خط خطي

نمي دانم در كدام دادگاه محكوم شدم به تحمل اين همه درد . خيلي بي رحمانست كه زندگي را سراسر درد تجربه كني . دردي عجيب . دردي دائمي . اضطرابي پنهان كه از اعماق وجودم به صورتم چنگ مي اندازد و روز و شب مرا رها نمي كند . حس مي كنم روح من گنديده و بوي تعفنش دائم دماغم را مي زند . اطرافيان هم اين بوي بد را حس مي كنند . ولي آنها از رازهاي من خبر ندارند . هيچ نمي دانند چه حسي دارد وقتي سايه هاي سنگين كمرت را خم مي كنند و وجودت را مي بلعند . تو ظاهر را مي بيني و خب راستش رابخواهي ظاهر زندگي هم خوب است . اما نمي تواني مغز مرا بخواني . نمي تواني چيزي كه من حس مي كنم را حس كني. توصيفش هم سخت است. فقط مي دانم دائم سنگيني مي كند و شكنجه ام مي دهد. من اسير مغز خودم هستم. من اسير قضاوت هاي تند ناخودآگاه و خاطرات و حسرت ها هستم . من لذت را با ترس مي كشم . ترس جوري وجود مرا گرفته كه راه فراري نمي بينم . درست مثل شكلات روي بستني چوبي . ترس سياه همه جا همراه من است . تو هيچ نمي فهمي . توقع هم ندارم كه درك كني . عشق مدت هاست كه مرده است . چنان سرماي عظيمي بر قلبم حاكم شده كه قابل وصف نيست. راست مي گويي كه من سنگم . ولي بدان كه درون اين سنگ گدازه هاي سوزان در هم مي لولند و از حرارتشان من مي سوزم و حيف كه سنگ زبان ندارد تا از اين گرماي مهلك شكايت كند . نمي دانم آيا اين وضعيت تا مرگ با من است يا معجزه اي رخ خواهد داد و اين جانِ رفته به وجود من باز خواهد گشت . نمي دانم .

اشتباه بزرگ

اشتباه ما اين است كه گمان مي كنيم دنيا و قوانينش كاملا منظم هستند . در واقع تصور ما از دنيا يك سيستم بسته است كه مجموع ماده و انرژي آن ثابت است و يك سري قوانين فيزيكي ثابت بر آن حاكميت مي كند. ظرف شيشه اي را در نظر بگيريد كه پر از آب باشد و درونش ٢ دانه برنج انداخته شده باشد و با دنياي بيرون هيچ تبادل انرژي نكند . اگر ما در لحظه انرژي ، مكان و سرعت تك تك ذرات اين سيستم را داشته باشيم به واحتي مي توانيم با قوانين فيزيك پيش بيني كنيم ٢٠٠٠ سال بعد آن ٢ دانه برنج كجاي ظرف خواهند بود. و اين يعني با ديد ماترياليستي معاصر ما هيچ اختياري نداريم و صرفا به همان مسيري مي رويم كه قوانين فيزيك و طبيعت حكم مي كنند . يعني اگر ما انرژي ، مكان و سرعت تك تك ذرات هستي را داشتيم مي توانستيم دقيقا حساب كنيم ٤ سال بعد چه كسي رئيس جمهور آمريكا خواهد بود.

***

طبيعت چيز جالبيست .طبيعت به وسيله انسان سعي دارد خودش را بشناسد . تو گويي طبيعت در آينه ي انسان خودش را مي بيند و حيرت مي كند.اين همه زمان گذشت و انتخاب طبيعي به انسان رسيد . آن هم با كلي اتفاق شانسي و تصادفي كه در طي تكامل روي داد. همان حركات تصادفي و اثرات ذرات بر هم انسان را به وجود آورد و انسان اولين موجودي شد كه خودآگاهي منطقي يافت. حيوانات مانند كودكي بودند كه با انسان به بلوغ رسيدند . حال همين پديده هاي تصادفي دارند خودشان را تفسير مي كنند. مغزي كه از قوانين فيزيك پيروي مي كند و ملكول هاي آن كاملا برده ي فيزيك هستند دارد در مورد قوانين فيزيك فكر مي كند . طبيعت دارد خودش را درك مي كند . كمي ترسناك و عجيب است .  اين كه به اين فكر كني كه اين طبيعت است كه عاشق مي شود ، اين طبيعت است كه افسرده مي شود، اين طبيعت است كه قاتل مي شود و اين طبيعت است كه هرگز نمي ميرد . حتي اگر حيوانات منقرض شوند. طبيعت زنده است فقط كور مي شود و كر . 

***

انسان گمان مي برد كه بر قوانين طبيعت احاطه دارد. مثلا گمان مي برد اگر گلداني را روي زمين بگذارد آن گلدان تا ابد در آنجا مي ماند . حال اگر روزي ببيند گلدان به پرواز درامده تعجب مي كند و قضيه را به از ما بهترون و موجودات ماوراء طبيعه نسبت مي دهد. به نظر من دنيا مانند يك پارچه از زمان و مكان دائم در حال ارتعاش است و حاصل اين ارتعاشات بي نظمي هاي جزئي در سيستم دنياست . 

