حال روشنایی . هیچوقت اینقدر شفاف ماهیت زندگی را ندیده بودم . هیچوقت اینقدر بیرحم خود را جراحی نکرده بودم . سالی عجیب بود. پشیمانی ندارم . ندای درونم را دنبال کردم . هرچند ایام اینترنی بسیار سخت و جانفرسا گذشت اما صبر کردن را به من آموخت . تحملم نسبت به شرایط سخت از همیشه بیشتر است . هرچند تابهحال هیچوقت اینقدر هیستریک نبودم . مردی به یک مهمانی وارد میشود . کاملا خوشرو و خوشمشرب است . با همه خوش و بش میکند. جوک میگوید و همه را سرگم میکند . گرم و صمیمی است . انگار خیلی دارد خوش میگذراند . شب به پایان میرسد . از همه بابت شبی که گذشت تشکر میکند و با یک لبخندِ گشاد مجلس را ترک میکند. درست در لحظهی خروج لبخند از صورتش محو میشود و یک چهرهی کاملا بیتفاوت ، سرد و ترسناک بر صورتش نقش میبندد . پارانویا دوست همیشگی اوست . همیشه هست . شاید باید ترک عادت کند؟ شاید این از نبودِ عشق است ؛ یا دلتنگی برای عشق یا اصلا میل به مرگ و تباهی ؟ آیا خوشروییهای آن مرد در آن مهمانی برای جلب رضایت دیگران نبود ؟ آیا او یه انسان ناچیز و بی ارزش بود که کاملا عاجزانه نظر مثبت دیگران را طلب میکرد ؟ آیا آن چهرهی بیتفاوت و سرد واکنشی بود برای تمام از خود بیگانگیای که در طی مهمانی رخ داد ؟اصلا بگذریم . دلم لک زده برای یک نگاه ، یک بغلِ فشارندهی در راهروی ورودیِ خانه . یه مشت رَدی دور هم جمع شدند ، یک حلقه تشکیل دادند . شبحی در اطراف من میچرخد . این یکی کاملا شخصی و دلی است . سیالیت بالایی دارد و در حال جاری شدن است . نگاهت میآید و برق می.زند دائم . تصویر ذهنیام از تو با لُچِ آویزان است . شب سال نو . حس عجیب و غریبی دارم . نیمکرهی چپ مغزم ورم کرده . عدم تقارن در بدنم نهادینه شده . زخمهایم ، دردهای کهنهی فیزیکی همچنان با من هستند . به راستی پس از پایان دَرست چه غلطی خواهی کرد ؟ سریع جواب بده آقای دکتر وگرنه تو را با شلاق خواهیم زد ! جامعه طلبکار است ؟ مغز من فاحشهی شما شد و انرژیام را مکیدید . خلاقیتم را سوزاندید تا که از من یک چرخدنده تولید کنید . من یک سرویس ده هستم . پول مرا بدهید ! راستی آیا تو میتوانی یک دوست را با زبانت لیس بزنی و جوری وانمود کنی که همچنان فقط دوستید و یا اینکه تخم نداری قبول کنی که ماجرای واقعی چیست ؟ فقط از دستش فرار کن و پشت سرت را هم نگاه نکن ! فراری شکوهمند و قهرمانانه . کامجوییهای یک شبه و عذاب و پوچی و به فااک رفتنهای بعدش که هی میگویی لعنت به من پس عشق گمشدهام کی میآید ؟ ناگهان میگویی هیهات هیچوقت ! به راستی که انتهای میل ما نامتناهی است و هی دورتر می شود . ولی دلم لک زده برای گزش کوچکی روی گردنت . روی صحبتم مستقیما با شماست خوانندهی محترم . خود خودت . نه اصلا بگذار از جاده خاکی برویم . دیوانهترینم و پارانویید ترین . و در عین حال روشن و مشتعل از فهم و در عین حال فقط میتوان گفت که نمی دانم ! آقای محترم اگر امامزاده عبدالله را از روستای دهبیزک بگیرید برای اهالی ده چه میماند ؟ آنتروپی جذاب است . آنتروپی خیلی جذاب است و پودری که وارد دماغ میشود شفاف میکند و تو ناگهان تبدیل میشوی به مرکز جهان . اگر من خورشید باشم تو اورانوس یا نپتونی . جزو آن سردترینها و در عین حال جاذبه از دور ما را دور هم میچرخاند . و خب جاذبه هیچوقت از بین نمیرود . جاذبه یک نیروی بینهایت است . زندگی را مثل یک ویدئوگیم میبینم . و البته ۹۷ سالی بسیار عجیب بود و سرشار از اتفاقات فراطبیعی و جادویی . یک جادوگر را دیدم . به مدت دو روز . پیاپی . وقتی که در ساعت ۱۰ صبح روی کاناپهی مورد علاقهام از گیجی الکلِ شب قبل بیهوش شده بود ، زیبا بود . شاید چون حادثهای اخیر است الان به ذهنم آمد و هرچهباشد قرارمان بر سیالیت بود . آشکارا عاشق نشدم ولی عشق ورزیدن را تمرین کردم . عشق ورزیدنی خارج از فحوای ذهن و چارچوبهایش . اصلا مگر میشود آن را توصیف کرد ؟ انرژی را بگیر . در کمتر از ده دقیقه میشکند همه چیز و تو میدانی که میخواهی ساعت ها با طرفت مکالمه کنی و گلویش را بجوی یا لبهایش را لیس بزنی یا لذت را در او دیوانه کنی . اینها همه ناخودآگاه است . نمیتوانم روابط نمادین را تحمل کنم . خیلی زود به تیر و تار حریف میزنم و در حالی که در محدودهی قرمز تشک غرق در لذتم همهچیز را نابود میکنم و فراری همهجانبه به کهکشانی با فاصلهی ۲ و نیم سال نوری انجام میدهم و ازین بابت انگار خرسندم . میگویند الله صمد . صدای آب از پشت دیوار میآید و تصویر دو معشوقهی همجنس در ذهنم شکل میگیرد . آنها را میشناسم و اما دلیل دیدن آن تصویر را نمیفهمم . به او گفتم : ببین صورتم را تیغ زده ام . آیا لِزبوی درونت را تحریک نمیکنم ؟ بازیِ جالبی داشت . میگفت بیا چشمهای همدیگر را توصیف کنیم . شاید حق با تو بود . زپرتی ترین مسائل در مستی میآمدند و باعث خنده میشدند و درست در لحظهای که دورم خلوت میشد شیطان سیاه مرا گاز میزد. خنده دار است که به دوستت میگویی : آری خوب پیش میرود ، برایم قلبهایی قرمز میفرستد ، نه سبز یا زرد یا آبی یا بنفش . چشمهام دیگر دارد میخشکد . این آخرینِ ۹۷ است . آخرینِ ۹۷ . سالی پر از دستانی که به سمت شبحی سرگردان میرفت و از درونش عبور میکرد .
تخریبچی
اخیرا در تصاویر ذهنیام مردی خشمگین را میدیدم که چهرهای عبوس و زشت داشت ، لباس بدقوارهای به تن و با یک چکش خیلی بزرگ آمادهی دعوا و حمله بود . بیشتر که با او تعامل کردم فهمیدم او یک تخریبچی است . از ناخودآگاه فرمان میگیرد و از ترسها و اضطرابهای من تغذیه میکند . در واقع خود را موجودی یافتم که در تعامل با دنیای خارج احساس ناتوانی ، ضعف و بی ارزشی میکند و یکی از ابزارهایش تخریب است . ملاک ارزشگذاری خویش مقایسه با دیگران است . حال اگر دیگرانی نباشند پس مقایسه ای نیست و من راحت تر زندگی میکنم پس مرد تخریبچی دست به کار میشود و روابط را با چکش زشتش خورد میکند . یا مثلا شغل من برای من اضطراب ایجاد میکند . آسان ترین راه فرار از این اضطراب چیست ؟ آری تخریب . که این تاثیر ناخودآگاه کاملا میتواند فریبکارانه باشد . مثلا به شکل تنفر از مدیر ، نارضایتی از محل کار یا هر حقهی دیگری . هدف این است که تو را از آن امر ناخوشایند و اضطراب زا دور نگه دارد . تخریبچی مدام مشغول کار است . سوالم این است که حال که بر وجود این ویژگی ذهنیام واقف شدم تا چه اندازه میتوانم جلوی خطایش را بگیرم ؟ خب یک جاهایی واقعا تخریب لازم است ولی به نظرم به میزان زیادی هم میتواند مخرب باشد . یعنی یک سیستم دفاعی بی نقص نیست . درصد خطایش هم به نسبت بالاست .فرد میتواند تا جایی پیش برود که تخریبچی به خودی حمله کند و کل هستی و وجود خود شخص را هدف قرار دهد . مثل افراد سوییسایدال. تخریب و تخریب و تخریب . چقدر میتوانم کنترلش کنم ؟ آیا ورود به realm ناخودآگاه برای من مقدور است ؟ برایم ایجاد ترس میکند . به راحتی میتواند مرا تنهاتر و ایزولهتر از چیزی که هستم کند . احساس آرامش در ایزوله بودن ترکیب میشود با زیر سوال رفتن غریزهی زندگی اجتماعی و این خود آغاز حرکت تخریبچی به سمت درون و به سمت خود است . تمام تلاشم این است که آگاه باشم . کار دیگری از دستم بر نمیآید . زرشک .
