نرم افزار

دوست دارم يه نرم افزار بنويسم ، يه نرم افزار خاص. ٧ ميليارد متغير مستقل توش تعريف ميكنم . اين متغير ها رو واسشون يه سري پيش فرض تعريف ميكنم كه خصوصيات مشابه انسان پيدا كنن . بعد اين متغير ها رو ميبرم تو يه فضاي اتفاقي كه دنيايي مشابه زمين رو رِندر ميكنه . كل مدتِ عمليات نرم افزار در حد صدم ثانيه  طول ميكشه ولي براي متغير هام جوري با كد تعريف ميكنم كه تصور كنن اين صدم ثانيه معادل هزار سال طول كشيده . يعني اين كليك ساده من تو دنياي واقعي ، ٧ ميليارد مخلوق مجازي من رو هزار سال توي فضاي مورد نظر من نگه مي داره .يعني واقعا يك سري موجود رنج هزارسال زندگي رو تجربه ميكنن . حالا درسته كه از نظر ما يه سري موجود مجازي هست ولي تو دنياي خودشون خيلي واقعي ان !جالب ميشه ها! نه؟ يعني انبساط زمان توي زمان . اين مخلوقات من هيچ ايده اي نخواهند داشت كه من كي هستم يا دنياي من چه شكليه . واسه خودشون شهر مي سازن ، خونه مي سازن ، به دنبال ريشه شون مي گردن و خدا تعريف مي كنن. حالا ممكنه ما هم همين باشيم . يعني نرم افزار يا سخت افزار ساخته شده توسط ذهن برتر تو يه دنياي واقعي تر كه ما هيچوقت نخواهيم فهميد كه اون دنيا چيه  . يعني شايد واقعيت ما ، براي عده اي مجازي باشه . شايد ما يه نمونه آزمايشگاهي پرخرج هستيم . عده اي ما رو ساختن كه رومون تحقيق كنن ، پژوهش كنن . اين ها فرضياتيه كه هيچكس نه ميتونه رد كنه و نه مي تونه اثبات كنه . 

*** 

پي اس : يكي از سخت توين و بدترين روزاي عمرم رو گذروندم  .اتفاقايي افتاد كه تا آخر زندگي تحت تاثير قرارم مي ده . آينده نه تاريكه نه روشن . همينش حس بديه . فعلا . خدافظ

روابط و انسان

يه سالن بزرگ با سقف بلند ، خيلي بلند . به نظر حداقل ٥٠ متر ارتفاع داشت . جلوي سالن يه سن بزرگ بود كه يه گردونه روش بود با كلي توپ داخلش . رنگ كل فضا سفيد بود . دو تا نگهبان بد هيبت كنار گردونه ايستاده بودند .يك نفر هم ديده مي شد كه اصطلاحا اپراتور گردونه بود . كف سالن هزاران موجود بي صورت با بافت هوموژن تو صف هاي منظم ايستاده بودند . يك چنگك فلزي از سقف آويزون بود كه يكي يكي اين موجودات كف سالن رو بر مي داشت و كنار گردونه زمين ميذاشت .براي هركس يك توپ از گردونه بيرون مي آوردن. توپ رو باز مي كردند و داخل توپ يه كاغد بود كه اپراتور باز ميكرد و بالا ميگرفت و بلند اعلام مي كرد . كلمه اي كه اعلام مي شد ، سرنوشت اون موجود تا آخر تاريخ بود .

چند ساعتي مي شد كه توي صف بود . كم كم داشت حوصله “انسان” سر مي رفت . مجبور بود كه بي حركت بايستد . خلاصه نوبت او شد و چنكگ با يك ضربه انسان را از كف سالن كند . به سرعت نور طول سالن را معلق در فضا طي كرد و به روي سكو رسيد . اپراتور كه قيافه خسته و عبوسي داشت گردونه را چرخاند و پس از چند ثانيه در قفس گردونه رو باز كرد و يك توپ قل خورد توي يك مسير مارپيچ و توي يك سبد افتاد . اپراتور توپ را باز كرد و طبق معمول بالا گرفت . بلند فرياد زد : رنج! 

