مادر : خالص ترين عاشق دنيا يا مرموز ترين معتاد دنيا ؟ شايد اين سوال در ابتدا براي شما كمي دردناك باشد . به احتمال زياد الان اندكي ستون هاي قلبتان شروع به لرزش كرده . خب كاملا طبيعي است . نوشتن اين مطلب براي خود من هم به همراه دردي عجيب و غريب است . انگار موجودي با قرار دادن كف دستش روي دهان من ، سعي در ساكت كردن من دارد .خب و اما مادر .موجودي كه بينهايت فرزاندنش را دوست دارد ، به آنها رسيدگي مي كند ، همه زندگي اش را وقف فرزندانش مي كند و هزاران نكته مثبت و سرشار از محبت ديگر كه تا فردا مي توانم بنويسم ولي خب نيازي نيست زيرا كه هم قبلا گفته شده و هم شما كاملا مي دانيد . ولي خب اينجا يك سوال مهم ايجاد مي شود : چرا عشق مادر به فرزند وجود دارد ؟ اينجاست كه شما پس از اندكي تامل و جست و جو در ذهنتان به يك بن بست بر مي خوريد و سريعا جنبه هاي روحاني و عاطفي فرا مادي را دخيل مي دانيد چرا كه هرجا مغز انسان براي تفسير وقايع به مشكل بر مي خورد با استفاده از تعاريف ماورالطبيعه سعي در جواب دادن مي كند . اما من دوست دارم از جنبه ي ديگري به قضيه نگاه كنم . طبق نظريه انتخاب طبيعي موجودات زنده به صورت طولي با هم ارتباط دارند و موجودات پيشرفته از تكامل موجودات ابتدايي تر به وجود آمده اند. امروزه ديگر هيچ زيست شناسي شك ندارد كه انسان نتيجه ي تكامل موجودات پيشين است . بنابراين براي يافتن جواب بايد نگاهي به موجودات زنده ابتدايي تر كنيم. ماهي ها ، و خزندگان هيچ نوع محافظت خاصي از فرزندانشان نمي كنند . صرفا تخم گذازي مي كنند و مي روند . اما در پستان دارن و پرندگان به عنوان دو قطب پيشتاز چرخه تكامل ما حمايت والدين از فرزند را داريم . اصلا به وجود آمدن پستان در طبيعت به نوعي تغذيه فرزند را به مادر متصل مي كند و رسما انتخاب طبيعي حمايت والديني را ايجاد مي كند . هرچه موجود پيشرفته تر مي شود اين حمايت هم پيچيده تر و عجيب تر مي شود . در واقع اين موضوع به بقا و ماندگاري فرزند در طبيعت كمك مي كرد و در نتيجه ژن را در زمين تكثير و افزايش مي داد . ولي اين موضوع به چه صورت اتفاق مي افتد ؟ چرا حيواناتي كه از هوش بسيار پاييني برخورداند باز هم فداكارانه از فرزندانشان حمايت مي كنند ؟ جواب در مغز است . در مغز پستانداران كانوني داريم به نام مركز پاداش. اين كانون به اين صورت عمل مي كند كه وقتي حيوان كارهايي در جهت بقا و تكثير خود انجام مي دهد ميزان اندكي دوپامين در مغز ترشح مي كند كه اين فرايند ايجاد كننده ي حس لذت است .مثلا غذا خوردن كه مهمترين نياز هاي بقا است يك امر لذت بخش است . يا ادرار كردن در شرايطي كه مثانه به شدت پر شده . يا رابطه ي جنسي كه به توليد مثل و تكثير گونه منجر مي شود لذت بخش است. بعضي مواد مخدر هم همين مركز را فعال مي كنند . حال اين سيستم در جنس ماده ي پستانداران جوري عمل مي كند كه جنس ماده از مراقبت ، شيردهي و رسيدگي به فرزندان لذت ببرد . زيرا مركز پاداش كد گذاري شده كه پس از انجام اين اعمال مادرانه ميزاني دوپامين ترشح كند . اصلا وجود اين سيستم در جنس ماده از ويژگي هاي پستانداران است و از مهم ترين عوامل بقا و موفقيت آنهاست. مراقبت مادرانه بسيار در بقاي گونه نقش دارد . اگر نبود گونه به سرعت منقرض مي شد.