پاور
خیلی جالب است که سلطه در طول تاریخ انسان روندی درونگرا داشته . یعنی از عناصر خارجی به عناصر داخلی منتقل شده . در جوامع ابتدایی یک فرد یا خدا کاملا بر جان ، مال و رفتار انسانهای آن جامعه سلطه داشته . به تدریج با پیشرفتهای مدنی و اجتماعیِ تمدن انسانی ، ما انسانها فرهیخته تر شدیم . در مقابل این سلطهگران خارجی ایستادیم و آنها را عقب راندیم . دیکتاتورها و شاهها و خداها را شکست دادیم . هرچند هنوز در جایجای این دنیا سلطهی خارجی به وضوح یافت میشود اما همان سلطهگری ها نیز انگار به سمت داخلی شدن میل دارند و حتی تا حدودی داخلی شدهاند . اما داخلی شدن یعنی چه ؟ یعنی نیروهایی نامرئی از درون انسان بر رفتار و اعمال انسان سلطه دارند . وجدان ، تربیت ، عرف ، common sense ، علم ، فرهیختگی . هر چه میخواهی اسمش را بگذار . انگار نیرویی نامرئی از درون بر رفتار و کردار و جان و مال ما سلطه دارد و دست و پای ما را بسته . انگار در درون خود دائم باید یه یک دیکتاتور بی رحم جواب پس بدهیم . در عین حال که توهم آزادی داریم به شدت بردهی نیروهای خیالیِ درون سرمان هستیم . این سلطهگری مدرن را سلطهگران مدرن به خوبی بلد هستند . آنها با استفاده از ابزار ، مدیا ، آموزشپرورش ، ایجاد فرهنگ و بازی با افکار عمومی این دیکتاتور درونی ما را کدگذاری میکنند . در گذشته سلطهگر مشخص بود و انسانها در نهایت با یک شورش یا انقلاب به مصاف او میرفتند . اما در عصر ما قضیه فرق میکند ! انسان چگونه میتواند به جنگ با خود برخیزد ؟؟
***
اصلا انسانها چنان با سلطه خو گرفتهاند که همه کم و بیش دچار ” شخصیت اقتدارطلب” شده اند . شخصیتی که همهچیز را بر مبنای قدرت میبیند و میل درونی به تسلیم در برابر قدرت برتر دارد و همزمان علاقهی شدیدی به سلطه بر زیردستان و کسانی که از قدرت کمتری برخودارند دارد . همهی حرفها را بر اساس قدرت گوینده تفسیر و درک میکنند . ویکیپدیا میگوید : ” شخصیت اقتدارطلب شخصیتی است خاص که در برابر هر عمل یا سخن، ضابطه و منطق درستی یا نادرستی را بر مبنای روابط قدرت قرار میدهد. بدینسان چنین فردی زمانی که در برابر کلام یا پندی قرار میگیرد تنها با توجه به میزان قدرت گوینده، کلام را ارج مینهد یا طرد میکند. چنین فردی در موقعیتهای سازمانی در برابر قدرت مافوق تسلیم محض است و از زیردستان نیز چنین تسلیمی را طلب میکند. این نوع شخصیت معمولا به جای توجه به محتوا به قالب مینگرد و ملاک ارزیابی در نظر چنین شخصیتهایی به جای “محتوای سخن”، “کیستی گوینده” و به جای “سخن بهتر”، “سخن قویتر” است . ”
برای فرد اقتدارطلب گویی دو جنسیت وجود دارد . یک جنس دارای قدرت و یک جنس فاقد قدرت . افراد قدرتمند او را تحریک میکنند و به هیجان میآورند و یک میل مازوخیستی در فرد ایجاد میکنند که انگار فرد میل به نزدیکی ، فرمانبری و تسلیم شدن در برابر آنها دارد . در نقطهی مقابل ،واکنش این افراد در مقابل افراد ضعیفتر کاملا سادیستیک ، سرشار از تحقیر و آزار و سلطهجویی میباشد . این افراد همه جا هستند . شاید بتوان گفت در اکثر انسانها این نگرش نهادینه شده . افراد برای دستیابی به قدرت و اهمیت بیشتر دست