چنگك به سرعت انسان را بلند كرد و به پشت سن منتقل كرد . در آنجا اتاقي گرد بود كه متخصصان زيادي مشغول به كار بودند . كار آنها اين بود كه سرنوشت هر موجود را به آن متصل كنند . انسان را به جلوي يك متخصص بردند . كاغذ را نگاه كرد كه نوشته بود : رنج! پشت سر انسان يه دريچه بود كه چنتا جاي فيش داشت . متخصص يك فيش گنده را به پشت سر انسان متصل كرد . روي صفحه نمايش دستگاهي كه داشت كلمه رنج رو جستجو كرد . رنج را كه باز كرد در قسمت توضيحات نوشته شده بود: براي ايجاد اين سرنوشت ، مقداري روابط عاطفي به موجود بيافزاييد . اپراتور به سرعت نرم افزار روابط را پيدا كرد و روي دكمه “نصب” كليك كرد . بعد از پايان نصب انسان را بيهوش كردند و با بسته بندي محكم به سمت زمين پُست كردند . 

***

انسان موجود اجتماعيه ، نياز به زندگي جمعي داره ، تنهايي اون رو ديوونه ميكنه ، عاشق خانواده اش هست . به يه نفر دلبسته مي شه و روابط عاشقانه ايجاد ميكنه . اين ها و هزارتا نكته ديگه همه كارهايي بودند كه نرم افزار به صورت پيش فرض انجام مي داد. مثلا شما بدون قيد و بند عاشق مادرتان هستيد بدون اينكه دليل خاصي بخواهد برادر يا خواهرتان را دوست داريد . حالا اين عشق و وابستگي هاي پيش فرض باعث به وجود اومدن حساسيت ميشه . كوچك ترين مشكلي كه تو اين فضا ايجاد شه دل انسان رو به درد مياره و همه فرزندان انسان بلا استثنا ازين دردهاي مزمن دارند . مثلا مادر شما بيمار شود يا كسي برادرش فوت كند . يك جاي كوچك كه خراب باشد براي كل سيستم كافيست تا رنج به صورت مطلق اجرايي شود .اين نرم افزار خيلي طراحي ساده اي داره . يه سري متغير ها رو به هم متصل كرده و به نتيجه رسيده !

آره برادر من ، رنج انسان نشأت گرفته از مثلا پاك ترين و مقدس ترين خصلت بشريت يعني : روابط عاطفي . اصلا حال و حوصله بيشتر توضيح دادن موضوع رو ندارم . اگه گرفتي كه گرفتي اگه نه هم واسم مهم نيست . 

شب بخير 

آتئيست يا خداپرست ؟

كل تاريخ  رو نگاه كني ، يه جدل و مباحثه نا تمام بين خداباورها و آتئيست ها در جريان بوده . من اينجا نميخوام بررسي كنم و قضاوت كنم در مورد وجود يا عدم وجود خدا . اين يه بحث مفصله كه از چارچوب و حوصله اين پست من خارج هست . چيزي كه داشتم بهش فكر مي كردم اين بود كه در كل ، كدوم باور به فرد براي داشتن زندگي آروم و با آرامش بيشتر كمك ميكنه . 

هر انسان دو ميل ذاتي داره كه اولا دوست داره بدونه منشا حيات كجاست و دوما دوست داره بعد از مرگ جاودانه باشه . اين رو ميشه حتي تو بت پرستا هم مشاهده كرد كه اصلا همين نياز ها باعث شده كه اونا به اشتباه بت يا حيوانات رو بپرستن . هر نيازي كه در انسان بي جواب بمونه تبديل به يه عقده ميشه . عقده اي كه هرچي بيشتر از عمرش بگذره و باز نشه بيشتر فرد رو اذيت ميكنه .

