مار سیاه را دیدم . در حالی که دور چوب صلیب پیچ و تاب میخورد و بالا میرود . به درون بدن مصلوب میخزد و دوباره دگرگون شده از دهان او پدیدار میشود.رنگ مار سفید شده است . مانند یک تاج دور سر مرده حلقه زده و نوری بالای سر مرده میدرخشد و خورشید درخشان از شرق طلوع میکند. ایستاده ام و نگاه میکنم. گیج و آشفته . و باری سنگین بر روحم سنگینی میکند . اما پرنده ی سفید که بر شانه ام نشسته با من صحبت میکند : بگذار ببارد ،بگذار باد بوزد ، بگذار آبها جاری شوند و آتش بسوزد. بگذار هر چیزی رشد و دگرگونی خودش را داشته باشد . به راستی که راه از مصلوب میگذرد . روشن نیست فروتنی فرد باید چقدر بزرگ باشد تا عهده دار زندگی کردن خود شود . بیزاری هر آن کس که بخواهد پای به درون سرزمین درونی خود بگذارد به سختی قابل سنجش است . نفرت او را بدحال میکند ، خود را به تهوع وا میدارد . ترجیح میدهد هر حقه ای طرح بریزد تا در گریز یاری اش کند ، چون هیچ چیز با عذابِ راهِ خود شخص معادل نیست. در حد ناممکن دشوار به نظر میرسد . به قدری دشوار که انگار هرچیزی بر او ترجیح دارد . حتی کم نیستند کسانی که ترجیح میدهند دیگران را به جای ترس از خودشان دوست داشته باشند . و نیز باور دارم برخی مرتکب جرم میشوند تا با خودشان مجادله راه بیندازند . پس بر هر چیزی میآویزم تا راهم را بر خودم سد کنم . او که به سوی درون برود ، به پایین فرود میآید . این کار شیر قدرتمند را به خشم میآورد . او عاقبت در پایین ترین جا به خود میرسد و به عجز خود . در راه صلیب . درست لحظات آخر و این روح او را مصلوب میکند ، آنگونه که خودش این را پیشگویی کرده بود . روحش قبل از جسمش میمیرد . اما چه باید بر سر یک مرد بیاید تا دریابد که آن موفقیت بیرونی مشهود ، که میتواند به دست بیاورد ، او را به گمراهی میبرد . چه رنجی باید بر انسانیت وارد شود تا انسان دست از ارضای اشتیاق به تسلط بر هم نوعش و تقاضای دائمی به اینکه دیگران هم باید چنین باشند بکشد . چه اندازه خون باید جاری شود تا انسان چشم بگشاید و راه منتهی به مسیر خود را ببیند و خود را دشمن بینگارد و به کامیابی واقعی خود هوشیار شود . تو فراموش کردهای که یک حیوان هستی .به نظر میرسد که تو همچنان اعتقاد داری که زندگی جای دگر بهتر است . تمنای شما خودش را در درون شما ارضا میکند . نمیتوانید پیشکشی گرانبهاتر از خودتان به خدایتان اهدا کنید. احتمالا طمعتان شما را هدر دهد . در این صورت ( که هدر بروید ) راحت خواهید خفت . اگر چیزهای دیگر و افراد دیگر را ببلعید ، طمعتان تا ابد ارضا نشده باقی میماند . چون تمنای بیشتری دارد . چون گرانبهاترین را میطلبد . شما از سوختن در حرارت درونتان هراس دارید . شاید هیچ چیزی شما را از این طمع و خطا منع ننماید ، نه همدلی کسان دیگر و نه همدلی خطرناکتر شما با خودتان . چون شما باید تنها با خودتان زندگی کنید و بمیرید . آنگاه که شعلهی طمعتان شما را ببلعد ، و هیج از شما نماند جز اندکی خاکستر ، در میابید که هیچ چیزی از شما ماندگار نیست . ولی شعله ای که خود را در آن نابود کردهاید بسیار روشنی بخش است . اما چنانچه هراسان از آتشتان بگریزید ، هم نوعان خود را نیز به شعله میاندازید . و مادام که میل به خود و مسیر خود نیابید ، عذاب سوزان طمعتان نابود نخواهد شد . یک دیوانه سمت راست بدنش از درد میسوخت . یک بدن لخت میخ شده به صلیب . و من سوار بر ارابه به چرخ ارابه فکر میکنم و ارابه ران راه را برایم توصیف میکند .
Category: My Notes
سیب
شما من و حوا را درک نمیکنید . ما را به خاطر گناهی بزرگ سرزنش میکنید و دلیل همهی بدبختی های خود مییابید . ولی آیا واقعا ما گناهکار و خاطی هستیم ؟ من اینطور فکر نمیکنم . یعنی تجربهی شخصی من از حادثه چیز دیگری میگوید . داستان ما یک عاشقانه بود و بس . چیزی که شما آن را درک نمیکنید . یعنی خب شاید جوری قضیه را در سرتان چپانده اند که اینطور برداشت کنید . شاید فکر کنید که ما کاری اشتباه کردیم اما اینطور نبود . من از تک تک لحظاتی که سیب را گاز میزدم لذت بردم . آن را با تمام وجود لمس کردم و چشیدم . خوشمزه بود و صاف و زلال اما چشمان حوا خبر از سقوط میداد و البته که سقوط و پایانی سوزنده در انتظار ما بود . نمیدانم چرا به خدا اعتراض نمیکنید که از سیب خوردن ما یک همچین بلبشویی درست کرد . آقا خب چه کاری بود ؟ این تعصب بیجا روی یک میوه خب برای چه ؟ این فوران خشم خدا من را به یاد والدین بد میاندازد . آخر چرا باید کودک خود را کتک زد ؟ اصلا این شیطنتهای حوا بود که از روز اول برای من جذاب بود . این عبور از خط قرمزها این شکستنها . این رهایی و اتونومی . اما حوا شکننده بود و احساساتی . روی زمین حسابی گرفته و ملول شده بود . عذاب وجدان داشت . هر چه تلاش میکردم که او را از این افکار خورنده نجات بدهم نمیشد . اصلا انگارحوا را جادو و طلسم کرده بودند . مدام خود را بابت آن گاز سرزنش میکرد . اما عزیزم ، حوای خوشکل و دوست داشتنیِ من . این لذت و قدرت ارتباط ما بود که خدا را به زانو دراورد و خشمگین کرد . پس قدرت ارتباط را درک کن . بازی کن و بازی کن و بازی کن .