حال هر عملي كه منجر به توليد دوپامين بشود به شدت اعتيادآور است. انسان به عنوان اولين موجودي كه به خودآگاهي رسيده همچنان جسم فيزيكي دارد كه از اجداد حيواني اش به ارث برده. پس قاعدتا اكثر اين سيستم ها در انسان هم وجود دارد . وجود مركز پاداش و تاثيرش در رفتار انسان تقريبا موضوعي ثابت شده است . با اين تعاريف جواب دادن به سوالي كه مطرح كردم ديگر خيلي سخت نيست . چرا عشق مادر به فرزند وجود دارد ؟ زيرا مركز پاداش مغز مادرها وقتي از فرزندشان محافظت و نگه داري مي كنند دوپامين ترشح مي كند و اين لذت ناشي از دوپامين را ناخودآگاه وجودشان حس مي كند . شدت لذت به حدي است كه مادران ناخودآگاه به آن شديدا اعتياد پيدا مي كنند . اعتيادي كه امكان تركش بسيار ناچيز است نتيجه ترك اعتيادش هم همين افراديست كه كودكشان را آزار مي دهند يا بعضا مي كشند . پس مادران فرزندان را به خاطر خودخواهي و لذت خودشان عاشقانه دوست دارند . براي همين رابطه مادر – فرزندي يك تعامل برد-برد است و در واقع فداكاري معني ندارد . البته همه اين ها تلاشي مذبوحانه براي يافتن جواب است . حقيقت هرچه هست عجيب و دست نيافتنيست ولي مي توان به آن نزديك شد . /پايان/
Category: My Notes
فيروزه
چقدر دنيا جاي عجيبيست . نيم ساعت از آن شهر پر هياهو و اعصاب خورد كن دور ميشوي و ميرسي به بهشت . درست وسط دو تا كوه . يك رودخانه فيروزه اي زندگي ميكند . تصوير ساده است . رودخانه و پسري ريشو كه كنار آن روي تخته سنگي نشسته و پايش را در آب فرو برده . آن پسر منم . صداي سمباده خوردن سنگ هاي كف رودخانه انگار كثافت ها و لكه هاي روح مرا هم سمباده ميكشد . خيلي حس خوبيست كه بداني اين رودخانه دائما در حركت است . حتي وقتي توي اتفاقات بيمارستان در حال سر و كله زدن با مرگ انسان ها هستي باز هم اين رودخانه در جريان است و آواز مي خواند . رها از دنيا . فقط آواز ميخواند . شششششششششش. گوش كن . سعي كن ريتم صدا ها را حس كني . سرعت رودخانه تغيير نميكند و صداها طبق يك ضرب آهنگ خاص گوش را نوازش ميكنند . طبيعت بزرگترين رهبر اركستر دنياست . اي كاش حداقل هارمونيكايم را به همراه داشتم. شايد ميتوانستم با رودخانه همنوازي كنم . پاهايم لمس و بي حس شده . سفيد مثل برف . خنكاي آب آنقدر معصوم و عجيب غريب است كه من را از همه فكر و خيال هايم رها ميكند.روي تخته سنگي كنار رودخانه نشسته ام . كنارم يك تخته سنگ ديگر است كه هر از گاهي تصاوير نا مفهموم و گذرا از دختري مو مشكي با چشم هاي وحشي و نافذ ، مو هايي لخت و بلند ، گردني كشيده ، نگاهي مهربان و عميق ، اندامي ظريف و متقارن مي بينم كه انگار به من خيره شده ولي همين كه نگاهم را رويش متمركز ميكنم محو مي شود و مثل دود به هوا مي رود و خالي بودن تخته سنگ مثل پتك به سرم ميخورد . اي كاش مي توانستم زمان را متوقف كنم. بروم كنارش بنشينم . دست هاي احتمالا سردش را بگيرم و هماهنگ با سكوت زبان ،به صداي رودخانه گوش بدهيم . حس مي كنم كه او هم اين ريتم ، اين تقارن را حس مي كند . چرا كه هربار بر آن تخت سنگ ظاهر مي شود همانطور ساكت و مرموز نشسته انگار دهانش مهر و موم شده . اگر بخواهم لباسي برايش انتخاب كنم ، آن لباس پيراهني بلند از جنس حرير است به رنگ همين فيروزه اي كه روي رودخانه مي درخشد .فيروزه ايِ پيراهن هرچه به سمت حاشيه پاييني مي رود كمرنگ تر مي شود تا در نهايت در تميز ترين سفيدِ دنيا محو شود . چقدر تصور او با اين لباس روي تخته سنگ جذاب و شيرين است . و چقدر اين پتك دردناك است. شششششش گوش بده .
Delayed Puberty
Delayed puberty is defined as absence of the start of maturation at the expected time.