حالا دين كاري كه ميكنه مياد اين نياز ها رو براي فرد برطرف ميكنه . انسان به وسيله دين مي فهمه كه منشا از كجا بوده و سرانجامش به كجاست. حالا كاري ندارم به درست و غلط بودن اين مفاهيم .  مهم اينه كه فردي كه دين رو مي پذيره به اين ها هم ايمان مي آره . اين براي فرد كافيه . حالا در نقطه مقابل كسايي هستند كه ادعاي بي ديني مي كنن و به خدا هم اعتقادي ندارن. اين ٢ نياز فطري تا لحظه مرگ ناخودآگاهشون رو اذيت ميكنه . حتي آتئيست ترين افراد هم تو شرايطي كه مثلا در حال سقوط با هواپيما هستند به معجزه و به نيرويي فراتر فكر مي كنند . تو مطالعاتي كه انجام شده آتئيست ها به طور معني داري بيشتر افسرده هستند و رضايت زندگيشون كمتر از خداباورهاست . خب تا اينجا كه ديديم خداباورها به طور نسبي آرامش رواني بيشتري دارند در طول زندگي . حالا بريم سراغ مرگ. بعد از مرگ ٢ حالت ممكنه اتفاق بيفته . يك اينكه هيچي نباشه و سياهي مطلق باشه . دو اينكه زندگي معنوي پس از مرگ حقيقت داشته باشه . تو مورد اول كه پشت مرگ نابودي و تباهيه كه واقعا فرقي بين خداپرست و آتئيست نيست. چون حياتي نيست كه آتئيست بخواد افتخار كنه كه خدا رو نپرستيده. تو مورد دوم كه زندگي پس از مرگ حقيقت داشته باشه هم كه باز خداپرستا برنده ي ميدان خواهند بود و آتئيستا مجازات مي شن . يعني در هر صورتي كه بخواي فكرشو بكني و ارزيابي كني . كيفيت زندگي و شانس موفقيت رواني خداپرست ها بسيار بالاتر از آتئيست هاست . قضاوت و انتخاب هركس شخصيه و بايد خودش فكركنه . الزاما هرچيزي كه راحت تره و آرومتره بهترين نيست . بايد مطالعه كرد ، فكر كرد و تصميم گرفت . خلاص.  

پي اس : اين رو بخون ! 

مايكو

مي دوني چيه ؟ كلي وقت پيش يه شب سرد زمستوني رفته بوديم باغ  . همونجا بهم سرايت كردي . آره مثل يه عفونت . اولش سيستم ايمني بدنم سعي كرد باهات مقابله كنه ولي خب راستش هنوز بالغ نشده بود . سريع وارد سلول شدي و از دست سيستم ايمني فرار كردي . كم كم ماكروفاژهام اومدن و دورت رو گرفتن. هي ميخواستن قورتت بدن و با آنزيماشون تيكه تيكه ات كنن . هه هه . هزارتا ماكروفاژ جمع شد و تشكيل جاينت سِل دادن. بعد از يه مدت كنترلت كردم ولي جاي زخمي كه تو بدنم باقي گذاشتي يه گرانولوماي خشك شده باقي موند . دورش هم پر از بافت فيبروز بود و خلاصه وضع خيلي خر تو خر شد . خوشال شدم ، فك كردم تموم شدي . نجات پيدا كردم . ولي نه ! مثكه ازين خبرا نيست . جاي زخمت درد ميكرد ! فك كردم دردش به تدريج ازبين بره، ولي نه هنوز هست ! شايد چون مركز اون گرانولوما رو هي ليكوييفاي ميكني و آزار مي دي . ولي راستش دردش خيلي عجيبه . هرچي ميگذره خفن تر ميشه . مثل شراب ، شفاف تر ميشه ، قرمز تر ، خرابم نميكنه . شراب قديمي من . واسم يه جام ديگه بريز . دارم ميام . اسم رمز .چشم بسته . پاف پاف . بوم . 