***
هیچ وقت فکر نمیکردم روزی به این زلالی در مورد تو فکر کنم . دلم میخواهد زیباترین و عاشقانه ترین جمله ای که در جهان موجود است را پیدا کنم . چرا این چنین جادویی هستی ؟ چه چیزی در وجود تو چارچوب فکری مرا از پا در میآورد ؟درست ۷۰ صفحه مانده به پایان تهوع آمدی و این آمدن سرشار از شکی کشنده بود . این دفعه دیگر با خودم عهد بسته بودم که این رمان منحوس را به انتها برسانم . زجر آور و غیر ممکن است که بخواهم تمام این پیتزای قرمهسبزیِ مغزم را بشکافم . درست در بحرانیتریم روزهای من با لگدی جانانه دری که سالیان در وجود من قفل شده بود را باز کردی . یورشی قهرمانانه و اما الان این منم و این پارکینگ تاریک و دلتنگی خورنده . کاش همیشه بودی . کاش هیچوقت نمیرفتی . آرزوهای ساده . کودکی خردسال پفک نمکی میخواهد . وی از خوردن پفک نمکی مثل سگ کیف میکند . راستش دلم به حرف زدن نمیرود . یک ماهی میشود که روزهی سکوت بر من حاکم شده و سکان امور را در دست گرفته .امان از آن رعد و برقی که در آن ساعت شب و در آن لحظهی خاص رخ داد . یک پاراگراف برای هوای زیر بالهای پروانههای در حال پرواز .
***
همیشه ازین بازیهای کثیف روزگار متحیر میشوم. این که چطور وقایع بدون هیچ نظم خاصی جلوه میکنند ولی انگار آن پشت یک نظم خاص دارد مرا بازی میدهد . گاها ازین بابت تنهایی عجیبی وجودم را فرا میگیرد . انگار که کل دنیا صرفا یک سری بازی است و فقط من واقعی ام و اصلا کل دنیا پیرامون من ساخته شده . من یه پروتوتایپ اساسی برای یک آزمایش بزرگم .
***
هیچ تعریفی ندارم . هیچ حرفی ندارم . هیچ نظری ندارم . هیچ صدایی ندارم . برای من فقط صدای آینه در آینهی arvo part و تصاویر جنگی تمام عیار به جا مانده . بعضی لحظات را میتوانی تا ابد زندگی کنی . درست در بطن لحظه من به فکر فانی بودن آن میافتم . این تبدیل شده به آفتی بزرگ برای کیف من . مثل غم عمیقی که موقع نگاه کردن به یک منظرهی زیبا آدم را اسیر میکند . از آن لحظه فقط صدای پیانوی تکراری و یک دریای طوفانی به جا مانده . مثل یک قاب عکس اما ، بی روح و بی جان .
***
حوض
من مردی تنها ساکن در اتاقی ۴ در ۴ واقع شده در طبقهی پنجم یک ساختمان نه چندان نو ساز در خیابانی نا معلوم هستم . خانه من یک تخت درب و داغان دارد و یک یخچال ، مخصوص خاطراتم . اینگونه سعیمیکنم آنها را ازگزند فرسودگی محافظت کنم . البته همین باعث شده هر بار که از سر دلتنگی خاطرهای را بیرون میکشم ، بو و مزه یخچال بدهد و دلزده ام کند . نمیچسبد . اصلا نمیچسبد . اما آیا سرما و انجماد بهتر از پوسیدگی نیست ؟ تو را در کشوهای پایینی نگهداری میکنم . جایی که شهروندان عادی میوه و سبزیجات را قرار میدهند . به امید تازه ماندن . خیلی جرئت باز کردن کشوی یخچال را ندارم . رطوبت خارج شده به معنای انجماد خشکی است . اما آیا همین لحظه که اینها را مینویسم این انجماد رخ نداده ؟ آخرین باری که تو را از یخچال خارج کردم و در مشتم گرفتم گیرندههای فشاری پوست کف دستم ضربانی کوبنده را حس کردند . ترسناک بود برای همین به درون کشو انداختمت و در یخچال را کوبیدم . من که اصلا از این خانه خارج نمیشوم . به آب و غذا احتیاجی ندارم . ولشکن . ” من به درون زمان حال رانده و وانهاده شده ام
بیهوده سعی دارم به گذشته بپیوندم : نمیتوانم از خودم بگریزم .” من هیچ کاری نمیکنم اما یک فکر در فیگورِ یک حیوان خانگی در جلویم چمباتمه زده . گربهی سفید پشمالوی من . روی پیشانی ات نوشته : “نه” . اما من تو را بیرون نمیکنم . اصلا دلم نمیآید . اخلاقیاتم این اجازه را به من نمیدهند . اصلا من گربهام را دوست دارم . چطور باید این مهم را به اطرافیانم بفهمانم . اطرافیانی که از ترس گربه پا به خانهام نمیگذارند . پس از آنکه سیگاری میکشم به این فکر میکنم که شاید واقعا دچار بحران مردمان جهان اولی شده ام و اگر گرسنه و بیمار بودم این غم ها و بحران ها برایم خنده آور بودند . شاید به بدبینی اعتیاد پیدا کرده ام یا غبار رادیواکتیو نیهیلیسم بر پیکر من نشسته . “ما” رویدادی بودیم که برای من رخ داد . هر واقعهای تا پایان نیابد جمع بندی و تحلیل نمیشود و این میل به تحلیل و جمعبندی است که مخرب میشود و ما را به سمت پایان ماجراها هل میدهد . برای همین نسبت به زندگی گیج و گمم چرا که پایانش مرگ است و اگر مرگ بیاید دیگر من نیستم . نکته ای میترساندم . درست مثل وقتی از دور به یک فاصله نگاه میکنی و آن فاصله بینهایت نزدیک مینماید پایان و آغاز هم در محور زمان همین است . وقتی سُر میخوری روی زمان و از دور به یک پایان و آغاز مینگری انگار به هم نزدیک شده اند و به سمت هم میل میکنند تا اینکه در یک نقطه به وحدت میرسند و زندگی در واقع همین است . یک نقطه است . یک اتم . یک اتمی که در جایی از تاریخ، منظورم آینده است، فقط اثر مبهمی ازش میماند. مثل تصویر ستارهی منهدم شده که هم اکنون به زمین رسیده و ما میدانیم که این فوتون ها میلیون ها سال نوری حرکت کرده اند تا به ما برسند و از آن ستاره الان قطعا هیچ باقی نمانده . محتویات یخچال را هیچوقت نداشته ام . فقط آنها را زندگی کردم و در لحظه فقط قالبی تهی از تصاویر و کلمات مبهم ساختگی مانده . آن هم با طعم و بوی یخچال . نه اصلا نمیچسبد . هیچ جوره نمیچسبد .