رشد متعالي به چه معناست ؟ آيا چيزي جز اين مجالس دو نفره ما و تفكرات ما پيرامون زير و بم هستي مي باشد ؟ آيا اين كنجكاوي هاي ما نيستند كه ما را مي سازند و ما را شكل مي دهند ؟ اصلا مزه زندگي به همين ها نيست؟
كودكان را نگاه كنيد . ببينيد كه چطور دنيا را كاوش مي كنند . همه چيز را كامل بررسي مي كنند . هيچ چيز عجيبي براي يك كودك وجود ندارد زيرا همه ي دنيا براي او جديد است . آدم ها درست روزي كه دست از اين كنجكاوي ها بر مي دارند بزرگ مي شوند و كم كم در كنار تغييرات فيزيكي بالغ خطاب مي شوند . آيا اين بلوغ به واقع نوعي خسران نيست ؟ به شخصه هنوز تن به اين رداي غبارآلود نداده ام . كودكي ام هنوز اندك نفسي مي كشد و من با تمام وجود در تلاشم آن را حفظ كنم . زيرا كه تمام وجود من كودكي ام است و اگر من كودك نباشم رسماً مرده ام . از هم بازي شدن با ديگر كودكان لذت مي برم . آري من كودكي ام هنوز تمام نشده و به اين موضوع افتخار مي كنم . هنوز راه درازي تا بلوغ مانده . يك جا ، يك روز بالاخره خسته مي شوم و تن به رخوتِ بلوغ مي دهم . و آن روز مرا مرده خطاب كنيد . حقيقت پنهان است و دل پر آشوب. درمان اين آشوب غير ممكن است چرا كه آرامش به موازات يافتن حقيقت اصيل به دست مي آيد و اين دست حقايق يا وجود ندارند يا اگر هم دارند چنان پنهانند كه دست كس بدان ها نرسد . عموم مردم بر اين باورند كه درس و دانشگاه انسان را رشد مي دهد . زهي خيال باطل چرا كه اين كلاس ها و دروس جز لكه هاي چرك منقش بر آينه هستي ات نيستند . و چه ساده لوحانه گمان مي برند كه تو در بهترين موقعيت ممكن قرار داري و چون فلان دانشگاه مي روي و فلان رشته مي خواني خوشبختيت تضمين شده است . اينان هيچ از شور ، اشتياق و دردي كه در اين سينه مي گذرد نمي دانند . كاش مي شد دنيايي ساخت كه پول نبود ، زندگي اجتماعي ساده بود و انسان ها صرفا كودك مي ماندند . چقدر كيف مي داد ميليون ها كودك شاد و خرم در كنار هم دنيا را كشف و جست و جو مي كرديم .همه اين ها را گفتم كه بگويم چقدر دلم مي گيرد وقتي در بدو ورود به خانه پدرم به جاي احترام به كودكي ام به بوي سيگار روي لباسم گير مي دهد.
برده داري مدرن شماره يك
كودكي را ديدم كه عاشقانه پس گردني ميخورد . علت را پرسيدم جواب دادند كه كودك عاشق آب نبات چوبيست . پرسيدم خب عاشق آب نبات چوبي باشد ، چه ربطي دارد ؟ جواب آمد كه در پس هر پس گردني آب نباتي به كودك داده مي شود . درست مثل نظام پول در سيستم سرمايه داري . مثل سگ كار مي كني و در جواب ميزان ناچيزي كاغذ به نام پول دريافت مي كني . جديدا كه حتي پول هم نيست . فقط يه عدد ديجيتالي كه واست اس ام اس ميشه . برده داري به سبك مدرن .مثل سگي بر روي تردميل در حالي كه استخواني در مقابل تردميل آويزان شده . اين مبحث رو مفصلا بايد شكافت . سريال پست هايي خواهم گذاشت و نظر شخصيم را تفت خواهم داد . فعلا
ديوار
وي در حالي كه عشقش را به ديوار چسبانده بود و يقه ي او را سفت گرفته بود با مشت به ديوار ميكوبيد و بلند بلند فرياد مي زد : ” مي دوني من از دست تو چي كشيـــدم ؟ مي دوني لامصب ؟؟”
دوچرخه سواري كه سيگار مي كشيد
و من همان دوچرخه سواري ام كه سيگار مي كشيد . كام ميگرفت و انگشت وسطش را به زندگي نشان مي داد . و تو هار هار خنديدي و گفتي : “احمق سيگار را چه به دوچرخه !؟ مردم را ببين چطور با دوچرخه ورزش مي كنند . ”
سخن از دوچرخه رفت . قسم به دو چرخ اضافي كه پدرم به كنار چرخ دوچرخه ام نصب مي كرد تا زمين نخورم . راستش هنوز هم حمايت پدر را مثل همان امنيت دو چرخ اضاف حس مي كنم ولي لعنت به رسم زندگي كه اين دو چرخ بالِ پروازم را مي ربايند و سرعت دوچرخه ام را مي گيرند . جوان جاهل است و تشنه ي سرعت و هيجان . اولين باري كه موفق به كنترل كامل دوچرخه مي شود همانند انقلابي روحي است . حس قدرت و بلوغ عجيبي به انسان دست مي دهد . عجيب غريب است و قريب نيست .
نگاه مردم دود سيگار را به چشمم مي زند .تعريف هاي توخالي وسيله ي راحتي مردم است . من اسيرِ مسير هاي به اجبار رفتني ام .