موشكي با كلاهكي از گوشت انسان

من عاشق بُرجم ! اين يه حرف نيست . اين يه حسه . متنفرم از وقتي حس به كلمه آلوده ميشه . كلمه يه جور بي اعتباري مي بخشه به حس  . هرچي هم بخوام واستون با آب و تاب تعريف كنم بازم فايده نداره . بازم يه چيز ته دلت ميگه اين داره واسه خودش شر و ور ميگه. هر خري راحت ميتونه بنويسه عاشقتم ! خيلي آسونه . بخش ذخيره لغات مغز رو درگير ميكنه جايي بسيار دورتر از مركز احساسات . مركز احساسات اصلا روشن هم نميشه . ولي مركز احساسات عاطفي وقتي فعال ميشه ، نياز به مراكز مغزي ديگه داره تا بروز پيدا كنه و حرفش رو بيان كنه . واسه همينه كه تو طول تاريخ اينقدر دردسر ساز شده . چون كه تمامي بروز احساسات آدمي در واقع ترجمه اي از اون حس واقعيه كه تو مراكز مختلف مغزي اتفاق افتاده . اگه بخش احساسات ميتونست از يه راه كاملا مستقل ابراز وجود كنه كه زندگي خيلي راحت تر بود . خولاصه خيلي دور نشيم از بحث . طبق چيزايي كه گفتم تصميم گرفتم فقط بنويسم  من عاشق بُرجم ! ديگه اضافه كاري نكردم . لطفا بهم اعتماد كن . حالا برج چيه؟ وسط يه شهر متراكم . با جمعيتي بالغ بر چند ميليون نفر . يه برج قديمي از قرن بيستم درست مركز شهر واقع شده . من ساكن شهرم . از بد روزگار تو بچگي عاشق برج شدم . دليلشو جان تو نميدونم . عاشقيه ديگه ! لامصب پدر و مادر نداره ( خار داره ) .هيچوقتم جرئت نكردم به كسي بگم . خب بهم ميخندن .خود برج هم كه گوش نداره ! الان يه هفته است هرشب يه خواب رو ميبينم! يه خواب عجيب غريب ! هرشب تكرار ميشه ! 

يه جايي مثل كوير ، پر از تپه هاي ماسه اي درخشان . برج من اون دور پيداست. خوب كه نگاه كني مي بيني كه برج وسط يه دايره واقع شده . دايره اي كه محيطش رو يه تپه ي ماسه اي بلند مدور مي سازه . كف دايره كاملا صافه ولي ديوار دورش خيلي بلنده . من بالاي تپه ي دور برج وايسادم و به برج خيره شدم. . يهو زير پام خالي ميشه و من سر ميخورم پايين . بيرون از دايره . بلند ميشم ماسه ها رو از صورتم پاك ميكنم . واي ! اونجارو ! يه موشك جنگي تو آسمون به صورت اسلو موشن و آروم آروم به سمت برج در حركته ! به نظر ميرسه اگه از تپه بالا برم ميتونم با دست مسير موشك رو منحرف كنم ! ولي اگه بهش بخوره برج من نابود ميشه ! نه ! اين امكان نداره . بلند ميشم تند تند از تپه بالا ميرم به اميد اينكه بتونم برسم اون بالا و موشك كه رد ميشه با دستم مسيرشو تغيير بدم. هي تا وسط تپه بالا ميرم و سر ميخورم پايين . هي بالا ، هي پايين ! يه جورايي نا اميد ميشم!  شروع ميكنم بي هدف دور دايره راه رفتن . شايد يه راه براي بالا رفتن پيدا كنم . موشك ديگه كم كم داره وارد دايره مي شه . نه ! نه ! لطفا ! من عاشق برجم !

همين جا با عرق سرد و نفس نفس از خواب مي پرم ! يعني چه معني ميتونه داشته باشه ؟  پدر عاشقي بسوزه . مي بيني چطور پدر منو درآورده ؟  مرسي كه به حرفم گوش دادي . ديروقته بيشتر مزاحم نميشم . 