ظهری در پاویون فقیهی
کم پیش میآید که آدم تنهایی میلش به خنده بکشد . این ذات متقلب و دو روی خنده است یا بی روحی و بی مزگی عمیق زندگی ؟ چرا ما تلاش میکنیم چیزی که در سرمان میگذرد را برای دیگران توضیح دهیم ؟ اینکه بفهمیم آنها مانند ما فکر میکنند یک کلک قدیمی برای گریختن از تنهاییست . دقیق تر که بشوی میبینی که این کلک هم بی فایدست . مسکن دوا نیست . وای از روزی که محتویات مغزت در تضاد با اطرافیانت باشد . ولی حداقل آنجا کمی با خود روراست و صادق میشوی . درست ساعت ۱۴:۲۲ دقیقه در حالی که در بخش جراحی مشغول درآوردن تریپل لومن از شاهرگ مریض بودم حسی عجیب به من دست داد . برای لحظهای فراموش کردم که کهام یا اینجا چه میکنم . مثل یک سفر و عروج معنوی برای چند ثانیه رفتم و آمدم . و پس از آن فقط ترس ماند . ترس از مرگ . ترس از خوابیدن جای این مریض . ترس از این که اصلا همهی این دنیای در هم و بر هم سر به کجا دارد ؟ در خوابگاه در حالی که اینترن اتفاقات از خاطرات دختر بازی اش تعریف میکرد ۲ نخ بهمن پشت به پشت دود کردم . حس میکنم کم کم دارد دیر میشود . کاش اینجا بودی . جدیدا در جواب سوال مسخرهی ” چه خبر ؟ ” فقط میتوانم بگویم : هیچ . یا احساساتم زیادی انتزاعی و پرت شدهاند یا اینکه اصلا چیز جذابی برایم اتفاق نمیافتد . یا شاید اتفاق بیفتد و من نبینمشان . بعضی وقتها زمان نمیگذرد . گاهی به خودم میآیم و میبینم گوشت اطراف ناخنم را تکه پاره کرده ام و عمیقا از این عمل لذت بردهام . وقتی ناخنهای تکه پاره ام را میدیدی حسابی لجت میگرفت . یاد دخترک افتادم که با بغض دستش را به گلویش میزد و میگفت : ” اینجاست ، رد نمیشود . ” آدمی باید خودش را از غصه خوردن رها کند و به نومیدیِ تسلی بخش پناه ببرد . زیرا در نومیدی حداقل تکلیفت با خودت مشخص است . دیگر خیلی تلاش نمیکنی و از شکست سر خورده نمیشوی . اصلا این نومیدی خود گاهی بستری میشود برای درخشش وقایع کوچک. جوششی عجیب و غریب که در اندامِ آدم حرکت میکند مثل قطره رنگی کوچک که بر یک صفحهی کاملا سفید میافتد . باید غصه را از دل وا کرد . در ذهنم نوک انگشت اشارهام را کنار چشم راستت قرار میدهم و با ملایمت به پایین میلغزانم تا سر حد زاویهی چانهات اما خاطرات تخیل محض هستند و هیچ سنخیتی با لحظه و واقعیت فعلی من ندارند . گاهی اتفاقاتی عجیب و غریب میافتد که نمیدانم از سر تصادف است یا نیرویی فرا زمینی دخیل است . مثلا امروز عصر کتاب میخواندم و نویسنده از اتفاقی در ساعت ۳ ظهر میگفت ، ناخودآگاه ساعتم را نگاه کردم و ساعت دقیقا ۳ بود . جدیدا از این دست وقایع برایم زیاد رخ میدهند . سرپرستار بخش از ساعت مچی طلایی ام تعریف میکرد اما نمیدانست که این ساعت نیز چیزی جز تعدادی مولکول و اتم که در کنار هم قرار گرفتهاند نیست و تفاوتی بنیادین با مدفوع یا استفراغ ندارد . ولی خب باور به یک تفاوت بنیادین بین چیزها یک حقهی قدیمی است که کانتراست محیط را بالا میبرد و چیزها را لذت بخش یا آزار دهنده میکند و پستاندار به این شکل یاد میگیرد که سمت چیزهایی که برای بقا و تولید مثلش مفید است برود و سمت چیزهایی که برای حیاتش خطرناک است نرود . حال انسان، با هوشِ بیشترش این فانکشن ذهنی را کمی بیچیده تر و حتی از مسیر طبیعی اش دور کرده . آفتابِ ظهر به شدت بد رنگ و بی روح است و همه چیز را زشت و غیر جذاب میکند . انگار با باطنی شرور قصد دارد بی حاصلیها و ملالهایم را به من یاد آوری کند . اما ” با تاریکیِ هوا ، من و اشیاء از برزخ خارج میشویم . “
خشانت
وقتی چیزی به شما آموزش میدهند ، ساختار منطقی کلام را میفهمید و در بهترین حالت چند نکته در دفترچههایتان یادداشت میکنید ( تا شاید بعدها آنها را مرور کنید و به خاطر بسپارید) . ولی این اطلاعات وارد سیستم تفکر شما نمیشوند و دیدگاههای شما را وسیع و گسترده نمیکنند . شما بزرگترین هدفتان موفقیت در آزمونها و امتحانهاست . شما فقط صاحب این اطلاعات میشوید به عنوان یک ابزار از آنها استفاده میکنید . خلاقیت در شما مرده . پرسشگری در شما مرده . شما لقمهی آماده میگیرید برای موفقیت در آزمون و رسیدن به سعادتِ بی معنی . نه رشد و تعالی و رهایی و یادگیری واقعی . در واقع شما از پرسشگری میترسید زیرا استرس ناشی از ندانستن و ترس از عدم موفقیت در آزمونها همیشه همراه شماست . شما مسیر فکری ندارید ، کنجکاو نیستید ، حوصله سر بر و اعصاب خورد کن هستید . شما خالق اطلاعات نیستید ، از اطلاعات وارد شده برای خلق ایدههای جدید استفاده نمیکنید. در فرایند یادگیری مرده هستید . کاملا مرده .وقتی مطلبی را میخوانید جملات را مانند چیپس در دهان میگذارید و به چیزی که میخوانید عمیقا فکر نمیکنید . تناقضات درونی نویسنده را درک نمیکنید و در لحظه نویسنده را مثل یک دانای کل میبینید و جملات را فقط در ذهنتان کپی میکنید. در نهایت هم فقط قادر به بازگویی عقاید نویسنده هستید نه خلق معنای خودتان ، درک خودتان . متاسفانه اساتید هم در این سیستم رشد کرده و لکچرها و کلاسها نیز بر اساس این انفعال شما تنظیم شده اند. پس دوران دانشگاه و کلاسها برای من صرفا عذاب و درد بود .هیچوقت درس گوش نکردم و تمرکزم روی افکار خودم بود .