دنياي آبكي
بدن انسان براي بقا روزانه حداقل ١.٨ ليتر آب نياز داره . دنيايي رو تصور كنيد كه كل آب آشاميدني دنيا دست عده اي محدود بيفته . همه مردم بايد براي دريافت آب صف بكشن . هر سري كه نوبت فرد برسه ٧٠ سي سي آب بهش مي دن . تشنگي باعث ميشه اون فرد دوباره به آخر صف برگرده تا ٧٠ سي سي ديگه دريافت كنه . صف ها جوري طراحي شدن كه فرد حدود ٢٥ بار در روز آب دريافت كنه تا حداقل آب مورد نيازش تامين بشه . اين پروسه ١٦ ساعت زمان مي گيره . يعني كل مدتي كه فرد بيدار هست . بنابر اين زندگي كلا در ميان همين صف ها جريان ميگيره . قوانين ،ارزش ها و آداب مخصوص به زندگي در صف به وجود مياد . كم كم زندگي خارج از صف تبديل به افسانه مي شه . تا جايي پيش مي ره كه اكثر اون افراد از زندگي بيرون صف مي ترسن. معترضين به زندگي صفي هم از آب محروم ميشن و مي ميرن . خيلي وحشتناكه ، نه ؟
آرامش به معناي واقعي
راستش بار ها با خودم فكر كردم كه برنده ي واقعي كيه؟ اون كه پولدلرترين ، خفن ترين و قدرتمندترين انسان دنياست؟ اون كه با عشقش زندگي ميكنه ؟ راستش اين ايده هايي بود كه به صورت پيشفرض نسل قبل و رسانه ها و سيستم آموزشي به مغز من تزريق كردند . روح مشتاق و تازه ي من تحت بمباران اين افكار قرار گرفت . به طبع بعد از مدتي ارزش هاي زندگي ام شدند. براي آنها تلاش كردم . درس خواندم ، مدرسه رفتم، تلاش كردم به آن چيزهايي كه ميخواستم تقريبا رسيدم . جامعه ، خانواده و دوستان تحسينم مي كردند . به من مهر “انسان موفق ” مي زدند. راستش فكر كنم وقت اعتراف رسيده. راستش با وجود اينكه كاملا مسحور اهدافم شده بودم بازهم از انجام دادن پيش نيازهاي آن اهداف رنج مي بردم . از مدرسه رفتن بدم مي آمد . از مشق نوشتن تنفر داشتم . درس خواندن برايم رنج آور بود . اينكه مثلا به جاي بازي با كامپيوتر مجبور بودم گاها ساعت ها درس بخوانم اذيت ميشدم . ولي آنقدر آن اهداف زنجير به روحم زده بودند كه مجال اعتراض نداشتم. گذشت و گذشت نوبت عشق شد . شايد اين عشق بود كه ميتوانست روح رنجيده ، در بند و زخم شده ي من رو نجات بده . عشق كه كشك شد رفت .به چي ميگم عشق ؟ راستش اونقدر دست نيافتنيه كه فقط ازش يه شبه از دور مي بينم . مثل يه ستاره مي مونه كه صدها سال نوري ازم دوره ولي بازم جاذبه اش رو حس ميكنم . اه ! جاذبه ي لعنتي . در اين زمينه دست به تجربه زدم . عشق من شايد دست نيافتني بود ولي قابل شبيه سازي بود . هرچند شبيه سازي كجا و واقعيت كجا . تو اين درياي شناور زياد دووم نياوردم . راستش من از اون دسته ام كه طوفان و دريا رو دوست نداره . آرامش بركه ي من كجا بود ؟ پس من در جايگاهي نيستم كه بخوام بگم انساني برنده ي واقعيه كه با عشقش زندگي كنه .ولي راستش فك كنم يه جاهايي ته دلم ميگه كه عشق هم جواب نيست . فقط يكي از نياز هاي انسان است . فقط يك سري محدود از زخم ها رو پانسمان ميكنه . حالا موفقيت واقعي چي بود ؟ شايد اين يكي از بزرگترين علامت سوال هاي ذهن من باشه . چند وقت پيش جرقه اي تو ذهنم اتفاق افتاد . تو اين فكر بودم كه چرا افرادي از اروپا به هند و تبت مي رن و سال ها به مراقبه و مديتيشن ميپردازن . تا به اين فكر افتادم كه ممكنه جواب سوالم رو تو مطالعه اين افراد پيدا كنم . به اين نتيجه رسيدم كه احتمالا موفق ترين انسان در لحظه ي مرگ كسي هست كه در آرامش مطلق به سر برده باشد . درست مثل اتفاقي كه براي خيلي از راهب هاي مذاهب شرقي مي افته . با تمركز و مديتيشن مغزشون رو مديريت مي كنن و به درجه اي مي رسن كه بر احساساتشون اراده ي مطلق دارند .مي خواهند كه در آرامش باشند ، خوشحال باشند و مغزشان در جواب همين احساسات را ايجاد مي كند . همه در آخر مي مي رند ولي اوني برنده است كه تو طول زندگي آرامش داشته . آرامش مطلق .