شب بخير

غول مرحله اول

سلام ،

منو بشناس ! منو بشناس ! آدما مثل کتاب می مونن . اولین بار که با یه آدم  جدید برخورد می کنی درست مثل این میمونه که زندگی یه کتاب جدید بهت هدیه داده ، اولش هم امضا نکرده .انگار به ریشت خندیده مرتیکه . هه هه . پشت کتاب معمولا یه توضیحات درب و داغون و خلاصه از محتوی کتاب گفته که خب اکثرا به دست ناشر و مترجم نوشته شده و ارزش خاصی نداره . درست مثل حرفای مردم در مورد یه نفر قبل از اینکه کامل بشناسیش . مثلا شنیدی حسین آدم چرتیه ، دروغ گوعه و فیلان . حالا بار اولی که حسین رو می بینی ناخواسته این دید رو داری در موردش . مثل اون پاراگراف پشت کتاب . یه عده هستن کلا جلد خوشکلی دارن با طراحی گرافیکی جذب کننده و سایر ادویه های لازم . خولاصه شما جلد رو میبینی و خوشت میاد و کاری هم معمولا به محتوی نداری . خدا رو شکر سرانه مطالعه تو کشورمون به حدی نابوده که هیشکی نگران خونده شدن نیست . هان می گیری چی میگم ؟ یعنی یه جلد خوشکل و یه پاراگراف جذاب تمومه . می خرنت میری تو کتابخونه شون . والا اگه بخوننت . فقط هر از گاهی نیگا جلدت می کنن ذوق می کنن . قوربون کتاب خوشکلم برم . بوس واسش . حالا یه عده هم هستن شبیه این کتاب پوسیده های قدیمی ان . ازینا که مثلا پشتش نوشته قیمت دو ریال ! دو ریال ! هه هه نود و نه درصد وقتی می بینن فقط یه خنده و آه به قیمت کتاب انجام می دن و خدافظ. اصلا کسی واسش مهم نیست که توش چیه . بازم گور پدر محتوی . کتاب قدیمی و کهنه دور خودم جمع کنم که چی ؟ شبیه زندگی آدما نیست ؟ هه هه . حالا یه بخت برگشته ای پیدا میشه جوگیر میشه حس میکنه انتلکته میخواد یه تنه سرانه مطالعه کشور رو منهدم کنه و بوپکونه (!) . میاد می خونتت . در موردت قضاوت میکنه . به فضای کتاب که عادت کرد بهت وابسته می شه و تا آخر هم فرضاً می خونتت .الان چند حالت داره ، یه کلا میندازتت کنار میره سراغ کتاب بعدی.بعد از یه مدتم یادش میره چی گفته بود کتابِ  . یا اینکه خوشش میاد ازت ، فک میکنه فهمیدتت . زرشک . فهمیدت ؟ ؟ منظورت ساختن دنیای فانتزی تو ذهنش با کلمات تو هست ؟ این یعنی فهمیدن ؟ من اینطور فک نمیکنم . یعنی شاید زیادی بدبینم یا آدم چرتی ام یا هرچی . چمیدونم والا . کلا ساخته شدیم واسه خاک خودن تو کتاب خونه ها . حالا جالبه فک کن ما یه سری کتابیم که خودمون کتاب خونه داریم . مثل اینه که دوتا آینه گذاشته باشی جلو هم . اون تصویره لعنتی تا ابد می ره . حالا این آینه ها رو جوری جلوی هم گذاشتن که زاویه داره .یعنی میل داره به منحنی شدن . یعنی تو آینه که نگاه میکنی اون آخر یه جا دیگه تصویر غیب میشه،  می پیچه اون وری . یه جوری انگار دایره میشه . انگار داره بر میگرده از پشت بهت وصل شه. در واقع تو ایجاد کننده این حلقه نیستی بلکه خودت جزئی از حلقه ای . فقط آینه رو که نگاه میکنی می فهمی کجایی  . بسه دیگه . خسته شدم . بعدا میام سراغت مغزتو بیشتر میخورم . این واسه تو بود که دلت واسه بحثای چرت من تنگ شده بود . تو نه ها  ! به خودت نگیر . اون . آره شما ، خود شما . ایشون نه . شما . با جازه

رقيق تر از موج 

دنياي ماهي يعني جايي كه آب باشه . بيرون از آب يعني مرگ ماهي . زندگي با اكسيژن هوا براي ماهي معني نداره . يعني اصلا مغز ماهي نميتونه زندگي تو خشكي رو درك كنه و تصور كنه . موجودات پيشرفته تر و انسان به سمت خشكي رفتن. خشكي ! يعني دريايي از گاز. تنها فرقش با دريا اينه كه هوا رقيق تره .  زندگي بيرون از جايي كه هوا و اكسيژن هست براي انسان مساوي با مرگه . يعني خلأ . تو خلأ فقط امواج وجود دارن . امواج الكترومغناطيسي. يعني يه محيط رقيق تر . دنياي موجي . شايد به سري موجودات پيچيده تر باشن كه پا به دنياي موجي گذاشته باشن .دريا تركيبي از آب و هوا و موج هست. اتمسفر شامل هوا و موج ميشه . حالا خلأ فقط موج داره .  احتمالا يه محيط رقيق تر از موج هم وجود داره ،  ولي چون ٢ پرده فاصله داره با ما ، اونو اصلا درك نميكنيم . يعني تصورش ممكن نيست براي بشر . شايد يه زماني بتونه اتفاقي دست پيدا كنه بهش .ولي هنوز اون روز نرسيده . تى . 