***
وقتی با شما وارد مکالمه میشوم با یک ناوگان زبانی روبرو میشوم که انگار از سالها قبل آماده شده برای این رویارویی کلامی. اگر در حال مناظره باشیم و تفاوت دیدگاه داشته باشیم از دیدگاه خود با تمام وجود دفاع میکنید . چرا که عقیدهی خود را جزو دارایی خود میبینید و از دست دادن دارایی برای شما ترسناک است .اگر بحث مناظره نباشد معمولا هدفی را پشت حرفهایتان مخفی میکنید . شاید برای به دست آوردن یک موقعیت یا شغل ، پذیرفته شدن ، مورد عشق واقع شدن ، ارضای میل جنسی ، به دست آوردن پول یا موفقیت و تعالی در یک موقعیت اجتماعی . شما در طول سالهای رشدتان برای این مکالمات آماده شدهاید و با استفاده از کلمات و جملاتی که در آستین دارید از طرف مقابل پذیرایی میکنید . شما با تجربه یاد گرفتهاید که کدام ویژگیهایتان جذاب است ، از چه باید بگویید و از چه نباید بگویید . برای بعضی مکالمه ها از قبل “نقشه” میکشید . بعضی از شما آنقدر حرفهای هستید که هرکس را که بخواهید تحت تاثیر قرار میدهید . شما یک روبات کوک شده هستید . لذت خلق در لحظه و تجربه در لحظه و مکالمهی عمیق را تجربه کرده اید ؟ رها شو ، رها کن . ایگو را بکش و با من پرواز کن . مکالمه را از حالت تبادل کالا نجات بده و یک دیالوگ خلق کن که در آن خوب و بد و درست و غلط معنی ندارد . با من برقص بدون حس گناه یا برتری ، صرفا لذت ببر .
بوقلمون از قفس گریخت
خود را در یک اتاقک بدون پنجره و تاریک یافتم . منبع نور برایم مشخص نبود . یک پیکر سیاه شنلپوشِ خیلی بلند پشت سرم ایستاده بود . چهرهاش را نمیدیدم . حرف نمیزد . حرکت نمیکرد اما انگار بر من احاطهی کامل داشت . بسیار بلند قد بود و وجودش در آن لحظه به من ترس و اضطراب میداد . روبرویم ، زنی بسیار زیبا روی زمین افتاده بود . چهرهاش را دقیق نمیدیدم و جزئیات صورتش را تشخیص نمیدادم . فقط میدانم که بسیار دوستش داشتم و برایم عزیز بود . جوری که دلم میخواست نوازشش کنم و او را به آغوش بکشم . دست و پایش با زنجیر بسته شده بود و زنجیرها با چند سیم به یک ژنراتور وصل شده بود . از پشت ژنراتور کابلی خارج میشد که منتهی میشد به یک دکمه که درست کنار دست من قرار داشت . پیکر سیاهپوش دستش را بالا برد و بدون اینکه چیزی بگوید انگار با یک ارتباط ذهنی پیچیده مرا وادار به فشار دادن دکمه کرد . زن تحت اثر الکتریسیته شروع به لرزیدن کرد . پیکر سیاه پوش دستش را انداخت و من دستم را از روی دکمه برداشتم . چشمان زن از حدقه بیرون زده بود . رگ هایش پر خون شده بود و کل بدنش در اسپاسم کامل بود . حس عجیبی داشت. شکنجهای که برای شکنجهگر ، یک شکنجه بود .
***
در ادامه در مسیر بازگشت از جنگلِ بلوطِ کم تراکمِ سنگر به تعدادی کارگر رسیدم که داشتند یک مکعب را با چوب و میخ میساختند . از لابهلای چوبها که نگاه کردم ، تنها چیزی که در اتاقک مکعبی دیدم یک سمبلِ تهی بود که بر روی یک میز گرد قرار داشت و میز مدام در حال چرخش ۳۶۰ درجهای بود .
***
تو را چه شده که برق زندگی از چشمانت گریخته ؟آیا محتویات جمجمهات هنوز سر جایش است ؟ ای پنهان در اعماق، ای مادر ، ای پدر ، نمیدانی حاضرم چه هزینهای برای یک آغوش طولانی بپردازم !
چرا اینچنین سفید و خالی هستی ؟ چرا دیگر شناس نیستی ؟به راستی که تو را هیچ نمیشناسم !
تو که عاشق مکالمات طولانی و جذاب بودی چه شده که سکوتی مهآلود اطرافت را فرا گرفته و دائما در یک قدمی بخار شدن هستی ؟ چگونه میتوان به عمق فاجعه پی برد ؟ اصلا آیا ما بازندهایم ؟ دلیل خاکستری شدن روزها گره خورده در بیحرفیِ مطلق . اصلا هیچ چیز ثبات ندارد و تصاویر فقط میدوند و من اصلا تعقیب هم حتی نمیکنم .
قصورات
زیباست وقتی در سطح خدایی به کسسخلی میرسی و او یک شمشیر بزرگ داشت ، اندازهی خودش که همه را به تعجب وا میداشت . اما ما میدانستیم که در کودکی به وی تجاوز شده بود !” قلب من اندازهی مشت منه ، قلبمو برای تو باز میکنم ” .اما هتل کالیفرنیا از آن دسته آهنگهاییست که همیشه پاره میکنند . No matter where . باکتریهای دهان از مقعد بیشتر است . اما همه بوسیدن را ترجیح میدهند . ۲ نفر میدانند که همدیگر را دوست دارن د. من هلاک ، اما آیا او نیز هلاک است ؟ اگر او با یک نفر دیگر بخوابد چه ؟ آیا به اندازهی کافی بزرگ شدهایم که صدای هم را بشنویم ؟ با من حرف بزن . وقتی دوست صمیمی من به عشقم تجاوز کرد و غولهای تحت فرمانش دستم را در دهان کرده بودند به ضرب شمشیر دستم را قطع کردم تا به سمتش بتازم و لعنت به این کسوف . دیدن آن صحنه سخت بود . اما نه به اندازهی وقتی بستنی طالبی من روی زمین افتاد . ههه . قسم به لغزیدن لب بر روی گردن و تراوش بوی عشق به درون دماغ و جذب ملکولهایش توسط گیرندههای شیمیایی و درک بویش با لذت بوسه . کاش شنل نامرئی شونده داشتم و بانک مرکزی آمریکا را لخت میکردم و در زیرزمین خانه ام یک گاوصندوق پر از دلار میساختم . وقتی به سراغ من میآیی ۸ واحد انسولین بیاور چرا که آن همه شهد و شکر کز سخنت میریزد گلوکز خونم را به سطح بحرانی میرساند . دیگر وقت آن رسیده . اما به هیچکس نگو . به هیچکسِ هیچکس . هیچکس .