رسيدن به اين مرحله با توجه به سبك زندگي و درگيري ها غير ممكن هست . چيزي كه من مي خواهم نزديك شدن به اين آرامش است . خيلي ها دنبال اين آرامش گشتند ولي با توجه به زنجير هايي كه روحشون رو اسير كرده متوسل شدن به مواد مخدر . خصوصا آرامبخش هايي مثل خانواده خشخاش و ترياك . از اونجايي كه اكثرا در مورد راه حقيقي آرامش يابي دچار جهل و سردرگمي هستند گرايش به راه هاي تبليغ شده و امتحان شده ي قبلي ميتونه تنها راه فرار باشه واسه مردم واسه همين بنده ي آرامش مورفيني مي شن.يا گاها با استفاده از الكل سعي ميكنن چند ساعتي زنجير هاي روحشون رو شُل بكنن. اما اينا همه موقتيه و پس از طي شدن چند نيمه عمر دارو زخم عميق تري به جا ميمونه. من از بنده و وابسته شدن بيزارم. دنبال راه هاي آرامش گشتم . سعي كردم به صداي درونم اجازه ي صحبت بدم . راستش من راه هاي خودم رو كم كم دارم پيدا مي كنم ولي راستش فك كنم زنجيرها خيلي محكم تر از اون باشن كه بتونم اونا رو پاره كنم و تو آسموني كه پر از آرامشه پرواز كنم. در عين حال با راه هايي كه براي خودم دارم گهگاهي خودم رو قلقلك مي دم و از همين هم نسبتا و ظاهرا راضي به نظر مي رسم. ولي يه جورايي اين حبس ابدي رو پذيرفتم . ظاهر آرومي دارم . مسير زندگيم رو دنبال مي كنن . درس ميخونم . استرس مي كشم . در بدترين محيط ها كار ميكنم و با وجود تمام آگاهي كه نسبت به اين اسارت دارم اعتراضي نميكنم و ادامه مي دم . اما چيزي كه اينجا خوندي اين فرياد روح من بود شايد خطاب به خودم . انگار داره ميگه :”احمق ! به خودت بيا !”. شما شاهدي كه كاري از من بر نمياد . پس ميذارم بعد از اعتراضش بره تو همون سلولي كه خودم واسش ساختم زندگي كنه…
توجه :در يك چارشنبه سوري ، روي مبل نارنجي كنار ميز چوبي ، در حالي كه تق تق صداي بارون مي آمد اين نوشتار به پايان رسيد
پيرمرد شماره ١
يادش بخير ، دوتايي نشسته بوديم وسط جنگل. هواي سرد زمستون با يه منقل پر از خورده چوب هايي كه از حرارت سرخ شده بودن . پيرمرد در حالي كه سيگارش رو روي لب گذاشته بود دستشو دراز كرد . فندكمو گذاشتم كف دستش. تق تق سيگار روشن شد . گفت : دلم گرفته جَوون . پرسيدم دل گرفتن چجوريه ؟ گفت :
دل گرفتن يه اتاقِ بدونِ در ،مدور و دايره اي با ديواراي خاكستري هست كه درست وسط اتاق ،از سقف تصوير يه زن آويزونه .
چقدر راست مي گفت . چقدر صداش هنوز تو گوشمه …
🎧 كريستف رضايي – مينا
پلئاس و ملیزاند – Pelléas et Mélisande
پلئاس و مليزاند اثر موريس مترلينك نمايشنامه تاریکی است كه در سال ١٨٩٣ نوشته شده . داستان از آنجا آغاز مي شود كه گولاد ،برادرِ پلئاس ( هر دو پسران شاه هستند ولي با مادرهاي متفاوت) در جنگل دختر زيبايي را مي بيند كه در حال گريستن است . اين دختر مليزاند است . زيبايي دختر به حدي گولاد را تحت تاثير قرار مي دهد كه دختر را با خود به قصر مي برد و با دادن حلقه او را همسر خود مي كند. سپس مليزاند. در حياط قلعه پلئاس را مي بيند ، هر دو كنار چشمه مي نشينند و در اينجا حلقه اي كه گولاد به مليزاند اهدا كرده بود به درون چشمه مي افتد و گم مي شود . عشق عجيبي بين پلئاس و مليزاند شكل مي گيرد . عشقي شديد ، شيرين و ممنوعه . گولاد وقتي مي بيند مليزاند حلقه اش را دستش نمي كند عصباني مي شود و با خشم ازو ميخواهد حلقه اش را پيدا كند . گولاد ،كه حالا با عصبانيت خود باعث شده مليزاند حتي بيشتر به سمت پلئاس كشيده شود، بر اثر شك خود پسرش( از همسر سابق) را مامور پاييدن مليزاند مي كند و از مليزاند هم مي خواهد كه با پلئاس قطع رابطه كند . سپس در انتها وقتي كه گولاد ، پلئاس و مليزاند را در خلوت مي يابد در درگيري پلئاس را مي كشد و مليزاند نيز زخمي مي شود . مليزاند پس از زخمي شدن يك دختر فوق العاده كوچك متولد مي كند و سپس مي ميرد .