/پايان/

پچ پچ

 تو زندگی یه سری حرفا هست که هیشکی جز خود آدم نمیتونه درکشون کنه .شاید یه عده بهت نزدیک شن ، حس کنن که درکت میکنن. ولی خب اونا هم از دریچه خودشون به تو و حرفات نگاه میکنن و در موردت تا میتونن قضاوت میکنن ، پس بهتره تا جایی که امکان داره سکوت کنی.

دو روي سكه

یه جنگ همیشگی ، یه درگیری بی پایان . يه بازي دو نفره .از وقتی یادم میاد همین جوری بوده و هست . یه طرف قضیه خودم ، اون طرف قضیه هم دوباره خودم. انگار دوتا آدم لجباز افتادن به جون هم ! هیچ کدوم هم کوتاه نمیان ! هر از گاه یکیشون بازی رو دست می‌گیره. ميزنه تو سر اون يكي . حالا ميدوني جالبيش به چيه ؟ قوانين بازي رو هم خودم نوشتم . يعني يه خود سومي هم اين وسط هست . هرچند خيلي بي حاله ، همه اش داره چرت ميزنه و هر از گاهي كه اون دوتا زيادي سر و صدا ميكنن . از چرتش بلند ميشه ميگه : خفه شيد بابا ، دارم چرت ميزنم . سالي يه بار كامل مياد به ميدون مبارزه ، ميره رو سكوي داور ميشينه و با اون چكش چوبي گنده اش قوانين جديد رو اعلام ميكنه . حالا بدبختي اينه كه اونقدر صداش خوابالود هست كه هيچكي نميفهمه چي ميگه . كل سال اون دوتا بدبخت ميزنن تو سر همديگه تا به هم ثابت كنن منظور داور چي بوده .راستي ميگن هر كس بزرگترين داور خودشه ! صبر كن ببينم . الان يه خود ديگه مطرح شد ؟ ببين اين يارو داورِ بازيه ،داور خودمم هست. يعني يه معادله ساده رياضي بهت ميگه كه اون بازي هم خودتي . صبر كن ، صبر كن . يعني من يه بازي ام كه بين خودم و خودمه كه يه داور داره كه اونم خودمم ؟ حالا من چطور ميتونم بازي باشم ؟ يعني دارم تو يه بعد ديگه كِش ميام ؟ اي بابا . حس لاستيكيو دارم كه دست زمان داره ميكِشتش .بلاخره پيداش كردم . آره زمان ! همه چي زير سر خودشه ! اي كاش ميتونستم باهاش حرف بزنم . نميدونم تا كي ميخواد اين بازي رو كشش بده . مرتيكه انگار مريضه . اي بابا . انگار يه سكه ام ، يه طرفش صافه كه عكس خودم روش كوبيده شده، يه طرفش يه چند ضلعي عجيب و غريب با كلي حرف نامفهوم. هعيي . اصلا چرا دارم فكر ميكنم . اونكه حرفام رو نميشنوه . آره… زمان …

بطري شراب سال چهل و هشت ، وسط اقيانوس

ديروقته ، چشمام سنگينه . 

همه آدما دور و برم . معلوم نيست به كجا نگاه ميكنن .انگار عجله دارن . موندم خودمم . كي منو آورد اينجا ؟ راننده تاكسيه گفت كه هر جا خواستي برو . گفت اينجا ديگه آخرشه . كفِ كف. قدم ميزنم .آدما دور و برم . 