به هر کاری میزنند و افراد جامعه کاملا تن به این رقابت مرگبار میدهند . جالب است که همزمان با انقلاب بر ضد سلطهجویان خارجی ، انسان ها اینقدر اقتدارطلب و از خود بیخود شده اند . این چرخههای سلطه و تسلیم به صورت میکروسکوپیک و ماکروسکوپیک در سطح جامعه در جریانند . در فرهیخته ترین جوامع کنونی هم شاید انسان ها موفق به طرد سلطهجویان خارجی شده باشند ، اما سلطهگر داخلی ، نظام مجازی طراحی شده به دست خود انسان ، قدرتمند تر از همیشه در ذهن افراد به حیات خویش ادامه میدهد . در واقع مثل نسبت فرکانس و طول موج هر چه سلطهگر خارجی کمرنگتر، سلطهگر درونی قدرتمندتر شده .
***
دانستن این مسائل شاید باری از دوش ما بر ندارد ولی حداقل میتوانیم در زندگی روزمرهمان ، به رفتارمان دقت بیشتری بورزیم و رد پای این ویژگی شخصیتی مخرب را در تعاملاتمان ، احساساتمان و محیطمان پیدا کنیم . شاید به مسخره بودن و بی معنی بودن همهچیز پی ببریم ، تن به سلطه ندهیم ، سلطهطلب نباشیم و یک روح رها و شاد باشیم .
تکهای از یک نامهی عاشقانه
آسمون ابریِ شیراز ، هوای سرد زمستونی . ماشینت رو درست روبروی در خونهی من پارک کرده بودی. هوا به حدی سرد بود که انگار قصد کشتن داشت . یک هوای آدم کش . از ماشینت پیاده شدم با علم به اینکه این آخرین باریه که میبینمت . پیاده شدی ، محکم بغلم کردی ، خیس بودن چشماتو از روی لباسم حس کردم . از هم جدا شدیم ، سوار ماشینت شدی و من رفتم تو خونه . همیشه عادت داشتی تند و سریع و بی احتیاط رانندگی کنی . مخصوصا وقتی ناراحت و عصبی میشدی . تصویری رو دیدم که تو بزرگراه در حالی که با عصبانیت تمام گاز ماشین رو تا ته فشار داده بودی به لبهی جدول خیابون برخورد کردی ، چرخیدی و یه نیسان گاوی زشت و گنده محکم کوبید بهت . خونت کل کف خیابون رو پر کرده بود و در حالی که آخرین نفسات رو میکشیدی اسم منو صدا میزدی . شب به نیمه میرسید و سرمای هوا باعث میشد خونت کف خیابون یخ بزنه . هیجان و عشقی که این تصویر در من ایجاد میکرد در کل طول رابطهی ما بی سابقه بود . درست همونجا بود که بیشتر از همیشه عاشقت شدم . با تصویر مردنت . یک چیزی در مورد تصویر مردنت عمیقترین احساسات من نسبت به تو رو بیرون کشیده بود . این به این معنی نبود که من واقعا دوست داشتم تو بمیری . فقط فکر اینکه دیگر هیچوقتِ هیچوقت تو را نخواهم دید . دیدن تصویر تو کف آسفالت ، در حال جان دادن و زمزمه کردن اسم من عشق من را وحشی ، شفاف و افسارگسیخته کرده بود . مطمئن بودم که تا نهایتا ده دقیقه دیگر به من زنگ میزنی . میدانستم که تو نخواهی مرد و همینطور میدانستم که این احتمال بسیار کمِ مردنت اینقدر عجیب عشق منو شعلهور کرده بود. جوری که حضورت هیچوقت نتونسته بود . حضور تو ، زمانی که هم آغوش من بودی منبع شادی ، ، عصبانیت ، بی قراری ، ترس و بیزاری بود ولی اونجوری کف خیابون ، در حالی که داشتی جون میدادی منبع درد و در نتیجه عشق بودی . عشقی ناب و فانتزی وار . پارادوکس عشق با تمام قدرت منو بلعیده بود . هیولاهای وجودم بر سر و صورتم زبون میکشیدند . نفس عمیقی کشیدم رفتم داخل خونه . چشم سومم بازی خطرناکی با من کرده بود .