در واقع همان جا كه حلقه گم مي شود به صورت سمبليك ازدواج مليزاند و گولاد پايان مي يابد و عشق او و پلئاس آغاز مي شود . سمبليسم اين اثر فضاي جالبي بهش بخشيده .
ژان سيبليوسِ فنلاندي ، يكي از بزرگترين آهنگسازان قرن ١٩ براي اين نمايشنامه اثري تنظيم كرده و به زيبايي حس و حال اين اثر را در قالب موسيقي ارائه كرده . غم،شادي ، عشق ، هيجان و تاريكي به زيبايي با هم تركيب شده . ملودي هاي زيبا ، هارموني هاي پُر و گوشنواز و كادانس هاي پر قدرت فضاي فوقالعاده اي به اين اثر بخشيده . حتي اگر اين نمايش را نديده باشيد ، زيبايي مليزاند را از موسيقي در مي يابيد. در انتها شما رو به شنيدن اين اثر دعوت مي كنم . ٣٣ دقيقه چشمانتون رو ببنديد و به فضاي اين نمايش سفر كنيد .
شواليه
همون فكري كه مدت هاست داره روح منو ضعيف مي كنه دوباره اومده سراغم … كِي قراره اين بي قراري تموم شه ؟ شبيه شواليه ها شدم . غيور و جنگنده ولي آخرش كه چي ؟ ميدوني … اين خوبه ها ولي آخه يه مشكل كوچولو هست. شواليه اگه جنگ نباشه، حوصله اش سر مي ره و بايد بيكار بگرده . واسه همين عاشق جنگه . اگه جنگ بشه اونم مشغوليت پيدا مي كنه .اين اعتياد به جنگ و درگيري بد نيست ؟ اين شواليه زياد بيكار بگرده حالت خود ايمني به خودم حمله نميكنه؟ اين سرسختي از كجا مياد؟ اي كاش هيچكدوم ازين القاب و ويژگي هايي كه بهشون مي نازيم رو نداشتيم ولي به جاش آزادي داشتيم . چرا منو نجات نميدي ؟ چرا منو از دست خودم نجات نمي دي ؟ خيلي خسته ام خيلي لامصب . ببين ما اخرش بزرگترين بازنده هاي دنياييم . ازون حالتاست كه حالم از همه نور ها و تابلو ها و بوق ماشين ها و آدما به هم مي خوره . اين بي قراري كي تموم مي شه ؟ حس يه بچه ١٠ ساله رو دارم كه تفنگ دستش دادن و با يه كلاه جنگي آهني كه دو برابر كله اش هست فرستادنش خط مقدم جنگ . از بس اين كلاه بزرگه اومده جلوي چشمم و حتي رو به روي خودمم نمي تونم ببينم ! راستش تو زندگي من هيچي براي حسرت خوردن ندارم ولي اين صداهاي لعنتي از داخل سرم بيرون نمي رن . احساس مي كنم اين صدا ها تو چارديواري جمجمه ام زنداني شده ان . دائم به ديواره هاي جمجمه مي خورن و منعكس مي شن و بر مي گردن داخل مغزم! چرا منو نجات نمي دي ؟ چرا منو از دست خودم نجات نمي دي ؟
سمفوني گاوها
سلام!جاي شما خالي الان در حال تماشاي تمرينِ يه اركستر ويژه هستم .نشستم تو جايگاه تماشاچي ها تك و تنها ،روي صندلي يكي مونده به آخر رديف آخر . يه فرق عمده كه اين اركستر با بقيه اركسترايي كه ديدم داره اينه كه تمامي نوازنده ها گاو هستن . يه سري گاو خال خالي سياه و سفيد كه بدون استفاده از ساز با دهنشون موسيقي توليد مي كنن . رهبر اركستر كه ظاهرا اصلا هم به موسيقي علاقه مند نيست روش خيلي جالبي براي اداره ي اركستر ابداع كرده . گاو ها اين خاصيت رو دارن كه وقتي گرسنه مي شن صدا توليد مي كنن و “ماااما” مي كنن . حالا با محاسبات دقيق و برنامه ريزي منظم و استفاده از روبات هاي مدرن رهبر اركستر ،گاو هايي با فركانس صدايي مختلف رو كنار هم گذاشته با محاسبه ي دقيق كاري كرده كه هر گاو تو لحظه ي دلخواهِ رهبر صدا بده . فركانس صداي گاو ها كاملا هوشمندانه تعيين شده . بلافاصله پس از دريافت فركانس دلخواه، كمي علوفه جلوي گاو ريخته مي شه و گاو به سكوت فرو مي ره . حالا پس از قرن ها تمرين و برنامه ريزي رهبر اركستر تونسته سمفوني دلخواهش رو توليد كنه. ولي راستشو بخوايد هرچي سعي مي كنم كه بتونم با اين موسيقي ارتباط برقرار كنم نميتونم . اصلا اين تركيب صدا واسم خيلي زجر آوره . انگار تنها كسي كه ازين قضيه لذت مي بره رهبر اركستر هست . احتمالا ته دلش داره قاه قاه به اين گاو ها مي خنده و از قدرت مديريت و سلطه ي خودش لذت مي بره . راستش بوي گند مدفوع گاو حالت متعفني به سالن بخشيده . چرا من اينجام ؟ چرا اينقد ريلكس نشستم رو صندلي ؟ چرا تو كنارم نيستي و هزارتا چراي ديگه … فعلا برم ادامه ي سمفوني رو گوش بدم . ارادتمندم .