پیرامونِ نچیدنِ گل
روح نامرئی زمانه ما را وادار به “داشتن” چیزها میکند و انگار هرچه بیشتر داشته باشی خوشبختتری .آیا این جنون داشتن و مصرف کردن راه حل مناسبی برای درماندگی ما بوده؟ نسبت به تمام اشیا بیگانهایم . حس را کشته ایم و خود را ارباب همه چیز میدانیم . انگار با توهم مالکیت تمام مشکلات ما حل میشود ولی در واقع شما هیچ ندارید و اصلا قدرت داشتن ندارید .فانی و ضعیف هستید و بیماری و عفونت به راحتی شما را از پا در میآورد . اصلا داشتن را چطور تعریف میکنید ؟ هر چه جز خودت و حست مال تو نیست و داشتن بزرگترین توهم است . رها شو ازین دام و به جای چیدن گل برای مالکیت بر آن ، آن را در جایگاه واقعیش ببین و از زیبایی آن با تمام وجود لذت ببر .
***
این که عشق را به مانند شیئی خارجی میبینیم( که به آن گرفتار میشویم و مالک آن میشویم) و نه یک حس درونی و شخصی (که از ما جدا نیست) علتش چیست ؟ روح زمانه شما را از احساسات واقعیتان محروم کرده ، آنها را بیرون کشیده ، نامگذاری کرده و حال آنها یک کالا هستند که شما یا آنها را دارید و یا ندارید و این خطایی بزرگ است چرا که وسعتِ این از خودبیگانگی بسیار زیاد است . نظم نمادین با ما کاری کرده که رابطهی مالکیتی با همهچیز داریم و میخواهیم همه کس و همه چیز ( حتی خودمان) را صاحب باشیم .اصلا آیا جامعهای که پیرامون مالکیت بنا نشده برای تو قابل تصور است ؟ طمع برای “داشتن” پول و قدرت و شهرت هستهی مرکزی تفکر ما شده . تا جایی که حتی غریزهی بقای انسان هم کمرنگ شده . ( با نابودی منابع و آلودگی و بحرانهای اقتصادی جان و مال شما بیش از هر وقت دیگری در خطر است ! )
***
روح زمانه به ما یاد داد که باید دائما لذت ببری و انسانی موفق است که همیشه غرق در لذت باشد . این یک هدف غایی برای ما شد و انگار به دنبال لذت مطلق میگردیم . این خود هیزم آتش سرمایه داری است و طمع و مصرفگرایی ایجاد میکند . اما جالب است که با مطالعه زندگی انسانهای غرق در لذت با یک ملال و پوچی و عذاب خاصی روبرو میشویم و این به ما میگوید که روح زمانه اشتباه میکند و این لذت گرایی مطلق بی فایده است . هرچند حتی به این سطح لذت نزدیک هم نشدهام اما جذابیتی هم برایم ندارد . همچنین سیستم به ما مدام گوشزد میکند که خودخواهی برای موفقیت و رستگاری ضروری است و نتیجه این شده که ما مدام در حال رقابت با هم هستیم ، از دیگران استفاده ابزاری میکنیم و در صورت کم سود بودن انسانها، به راحتی آن ها را حذف میکنیم . اینها همه برای من تهوع آور شده .
هدفگذاریهای شما برای من مسخره و پوچ شده و انگار هیچ انگیزهای برای ساختن هدفهای مشابه ندارم . اصلا انگار قدرت هدفگذاری بلند مدت را از دست داده ام . سعی میکنم زنده باشم و خود را مرتبط با چیزها بدانم و نه صاحب آنها . برای عبور از لذتمحوری و خودخواهی چه باید کرد ؟ اینها همه آفت و بیماری هستند و در روزمره روح ما را خراش میدهند .
***
بعضی شب ها زود میخوابم برای کشتن و اتمام روز . به امید اینکه فردا راحت تر نفس بکشم و قلبم در آرامش بیشتری باشد . دریا طوفانیست و من بر روی یک کرجی لمیده و به بالا خیره شدهام . فانتزیهایم جایگاه کسی است که نصف بیشتر یک دهه پروانه در شکمم رها کرده . و در آخر اینکه من یک سیبم ، احتمال وجود کرمها را نمیتوان نادیده گرفت . من هم میتوانستم یک فضانورد باشم اگر جاذبهی زمین مرا رها میکرد .
سَمِ بلوط
در بحران بی حرفی دست و پا میزنم و این مرا یاد شبی میاندازد که در حالی که در واتساپ مشغول چت کردن بودیم ،خوابم برد و وقتی بیدار شدم دیدم نوشته ای : ” من از مردن نمیترسم .” در جنگی که بر سر هیچی دارد اتفاق میفتد بهتر است سمت کسی را بگیری که احتمالا برنده است . از درخت بالا رفتم و دیدم همهی میوهها را کرم خورده و درست لحظهای که آن طرف اپن آشپزخانه روی صندلیهای کوتاه میز ناهار خوری نشسته بودی (و من اینور اپن بر روی یکی از آن صندلیهای بلند قدیمی نشسته بودم) دوست داشتم دستم را در موهایت غرق کنم . ههه تمام اینها گذراست و بر بطن چپ قلب من یک علامت سوال بزرگ حک شده . پسر و دختری به سمت رودخانه میرفتند به قصد یک خودکشی دو نفره . یک خودکشی عاشقانه . دو اسلحه خریده بودند و برنامه این بود که همزمان با هم ماشه را بکشند و تمام . اما وقت شلیک که رسید صدای یک تیر بیشتر نیامد . نزدیکتر که رفتم پسر را در حال عشق بازی با جسد بی جان و خونین دختر یافتم و این پایان یک شب بود نه چیز بیشتری . در واقع من یک موجود تکسلولی در دهان یک مار پیرم که در یک لجنزار زندگی میکند . جایی که میگویند قبلا یه باغ بزرگ بوده است. هیچ وقت فکر نمیکردم چرخ زمانه اینگونه بچرخد. به این فکر میکنم که شاید تو همان پرندهی زردی بودی که منتظرش بودم . این یعنی دیگر افلیج نیستم ، من یک مجسمه بودم .ولی الان مست لا یعقل روی نیمکت پیانو نشستهام و وقتی کلاویه ها را فشار میدهم همهچیز رو به عقب حرکت میکند . صدای تنهایی مرا خوشحال میکند . رنگ موهایش زیبا و دوست داشتنی اما من یک ساندویچ سردم و انگار نه انگار . حوصلهی هیچکس را ندارم . دلم یک کلبه میخواهد به دور از همه چیز . جایی که زمان متوقف شود و من در رهاترین حالت ممکن قرار بگیرم . اما آیا تنهایی به سراغ من نمیآید ؟ از تمام این مسخره بازیها حوصلهام سر رفته . به دنبال یک جرقه برای خلق خورشید . اما آسمان در مقیاس grayscale هشت بیتی روی عدد صفر تنظیم شده بود .