ریز
مردی زنگ در خانهای را میزند . در گشوده میشود و مرد به درون خانهی خاک گرفته و تاریک قدم برمیدارد . پالتوی خاکستری بلندی به تن دارد . کلاهش مثل کارگاههای انگلیسی با شکوه و قدرتمند است .
انگار دلش لک زده برای لمس یک روح . او آمده برای یک رقص .
موسیقی در حال پخش است . دو رقصنده تحت تاثیر ریتم خارج از هر اصل و قاعدهای مشغول رقصند . ریتم و رقص جنونی لحظهای ایجاد میکنند .دقیقا زمانی که با همرقص خود تحت تاثیر ریتمی مشترک از خود بیخود میشوی ، تمامی سدها شکسته میشود و تو در یک لحظه روح فرد مقابلت را لمس میکنی. ریتم و رقص تاثیر کاتالیزوری دارند .این یک لحظهی ناب است. در هم شکننده و لذتبخش . از تمامی عناصر نمادین و نقابها عبور میکنی . ریتم همهچیز را در اختیار دارد . کاملا sync و همگام . یه کیف مشترک . یک تماس عجیب و عمیق .
مرد به خودش میآید . فضای تاریک و نمناک خانه مثل آب یخ بر بدنش میریزد . در آن خانه کسی نبود .
کفش پلاستیکی
وقتی میگویم که تو را میخواهم، تشنهام و آبی را میجویم گوارا ، که بر تک تک ملکولهایم بنشیند و بخاری آرامشزا تولید کند . تماسی بدون فانتزی ، درست مانند یک فتیشیست که کفشی پلاستیکی را لیس میزند و کیف میکند . خودِ خودت ،بی واسطه ، در اختیار من . مفعول لذت من ، صدای نهان درون ،تو را پنهان میکند . اما چرا اینگونه است که میگویند ؟ نمیدانم .
نتورک
چرا شبکههای اجتماعی تهوع آور هستند ؟
در ابتدا باید پرسید آیا مسلط شدن انسان بر طبیعت باعث قدرتمند تر شدن فرد individual شده ؟ هرچند نمیتوان تاثیر مثبتی که این تسلط بر رشد انسان داشته را نادیده گرفت ولی با وجود تسخیر و تسلط بر طبیعت ، جامعه توان کنترل نیروهایی که خودش خلق کرده را ندارد . بی نظمی و بی منطقی سیستم اجتماعیِ نظام تولید ،زندگی انسان ها را دائما به هم میریزد . جنگ ، بحران اقتصادی و بحران بیکاری با سرنوشت ما انسانها گره خورده . سیستم هرچه بخواهد تولید میکند ولی ما انگار با شغلمان و محصولی که تولید میکنیم غریبهایم . انگار از سر اجبار است برای بقا در سیستم. تو نمیتوانی هروقت خواستی هرکاری که خواستی بکنی و سیستم هم با تو مهربان باشد .در واقع بشریت سیستمی خلق کرده که خود ارباب آن نیست بلکه بردهی آن است . یک خدای جدید. گمان میبریم که منافع شخصی رانههای ما را میسازند اما در واقع انسان و تمام پتانسیلش تبدیل به ابزاری برای منافع سیستمی شده که خودش خلق کرده و از دستش خارج شده . فرد گمان میبرد که مرکز جهان است و در عین حال کاملا در مقابل نظام اجتماعی و مالی حس بی ارزشی و بیقدرتی میکند . حسی که گذشتگان نسبت به خدا داشتند ما به نظام مالی-اجتماعی حاضر داریم . این باعث شده روابط بین انسانیِ ما از سطح طبیعی و مستقیم خارج شود. روابط ما کاملا بر اساس دستکاری و استفاده ابزاری از طرف مقابل بنا شده . قوانین سیستم روابط ما را کنترل میکنند . هرکس در سطح و