زندان
يه سري اعتقادات در مورد خدا وجود داره كه واسم سوال برانگيزه . وقتي مطالعه مي كنم يا بحث ميكنم اغلب براي توصيف خدا يك سري صفت بيان مي شه . استفاده از اين صفات به حدي مطلق شده كه مثلا اگر گفته مي شه خدا حكيم هست ، يعني هيچ كار غير حكيمانه اي نمي كنه. كاملا مطلق . يعني با يك سري صفت گذاري ، مخلوق داره سعي مي كنه رفتار ، روحيات ، اعمال و واكنش هاي خالق رو پيش بيني كنه . آيا اين خنده دار نيست ؟ آيا وقتي مي گيم خدا همه چيز را خلق كرده اين همه چيز نبايد شامل سياهي هاي دنيا هم باشه؟آيا نبايد وجود خدا صفت هاي بد هم شامل بشه ؟ مثل دروغ ، مثل قتل … چرا فقط نيمه روشن رو به خدا نسبت مي دن ؟ آيا اصلا وجود خدا صفت پذير هست يا خدا وحدتي هست كه از دوگانگي خوب و بد شكل گرفته ؟آيا خدايي كه ادعا ميشه كاملترين هست ، به اين وسيله ناقص نميشه ؟ شايد اراده مطلق خالق حكم كنه كه مثلا دروغ بگه . آيا مخلوق ، خالق رو براي خودش درون صفات زنداني نكرده؟
تصوير
در عجبم . واقعا باورنكردني بود . يه مغازه ي نسبتا بزرگ بدون پنجره . كاناپه هاي قديمي و رنگ و رو رفته مشكي ورودي مغازه رو پر كرده بود . آدماي خسته با چشماي گرد و منتظر روي كاناپه ها با گوشه چشم چنان به من خيره شدند انگار ارث پدريشون رو خورده بودم . بعد از كاناپه ها چندين آينه ديده مي شد كه جلوي هركدوم يه ميز آرايش و يه صندلي گنده و بيريخت گذاشته بودند . آره فكر كنم اونجا آرايشگاه بود . آره آره تقريبا مطمعنم كه آرايشگاه بود . روي هر صندلي يه نفر نشسته بود و نفر دومي بالا سرش با تيغ و قيچي به جان موي نفر اول افتاده بود . در بدو ورود متوجه شدم كه يك چيزي راجع به اين مكان درست نيست . يه چيزي اشكال داشت . يه اشكال فني بزرگ . گيج بودم . گنگ و محو . رفتم نشستم روي كاناپه ها . چشم هام رو بستم و حسابي فشار دادم . دوباره چشم هام رو باز كردم تازه فهميدم چه خبره ! اون جا يه فرق عمده داشت ! همه به جز آرايشگرها لخت بودند . لخت مادرزاد . با بدن هاي پشمالو و بد شكل . شكم هاي نامتقارن . زير بغل هاي پر از مو. آلت هاي چروكيده و بد هيبت . پاهاي پر مو . آرايشگرها هم به دقت مشغول بريدن موي سر افراد بودند . اونجا بود كه دوباره تعجب وجودم رو فرا گرفت . چه به سر اين مردم اومده ؟؟ چرا اون همه زشتي رو رها كردن و فكر ميكنن با اصلاح نيم وجب موي سر زيبا مي شن ؟ درك نمي كنم ! با دوستم در مورد اين رخداد و شهود صحبت كردم . حرف قشنگي زد . گفت پس فكر كردي لباس واسه چي اختراع شد احمق ؟؟؟ براي پوشوندن همين زشتي ها . حرفش مثل يه جرقه تو انبار باروت مغزم عمل كرد . منفجر شدم . ذرات مغزم كه روي كاغذ ديواري اتاقم پاشيده بود نماي جالبي به فضا داده بود .اصلا همين كاغذ ديواري ! چقدر انساني است . چقدر به وجود ما مي خورد . حداقل مجبور نيستيم ديوار سيماني و زمخت رو ببينيم . كلا عادت ندارم قضيه رو تموم كنم . شايد دوباره نوشتم در مورد اين قضيه . فعلا نه .