صدای بی صدا
یک صبح افتضاح بود . سگ سیاه افسردگی بام بیدار شده بود و هی به صورتم چنگ مینداخت . بی انگیزه و بی حوصله به پروپوزال پایان نامه فکر میکردم . به ترکهای نصف و نیمهی کامل نشده . در حالی که زیر هود سیگار اول صبحم رو میکشیدم متوجه شدم که باید برم بانک و ضمانتنامهی سفر رو آزاد کنم . مرگبار بودم . کاملا سوییسایدال . خستگی فیزیکی عجیبی حس میکردم انگار نه انگار ۱۰ ساعت خوابیده بودم . پیرو بحثی که روز قبل با خانواده داشتم و به انواع و اقسام بی مسئولیتی و تنبلی و غیره محکوم شده بودم راه گریزی نداشتم و باید میرفتم . درست دیشب آهنگ جدید بهرام برام ایمیل شده بود . به شدت روش قفل بودم . هندزفری رو برداشتم و با تاکسی تا ایستگاه مترو رفتم و با مترو رفتم سمت ستاد . متروی شیراز ساخته شده برای وقتی پارهای و میخوای در حرکت آهنگ گوش بدی . آهنگ بهرام رو تکرار بود . غرق در فکر اصلا نفهمیدم مسیر کی طی شد . پوچی و سیاهی و بی معنایی تمام و کمال روحم رو میجوید . واتس اپ رو باز کردم و به ۳ تا از دوستام که حدس میزدم با بهرام حال کنن پی ام دادم و پرسیدم : گوشت رو شنیدی ؟؟؟ ولی به جز یه مکالمهی سرد و بی روح و ۲ مسیج سین نشده چیزی گیرم نیومد . آتیشم تند تر شد ولی به خودم یادآوری کردم که همهی اینا کسششره و تنهایی یه حقیقت اجتناب ناپذیره و تمامی حس های من مثل یک گروه ارکستر روی سن هستند و من فقط در جایگاه تماشاچی هستم . ولی تمامی دلیل ها و منطق ها رفتند و حس موند . و حس سخت و سنگین و عذاب آور بود ولی چیزی نبود که نتونم تحمل کنم . سوز تنهایی بود. نه در محتوای یک رابطهی عاشقانه بلکه تنهایی به مثابهی یک واقعیت کلی ، چه در زندگی ، چه در زمینهی عاطفی ، چه در زمینهی فکری . به یکی از آشنایان فکر کردم و محتوای بی معنی و بی ارزش فکرش را در سرم قضاوت کردم و خودم را برتر دیدم اما در لحظه به یاد این افتادم که استوریهای او حداقل ۲۰ ۳۰ تا ریپلای میگیرند و من نهایتا یکی که آن هم فقط روی ایموجی لایک کلیک میکند . یک بیشعور گاو نفهم در درونم هست که به این خزعبلات بها میدهد . کار اداری ۳ ساعتی طول کشید که باز هم از شدت لاست بودن اصلا نفهمیدم کی گذشت . به تمامی کارها و پروژه های نیمه تمامم فکر میکردم و میشکستم و خورد میشدم و احساس ناچیز بودن و بی ارزشی عجیبی میکردم و در عین حال رها . رها و آماده . آماده برای یک گریز همه جانبه یا اصلا هی مدام میگفتم خب که چه ؟ اصلا همهی اینها چه اهمیتی دارد ؟ و در عین حال خودم را یک مردهی ردی میدیدیم که نیاز به کمک دارد . دوباره سوار مترو شدم و یکی از همکلاسیهایم را دیدم که فکر کنم به عمد مرا ندید و من ازین بابت خوشحال و خرسند شدم و بدون اینکه بفهمد به واگن بغلی رفتم و در دلم به خاطر ازدواج زودهنگامش وی را تحقیر و مسخره کردم. در راه به هرمس تکست دادم و پلن شد که بعد از ناهار جوین شیم . ناهاری سرد و بی روح در جمع متشنج خانواده خوردم . بحث این شد که آیا یک ازدواج سوری برای رهایی از سربازی میارزد یا نه ؟ تو مغزشان نمیرفت که من درامد کم و رهایی را به درامد بالا و اسارت ترجیح میدهم . انگار پدر و مادر هیچوقت قبول نمیکنند که فرزندشان قدرت تصمیم گیری صحیح دارد . ناهار را که خوردم به سمت هرمس رفتم و درست ساعت ۴ و ۱۹ دقیقه سوارش کردم . به ساعت نگاه کردیم و دیدیم وقت مقدس رسیده و از سر کوچهی آنها هاتباکس را شروع کردیم و به سمت کمربندی رفتیم . آهنگ بهرام پلی میشد و پنج بار پشت سر هم گوش کردیم و لذت بردیم و واقعا داشتن دوستهایی که اینقدر سینک و هماهنگ باشند غنیمت است . از جنجال تیندر گفتیم و از نسل meme زدهی فعلی . اینکه ما کلا در میم خلاصه میشویم . سه چار باری کمربندی را دور زدیم و در نهایت پاستیل خوران رفتیم کوچهی ۳۲ چمران . جایی که به یک جادهی خاکی منتهی به کوه میرسید و ماشین را گذاشتیم و زدیم به کوه . ماه رمضان بود و فوبیای پلیس داشتیم . میگفت چرا ساکتی چرا نیستی کجایی حسین ؟ برایش توضیح دادم که مدتی هست که کلا نیستم و مغزم در هوا میچرخد . از خانوم دکتر گفتیم و خندیدیم . اینکه دییلدووی یک نفر باشی هم جالب و هم ترسناک است . بالا رفتن از کوه برای ریههای پر از خلط من سخت و سنگین بود .در ایستگاه اول ویفر خوردیم و سیگار کشیدیم . در ایستگاه دوم افراد مالنده را دیدیم و در ایستگاه سوم ، درست بالای ورودی تونل کوهسار، رو در روی ماشینهایی که وارد تونل میشدند شاشیدیم . به سمت ماشین برگشتیم. قرار بود آرمان را سر شاهد ببینیم و با هم به گالری ناشناختهای در ستارخان برویم .هرمس میگفت یک کالکشن تریپی اومده که واقعا ارزش دیدن داره . دلت برای این مکالمه ها تنگ شده بود ریزه ؟ آدرس دقیق گالری را نداشتیم . سر شاهد رب ساعت منتظر آرمان ماندیم تا متوجه شویم آرمان پلن خودش را دارد و به ما جوین نمیدهد . گازش را گرفتیم تا ستارخان . پاستیلمان و ویفرمان ته کشیده بود . فقط یک پاکت بهمن کوچک مانده بود . آدرس گالری را نداشتیم . چالش گذاشتیم بدون اینکه آدرس بپرسیم گالری را پیدا کنیم . مثل یک بازی . ماشین را کنار برنتین پارک کردیم و زدیم به دل ستارخان. تا ته رفتیم بدون نتیجه . پرسیدیم گفتند کوچهی ۲ .