آسمون ، زمين همه چي سياه  . آدما برق ميزنن انگار چراغ نئوني وصله به تك تك سلولاشون . همه صورتا مثل هم ، بي تفاوت ، خشك . اين راه رو ميرم كه چي ؟ دارم چي رو دنبال ميكنم ؟

سنگيني يه نگاه از پشت حس ميكنم ، بر ميگردم . يه تصوير دور . يه چيز متفاوت . داره نزديك ميشه . صبر كن ! اگه اشتباه نكنم خودشه ! موهاي مشكي و لخت ، صورت استخوني ،چشماي گود و كبود ، ريز ، مهربون ، مرموز . لباي خطي و كوچيك . لباس سفيد . باد موهاش رو تكون ميده . اونم داره به من نگاه ميكنه . مي خوام برم سمتش پاهام خشك شده . تكون نميخورن . ثابت وايساده نگام ميكنه . هيچي نميگه ولي با چشماش ميگه بيا . يك ساعت ، دو ساعت ، يك روز ، يك ماه ، يك سال ، چند سال . هيچ . شروع كرد به دور شدن . دور و دورتر . كم كم ديگه نمي  بينمش . باورم نميشه ! به همين سرعت . چقدر خوب بود . يه اتفاق معني دار وسط يه جريان بي معني . جريان بي معني چيه ؟ شايد همون زندگي باشه . هار هار . پيشته . چخه . صبح بخير 

/پايان/

خداحافظی با بالن دشمن

MI0000275914

Goodbye Enemy Airship the Landlord Is Dead اسم دومین آلبوم گروه کانادایی Do Make Say Think هست . اثری کمتر شنیده شده که تو یه طویله قدیمی پر شده . این آلبوم اینسترومنتال (بدون خواننده ) در ظاهر یک اثر پُست راک هست که وقتی شروع به گوش دادن می کنید شما را دردریایی از صداها غرق می کنه. سازهای بادی ، درامز، ریتم های جَز و افکت ها ی بی نظیر . این آلبوم رو باید به ترتیب و تا آخر گوش داد . وقتی این آلبوم تموم میشه ، مغز یه حس خستگی خوبی رو تجربه میکنه  . این آلبوم در عین سادگی به شدت عجیبه . برای دانلود به اینجا برید .

تجربه گوش دادن به این آلبوم رو می‌تونم این جور توصیف کنم  :

نصف شب از خواب بیدار می شی . یه آدم غریبه می بینی که دستشو به سمتت دراز کرده . وقتی شروع به حرف زدن می کنه صدای گیتار می شنوی .دستشو میگیری و به دنبالش راه می افتی  . تورو به سمت یه دروازه می بره و وارد یه دنیای خیالی میشی . اون آدم غریبه هم باهاته . تو این دنیای خیالی موجودای عجیب غریبی هست که به جای حرف زدن موسیقی تولید میکنن . به تدریج در کنار این آدم غریبه تو این دنیا جلو میری تا کم کم خودت رو محلول تو اون دنیا می بینی.صدای گیتار اون فرد غریبه با ملودی های تکراری تورو همراهی میکنه .(تا ترک 4)  یهو به خودت میای میبینی اون فرد غریبه کنارت نیست  . و خودت رو تو دنیای جدید تنها می بینی . بعد از کلی تجربه و برخورد با پدیده های عجیب و غریب اواخر آخرین ترک این آلبوم دوباره اون فرد غریبه با صدای گیتارش میاد و با ریتم بیس ثابت و یکنواخت که مثل بوق مشغولی تلفن هست آلبوم به پایان میرسه و دوباره تو میمونی و اون آدم غریبه که انگار تورو بعد از نشون دادن اون دنیای عجیب و غریب  به جای اولت برگردونده .