طبيعت خائن
زيبايي چيست ؟ چرا يك چيز از نظر ما زيباست و يك چيز زيبا نيست ؟ مي خواهم اين مساله را در طبيعت جستجو كنم . به عنوان مثال ،من “گل” را در طبيعت بررسي مي كنم . شما ممكن است گلي را ببينيد و به شدت از زيباييش لذت ببريد ولي خب اين نشاط ايجاد شده يك چيز موقتي است كه زود مي گذرد. صرفا براي اين است كه شما از كناِر گل بودن احساس خطر و ناراحتي نكنيد . چون گل از نظر فيزيولوژيك و بيولوژيك براي شما مشكلي ايجاد نخواهد كرد .اين گل تاثير شگرفي بر دنياي بيولوژيك شما نمي گذارد براي همين اين نشاط گذرا است و زود فراموش مي شود . حالا همين گل چرا به وجود اومده ؟ براي جذب حشره هاي گرده افشان . يعني گياه با رياكاري و دروغ يك ساختاري را ارائه مي دهد تا بتواند حشرات را گول بزند و جذب خودش بكند . يعني صرفا هدف ايجاد “گل” ساختن يك طعمه ي بيولوژيك براي رسيدن به هدف اصلي كه همان بقا و توليد مثل است بوده . جالبه نه؟ اين كه فكر كني چنین چيز مقدسي خودش مظهر ريا و دروغ است . كلا موجودات بيولوژيك ساكن زمين ،طي انتخاب طبيعي ياد گرفتند كه سمت يك چيزهايي بروند و سمت يك چيزهايي نروند . در واقع طي تكامل سيستم اعصاب و هورمون هاي درون ريز موجود ياد گرفته كه مثلا جنس مخالف را زيبا ببيند ، يا مدفوع را زشت ببيند. اين ها همه ساخته شده تا هدف اصلي به دست بيايد . هدف اصلي همان بقا و توليد مثل است . مثلا ما انسان ها وقتي يك ميمون ماده را مي بينيم هيچ چيز زيبايي درونش نمي بينيم . ولي همين موجود ممكن است در دنياي ميمون ها ملكه ي زيبايي باشد ، چرا كه طبيعت حكم ميكند كه ميمون نر از ميمون ماده خوشش بيايد ، به سمتش برود و براي داشتنش تلاش كند و در نهايت با آميزش ، بقاي نسل را تضمين كند . لازمه ي اين عمل اين است كه ميمون نر ميمون ماده را زيبا ببيند . در دنياي انسان ها هم قضيه همين است . انسان برده ي هورمون است ، انسان برده ي ماده ي خاكستري مغز است . چيزهايي كه انسان زيبا مي بيند و در جهت داشتنشان تلاش مي كند ، اكثرا از نظر بيولوژيك داراي نقش اساسي هستند . اين كه مي نويسم اكثرا علتش اين است كه مسلما انسان موجود كاملي نسست و ممكن است علايقي داشته باشد كه كاملا با بقا و هدفش سازگار نيست . اين ها تا جايي پيش مي روند كه در چرخه ي رو به جلوي انتخاب طبيعي وارد فاز تخريبِ گونه شوند . آنجا است كه دست قدرتمند طبيعت وارد مي شود و كم كم اين آفت ها را از وجود موجود پاك ميكند . هرچند شايد هر قدم كوچك در اين مسير هزاران سال طول بكشد.مثلا كسي كه افسرده است ، مغز و هورمون هايش به طور معيوبي هدف اصلي طبيعت كه همان بقا و توليد مثل است رو فراموش مي كنند . براي همين است كه زيبايي ها در وجود آنها مي ميرند و همه چيز را خاكستري و سرد مي بينند . مسلما كسي كه مهمترين اصول طبيعت را فراموش كند در چرخه انتخاب طبيعي محكوم به مرگ و نابودي است . شايد براي همين است كه پيام خودكشي در مغز صادر مي شود يا براي همين است كه افراد افسرده از نظر جنسي آرام و خاموش مي شوند. تعارفات را بايد كنار گذاشت و جوري ديگري به اين پازل طبيعت نگاه كرد .
پي . اس : امروز مصادف بود با كشيدن ماشه ي تنفگ من روي دنياي ارتباطات مجازي . باشد كه رستگار شويم . تا بعد . فعلا.