ما سر کوچهی ۱۸ بودیم . کل مسیر را برگشتیم و حتی از سر عفیف آباد هم رد شدیم تا رسیدیم به کوچه ۲ که بن بست بود و خبری از گالری نبود . برای مقیاس بگویم که کالباس کل عباس سر کوچهی هشت است .از دکه ۲ نخ مارلبروی قرمز گرفتیم و به دور از چشمان پلیس ته کوچه دود کردیم . سمندی سفید آمد و وارد یک بعد جدید شدیم و یک یونیورس موازی که دختری زیبا راننده اش بود و به دنبال جای پارک میگشت . وقتی کمکش کردیم پارک کند پیاده شد و از ما یک سیگار گرفت و رفت . لحظهای کاملا عادی که اصلا عادی نبود . بحث کردیم که قضیه پتانسیل مثلث عشقی داشت و رقابتی سخت در میگرفت . کم کم ساعت ۸ شد و ما گرسنه به سمت عفیف آباد رفتیم .از کنار پامچال و نارون گذشتیم . وسوسه کننده بود ولی تازه خورده بودیم . رسیدیم به اژدر ، غول مرحلهی آخر . ۲ نوع ساندویچ داشت . ساندویچ عادی و حجمی . ما از بین حجمی ها ” ویژهی چگوارا” رو انتخاب کردیم که شامل استیک گوشت ، هات داگ ، برگر ، ژامبون ، مرغ و قارچ و پنیر بود . با دو عدد نوشابه شد ۴۰ هزار تومن . رو دیوار فست فود عکس چگوارا چاپ شده بود و نوشته بود ” شاد بودن بزرگترین انتقامیست که میتوان از زندگی گرفت ” . ساندویچ به شکل تهوع آوری بزرگ و بی هویت بود . یک گاز میزدی هات داگ می آمد یک گاز برگر و الی ماشاالله. نصفِ نصف ساندویچ را بیشتر نخوردم و سیر شدم . میدانی که من زود سیر میشوم . تو هم دلت برای این چیزهای کوچک تنگ میشود مثل من ؟ احترام احترام احترام . چیزی که بیشتر از همه چیز هویت ما بود .اینکه هنوز وقتی کامنت بدی راجع به تو میشنوم اخم میکنم هم داستانی دارد . ساندویچ را خوردیم و گوشی هایمان خاموش شد و این یعنی خداحافظ اسپاتیفای ، خداحافظ ساندکلاود . تو داشبرد ماشین یه سی دی قدیمی پیدا کردیم از آلبوم کنسرت زندهی فرهاد و در عجب بودیم از روزی که با بهرام شروع شد و با فرهاد تموم . هرمس را ایستگاه مترو مطهری پیاده کردم . در ادامهی شب لاگ لیدی را دیدم که از دست حماقت انسان ها دادش درامده بود و هی میگفت چرااا اینقدر آدمها از محبت کردن و خوب بودن میترسند ؟ اینکه پایه ای ترین و ابتدایی ترین فرم رفتار سالم در رابطه برای این مردم غیر قابل درک است به شدت داغمان کرده بود . پس از اینکه شورای ۳ نفره تشکیل شد تصمیم گرفتیم برای بحثی جدی به باغشاه ۵۰ برویم که با دیدن جمعی از دوستانمان ریده شد به برنامه و به جای بحثهای هشت ریشتری آب هندونه و اسموتی کیوی خوردیم . سپس همان مسیر همیشگی کمربندی – حسینی الهاشمی را ۳ بار طی کردیم و خدافظی و نخود نخود هر که رود خانهی خود . این ها را تعریف کردم که بگویم چطور با فرار از پوچی به لحظه پناه میبرم و از خلق و خدایی در لحظه لذت میبرم و شاشیدم به تمام اصول و مبناهای آدمها و آلبوم اشتباه خوب را گوش کن و بعد گوشت .شاید این مدلی بیشتر بنویسم . بای .
Not having to cuddle afterward
در ذهنم تصویر چیدن یک گل را میبینم. آرام آرام گلبرگها را جدا میکنم و به خودم میگویم : آیا تو را لمس کنم ؟ نباید تو را لمس کنم ؟ آیا تو را لمس کنم ؟ نباید تو را لمس کنم ؟ مشخصا تو هیچ نقش آگاهانهای در تصمیم من ایفا نمیکنی . تو اجازه میدهی لمست کنم . صبر میکنی تا من تصمیم بگیرم . صبر میکنی و صبر میکنی . اگر به تو پشت کنم ، همانجا لم میدهی و صبر میکنی . تا پایان دنیا صبر خواهی کرد . برایت اهمیتی ندارد .این به این معنی نیست که تو دیوانه وار مرا دوست داری ، صرفا صبر میکنی . میدانم که میکنی . هیچ تصمیم گیری سختی بر عهدهی تو نیست .اصلا هیچ انتخابی نیست . تو فقط آنجایی مثل کوه اورست ، منتظر . سینهات با نفسهایت بالا و پایین میرود .نفس کشیدنت را میبینم . ولی تو از نظر قانونی مُردهای.
But is that dead enough for me ? Should i give you a new life with an illicit touch of the finger ؟
همه خواهند گفت : این یک معجزه است ! ولی من هرگز یک پرنس چارمینگ نبوده ام . و تو به زیباترین شکل ممکن به خواب رفته ای . و در خواب میمانی و این بی لمسی از آن زخمهاییست که میسوزد و خوب بشو نیست .
پرندهی زرد
اگه از مزهی الکل متنفری چرا تا سرحد کور شدن میخوری ؟اگه فکر میکنی حقیقت دست نیافتنیه و اهمیتی هم نداره چرا این جمله رو مثل یه fact بیان میکنی ؟
چرا از فکر کردن به خدا میترسی و همزمان ته قلبت رستگاری رو میخوای ؟بعضی ازین ستارههایی که تو آسمون میبینی سالهاست مردن .انگار این ایده و فکرشونه که مونده .
تو یه جادهی خاکی بین دوتا شهرِ گذشته و آینده حرکت میکنیم و ما هیچجا نیستیم و این اسمش “حال” ه .
درست مثل وقتی تو صندلی شاگرد خوابت میبره و وقتی بیدار میشی انگار یه عمر گذشته ولی شاید همهاش ده دقیقه طول کشیده باشه .
جدیدا خیلی عجیب غریب میخوابم . شاید به خاطر تمام حشرهکشهاییه که تو مغزم دارم .
بیکار و الاف بدون پلن خاصی روزا سپری میشن . خسته تر از چیزیام که فراغ بال داشته باشم .هروقت تو خیابون به سمت تابلوی نئونی مورد علاقم در حرکتم ،تو افکارم گم میشم . جایی که دختر گارسن با اون چهرهی همیشه نگرانش هیچوقت هیچی نمیگه و فقط سکوت رو با موزیک میشکونه . بعد ملودی آهنگ رو با هم میخونیم تا که دوستم از سر کار برسه . وقتی که داشت کمکم میدان دیدم تار میشد گفت این کافهها پر از چیزای کشندهاست ، فکر میکردم تا الان فهمیده باشی !