بیابون

سلام ‌‌،

درست شیش سال پیش بود . زمانی که بار و بندیلمو رو بستم .همه دار و ندارم رو ریختم تو یه کوله پشتی .هدف زیبا بود . هدف سخت بود . خلاصه بیابون گردی رو شروع کردم  .شنیده بودم وسط این بیابون یه جنگل سر سبزه ، با نسیم خنک ،با صدای پرنده .  یه نقشه داشتم . بهم میگفت از چه مسیری برم . هرچند خیلی مبهم بود . نقشه گنگ بود . گذشت و گذشت . . . یک ماه ، دو ماه ، سه ماه ،‌ یک سال . . . یه بیابون صاف ، بدون تپه . از هرطرف نگاه می‌کردی ، ته نداشت . آفتابش تند بود . بعد از یک سال پیاده روی با لب تشنه ،رسیدم به یه آبادی کوچیک . نامردا به جا اینکه کمکم کنن هرچی داشتم ازم دزدیدن و با چشم بسته انداختنم وسط بیابون .من بودم و بیابون . من بودم و خودم . نه نقشه ای . نه راهی . فقط خشکی ، تشنگی . سرگردون راه افتادم . این ور ، اون ور . عادت کرده بودم . تشنه بودم ،آب نبود ولی من نمی مردم . سال ها بدون آب زندگی کردم. کم کم من عاشق بیابون شده بودم . واسش جون می‌دادم . ولی کاملا یک طرفه بود . بیابون من رو دوست نداشت. باهام بی رحم بود . هنوز که هنوز سرگردونم وسط این خشکی . هدفی ندارم . امیدی هم ندارم . هر از گاهی خواب میبینم جنگل رو پیدا کردم  . چشام رو که می‌بندم نسیم خنک رو روی پوست سوخته صورتم حس میکنم .ولی همش یه توهمه . خودم میدونم تا آخر عمرم این وسط سرگردون باید به طرف بینهایت برم و به جنگل نرسم .

***

پی . اس : درک همه چیز راحت نیست . شاید بتونی خیلی چیزا رو به هم ربط بدی .ولی خب خیلی مطالب رو هم نمی‌دونی . واسه همین دایره ربط دادنت محدود میشه . نا توانه. پس درک همه چیز راحت نیست .

یک اسباب کشی کوچک

امروز سرور سایت رو تغییر دادم . سرور جدید هم سرعتش بیشتره و هم تبلیغ اعصاب خورد کن رو صفحه نمیذاره .یکم وبلاگ به مشکل برخورد و انکودینگ پست ها به هم ریخت که بالاخره درست شد . همین . راستی وردپرس ورژن جدید هم خیلی بهتر شده و خوبه . راضی ام ازش .خبرنامه هم به روز شد و پست ها مرتب ارسال می شه . بدرود .

ولی آن ، یک آتش فشان نبود!

آسمان بنفش بود ، گلوله های برف یکی یکی از بالا می ریختند . ازشدت سرما به سختی می شد نفس کشید .به آرامی جلو می رفت . پاهایش تا زانو درون برف فرو می رفت. او موجودی سبز رنگ بود ، با هیکلی ماهیچه ای و درشت . شلوار از چنس چرم ضخیم به پا داشت . پیراهنش پاره پاره بود . از دور یک کوه سیاه پیدا بود . بدنش بی حس شده بود. امیدی نداشت . بالاخره در سرما می مرد . هیچ امیدی نداشت . کوه را از میان مه می دید . بدون اینکه فکر کند شروع به حرکت به آن سمت کرد . نزدیک تر  شد ، کوه عجیب به نظر می رسید . .رودخانه هایی از جنس گدازه اطراف کوه بودند . ولی آن کوه یک آتش فشان نبود . عجیب بود. نزدیک و نزدیک تر شد . کم کم به پای کوه رسید . از پایین کوه مثل پنیر سیاه رنگی بود که کم کم آب می شد . از آن دور ها، در دامنه کوه یک بخار عجیب نمایان بود .سریع به آن سمت حرکت کرد . یک چشمه  دید که  آب جوش از درونش سرازیر بود . قل قل می کرد .چند سالی میشد که پوست بدنش از سرما بی حس شده بود   . لمس برایش معنی نداشت . بدنش را مقابل آب جوش گرفت . همینطور که پوستش شروع به سوختن کرد لبخند می زد .بالاخره بعد از چندسال حس هایی از پوست دریافت میکرد.پوستش داشت زق زق می کرد . پوست ، عزیز ترین قسمت بدنش، محافظش، نجات دهنده اش  .هِی با خودش فکر می کرد که در این برهوت ، در این ناکجا آباد ، سوختن ، بهای زیادی برای حس کردن دوباره‌ی پوست نیست .

پایان