نقش نمادینی فرو رفته و رفتاری کاملا برنامهریزی شده ، مصنوعی و هدفمند ارائه میدهد . کارمند بانک مثل یک ابزار ، مثل یک ربات با مشتری برخورد میکند و الی آخر . بنا بر بی تفاوتی مشترک و دوجانبه . که البته اگر خلاف این عمل میشد احتمالا هیچ کدام از طرفین این ارتباط ، به هدف اجتماعی اقتصادی که میخواستند نمیرسیدند . مثلا رابطهی کارفرما و کارگر یک رابطهی دوطرفه و نمادین است . به صورتی که ۲ طرف برای هم مثل یک ابزار برای رسیدن به هدف میباشند . کارگر حقوق میخواهد و کارفرما اتمام کارش را . اینجا روابط انسانی به صورت مستقیم و فرد به فرد کاملا مختل شده و انسان ها بیشتر از همیشه با هم غریبه اند . حتی در روابط عاشقانهی مدرن هم این پدیده دیده میشود . رفتارهای نمادین د کنترل شده برای داشتن یک رابطهی عادی و رسیدن به غایت .ولی شاید مهمترین حالت این غریبگی و ابزارگرایی در رابطهی فرد با خودش شکل میگیرد . انسان ها خودشان را مثل کالا میبینند . کالایی که قابل فروش است . کارگر قدرت فیزیکی اش را میفروشد ، دکتر ، بیزنسمن ، مدیر ، کارمند یا هر فرد دیگری چیزی در درون خود برای فروش دارند . حتی ویژگیهای شخصیتی هر فرد یک قیمت دارند . کسی که راستگو و امانت دار و قابل احترام است یک قیمت دارد . کسی که پیگیر و دنبال کننده است یک قیمت دارد . حتی شیوهی عشقبازی یک فرد هم قیمت دارد .مثل یک کالا با یک قیمت مشخص .درست مثل بقیه کالاها این دست نامرئی بازار است که قیمت و ارزش این کالا را مشخص میکند . اگر فرد ویژگیهایی ارائه میدهد که بازار تقاضایی برایش ندارد فرد کاملا بیارزش میشود درست مثل کالایی که فروش نمیرود و به تدریج قیمتش کم و کمتر میشود . ( بازار حتی روابط احساسی و بین انسانی ساده را نیز هدایت میکند) بنابراین اعتماد به نفس یا احساسی که فرد نسبت به خودش دارد تقریبا آینهی احساسی است که جامعه و دیگران به فرد دارند . فرد با ارزیابی نگاه جامعه به خود ، خود را قیمتگذاری میکند . اگر تقاضا داشته باشد او کسی است ، اگر نه او هیچکس و هیچچیز نیست . این خود مهمترین دلیل آن است که انسان مدرن اینقدر شیفتهی شهرت و پذیرفته شدن است . اینستاگرم و شبکههای مجازی درست اینجا وارد عمل میشوند . ما یک ویترین میسازیم از ویژگیها ، نقاط قوت، سبک زندگی ، علایق و طرز تفکرمان .یعنی کلا خود را به مانند یک کالا در ویترین میگذاریم و بقیه میآیند و ما را لایک میکنند . لایک درست همان پذیرشی است که به فرد کمک میکند احساس کند کسی است . این یک اعتیاد آزاردهنده ، غمانگیز و کثیف است . هیچ کس دوست ندارد در اعماق مردابِ بی ارزشی بپوسد . پس تن به هرکاری برای لایک گرفتن میدهد . خود را ارائه میدهد لایک میگیرد و خوشحال است . این بسیار غمانگیز است . پس از من نپرس چرا از اینستاگرم یا شبکههای اجتماعی خوشت نمیآید چرا که من از کالا بودن خود آگاهم . تو هم آگاه باش . فکر کن و تغییر کن !