راستی اون پرنده زرده رو یادته؟ چطور میتونی فراموشش
کنی ؟ اینو گفت و یه سنجاق نقرهای به یقهام وصل کرد و گفت این بختتو باز میکنه .
فایو گایز بیگ پرابلم
گفت بریم بیرون کارنیوال خیابونی رو ببینیم و مثل خرگوش دوراسل پیاده رو رو گز کنیم . تا رسیدیم به خیابون شروع کردیم به پاشوندن سکههای شکلاتی رو تموم کسخلایی که انگار از نمایش به وجد اومده بودن.
” بیا بریم کارنیوال ببینیم ! ”
از شدت مستی سگ یه نفرو لگد کردم و آدما داد و فریاد میزدن و به شدت مشغول هل دادن همدیگه و لاس زدن بودن . خیلیاشون حاضر بودن به خاطر یه سیگار کوپن غذای مجانیشون رو بدن بره .
یه گروه موسیقی مسخره شروع به نواختن یه مارچ نظامی کسششر کرد .من با دهنم ریتم رو گرفتم و با تولید بی معنی ترین صداهای ممکن گروه رو همکاریکردم .
“بیا بریم کارنیوال ببینیم! ”
قشنگ معلوم بود ترامپت زن سفت عرق خوری کرده چون که حتی ساده ترین نتها رو هم اشتباه میزد و به شدت ریده بود. گفتی: ولی انصافا خیلی باحاله همچین چیزی رو از نزدیک ببینی . گفتم همم و ته دلم در حالی که تهوع گرفته بودم و حوصلم سر رفته بود نسبت به خودم و فازم پارنویید شدم . تو فکر این بودم که احتمالا بعد از اینکه خیابون رو تمیز کنن من تنها آشغالیام که میمونه .
و تو گفتی : ” بیا بریم کارنیوال ببینیم ! “
آن سوی مرزها
زل زده به صفحهی سیاه تلویزیون و آبجو و صدای پرندهها . لش کرده در طبقهی پنجم یک آپارتمان نه چندان نو ساز . خوابم میآید اما نباید ضد حال باشم . تکیلا و فرامرز اصلانی و حس عجیب و غریبی که دوستداشتنی نیست . اما به قول دون خوان یک جنگجوی واقعی در تک تک لحظات زندگی در حال جنگ است و گرگها به سمت روح من حمله بردند و جای دندانشان مثل یک ساعت مچی بر بدنم نقش بست و این چراگاهی که بره ها در آن میچرند خشک و زرد است و اصلا ای گوسفندهای خوب توی خانه آیا میدانید که قرار است روزی شما را ذبح کنند ؟ نمیدانم دارم با تنهایی میجنگم یا دلتنگی یا افسردگی .فقط میدانم که باید که یک جنگجوی واقعی باشم . لذت لمس پوستی و دستهایی که در مو میلغزند و موج میاندازند در گیسوی آهویی خوش عطر که در کنار دختری با موهای صورتی نشسته . بقیه به شکل کوانتومی از من علاقهمند تر هستند و لذت را بیشتر میبرند . کو یارم یارم کو ، نازنین نگارم کو ؟ لول !امان از دست فرامرز اصلانی . دائما خودم را به خاطر احساساتی شدن بیش از حد در روزهای اخیر زیر سوال میبرم . این خلاف وعدههای آخرالزمانی است و این مرگ است که به آرامی میلغزد . درست از شیشههای هواپیما که ابرها را میدیدم هوس یک اسکای جامپینگ تمام عیار کرده بودم و اگر اسم هیجان بیاید ، نوستالژی فقط تویی . ملتهب و دیوانه ام و ضمیر ناخودآگاهم دائما میگویید :
” IT MUST BE THE BEER “
شب اول در تهران
ستارهها از آسمان فرود میآمدند و پیرمردی خراب و مست زیر آسمان تیره دراز کشیده بود و جیگارهای دود میکرد و به خاطرهی بوسیدن آن یار فکر میکرد و صدایی از دور آمد و گفت بیا و پیالهی دیگری بگیر . اما پرندهای از دور آمد و مدفوعش را درست بر پیشانی پیرمرد انداخت و وی ملول و خسته مدفوع پرنده را پاک و رو به آسمان فاک نشان داد . تمام حالش سوالی بزرگ است . قضیهی نادری که ذهنش را مشغول کرده بود ، در حالی که ستارهها صف میکشیدند و کلاغی سیاه غار غار میکرد ،را بررسی میکرد . اما گاوی نر از دور امد و انگار حال و حوصله نداشت و پیرمرد هم میل صحبت با وی نداشت . سه نفر همزمان هندی میرقصیدند و شاید در تعجب باشی که این را چه به گاو نر و پیچیدگی قضیه نیز در همین است ! زن زیبارویی به وی لبخند میزد اما دستنیافتنی بود و او عشقش را در چشمانی طلب میکرد که خیس بودند . اما سیزده به در پارسال آخرین باری بود که سبزهها قد کشیده بودند و هی مدام کسششر بودن همهچیز را به وی نشان میدادن و تو اگر سِنَت از حد خاصی بگذرد یا جنون و فراموشی یا روتین مرگبار تو را اسیر میکنند و اما تو نیستی و انگار تکهای از قلبم را کنده و سگ خورده و ریده در این ثانیه ها . امان از این سگ . پدرسگ گاز میزند و میکند و درد و سوز و ناله و عجز و داد و فریاد را ول کن و پروااااااز کن به انتها . دلش میخواهد چشمان شهلایی را که لبهایش را ارزان و بی قیمت میفروشد و قلبش به شمارهی بالای صد درست در لحظهی دیدار میافتد . اینها همه برای پیرمرد عذاب آوراند .وی اصلا حال خوشی ندارد و درماندگیاش از حد گذشته . اما مدام یادآور میشود که احتمال وجودش در هستی کمتر از چند صفر پشت ممیز است و این بودن به اندازهی کافی نئشه آور و دیوانه وار است . اما آیا پادشاه شب از مرگ کسشرش خبر داشت ؟ عرق خوری های کلاسیک ایرانی و شبهای گم و گور و گرم و دیوانگی و جنون و اصلا انگار نه انگار که زنده است ! وات ده فاک گویان عدهای سینه میزدند و لباس سیاهشان را میدریدند و نعرهای زهر آلود سر میدادند . زهرآلود تر از غم دوری هم داریم ؟ اصلا اینها به معنی یک بازگشت کلاسیک نیست صرفا مرثیهای است برای دردهایی که پیرمرد میکشید و کلاغها بر سرش میریدند و انگار نه انگار . بیخیال بابا .