***

ميرفندرسكي

صبح روز يك شنبه نهم آبان هزار و سيصد و نود پنج آقاي ميرفندرسكي در محل كارش نشسته بود . او غمگين بود. هزار تا فكر به سرش هجوم آورده بودند. احساسات عجيب و غريبي داشت . دليل اين همه بي قراري را خودش هم درست نمي دانست امامي توانست حدس بزند . استرس داشت . يك نوع اضطراب چسبناك كه روي وجودش خيمه زده بود . انگار با سرشت او يكي شده بود . اين اضطراب چسبناك ترين موجود دنيا بود . هميشه بااو بود. وقتي صبح از خواب بيدار مي شد آنجا بود ، در محيط كار قدرتمند تر مي شد تا اينكه عصر ها و شب ها مثل خمپاره ،همه اش بر سرش خراب مي شد . اين اواخر علاوه بر اضطراب ترس هم اضافه شده بود . ترس از همه چيز و از هيچ . تفنگي را روي سرش حس مي كرد. مسلح و آماده ي شليك . ماشه در دست چه كسي بود ؟ به هر انساني پناه مي برد به جز نا اميدي و بدتر شدن اضطرابش نتيجه اي نمي گرفت . درست مثل اين بود كه آدم ها بيرون از مدار سياه چاله ايستاده بودند ولي او قدم به ميدان گريز ناپزير سياه چاله گذاشته بود ؛ زمان متوقف بود ولي خودش هم مي دانست كه تا ابد به دور شدن ادامه خواهد داد . در سرش صدا مي شنيد :دروغه ، دروغه همه اش دروغه . همه اين مزخرفات بي معنيه . زندگيتو بكن ولي باز هم از ناراحتي مادرش ناراحت مي شد و اضطراب مي كشيد . واقعا مسخره بود . عميقا به پوچي دنيا و فاني بودن همه چيز ايمان داشت اما نمي توانست نسبت به حوادث دنيا و اطرافيانش بي تفاوت باشد . انگار يك نفرين دائمي بر روح او انداخته بودند . در پس همه اين ها اما اميد داشت . اميد به فرار . اميد به اينكه روزي به آرامش برسد . يا حتي اميد به مرگ صلح آميز ، به نبودن ، به سياهي مطلق . وضعيت آقاي ميرفندرسكي اصلا مساعد نبود و روز يك شنبه نهم آبان هزار و سيصد و نود و پنج به كندي جلو مي رفت . راستش را بخواهيد او زنده بود ولي با آدم مرده فرقي نداشت . مرده اي كه هيچكس برايش آرزوي تسلي و صلح نمي كرد . بدن او مثل مقبره اي شده بود براي روحش . همه اين ها را گفتم تا از شما خواهش كنم اگر آقاي ميرفندرسكي را ديديد ، دو انگشتتان را روي سرش بگذاريد و براي شادي روحش آرزوي صلح و آرامش كنيد . تمام .

خودسانسوري

بدان و آگاه باش كه اين خود سانسوري پدر من را درآورده. گاها حرف هايي مي آيند تا گلوگاه اما بيان نميشوند و همان جا دفن مي شوند و در سطح حلق محو و گم مي شوند . چه رازها كه پنهان است در پستوي ذهن و چه افكاري كه با مرگ من خواهند مرد . اين افكار تا من زنده هستم هستند و پس از مرگم نابود مي شوند چرا كه فقط در ذهن من وجود دارند و جاي ديگري ثبت و مكتوب نشده اند . و اين تلخ است . مزه ي دهانم را بد مي كند . مي ترساندم . و شما مردم اطراف من همه مجرميد . چرا كه شما باعث اين پنهان كاري مي شويد . شماييد كه كج مي فهميد و قضاوت بي جا مي كنيد . شايد اگر عموم به اين وبلاگ دسترسي نداشتند كار من راحت تر مي بود . همه چيز را نمي توان منتشر كرد . از امروز تصميم گرفته ام شخصي ترين روياها و تخيلاتم را در دفتري شخصي بنويسم . آدم جايي نياز دارد كه راحت گرفتگي هاي دلش را باز كند . چه كسي امانت دار تر ، دلسوزتر و شنواتر از خود آدم ؟ حرف هايم را با خودم مي زنم به كمك كاغذي سفيد و به واسطه ي قلمي فيزيكي . شايد كه كمكي به خودم كرده باشم .
پي اس : آلبوم جديد مبروك زاده .ح

بخش زنان

نمي دانم كه هستم يا اينجا چه مي كنم . كلافه ام . مدام به ساعت نگاه مي كنم و اين زمان لعنتي گويا قرار به گذر ندارد . روز عجيبي است . امروز اولين تولد زندگي ام را ديدم . انساني به دنيا آمد . درست رو به روي من . نمي دانستم كه دلم بسوزد يا برايش خوش حال باشم . چه محكوميت سختيست زندگي در اين مملكت . كار كار كار كلافگي .سرگيجه ي ناشي از بي خوابي ديشب امانم را بريده . كشتي هم كه قهرمان نشديم . خواب هاي عجيبي ديدم . خيلي عجيب فقط مي دانم چند كشتي گير و يك مرد با ماشين شاسي بلند آنجا بودند . خب حتما بازتابي از روز گذشته ام باشد. هنوز فكر فيلم هايي كه ديروز ديدم رهايم نكرده . اين فكر لعنتي كه با گيجي و گنگي و خواب آلودگي حالتي مه آلود گرفته . احساس مي كنم گم شدم وسط مه. گم شدم . گم شدم . گم شدم . واقعا گم شدم ! من كي ام ؟ من كجام ؟ اين كه ديدن جراحت و رنج هنوز برايم دردناك است يا اينكه هيچ ميل و رغبتي براي پا گذاشتن در اين بيمارستان خراب شده ندارم مرا بيشتر آزار مي دهد. يعني من براي اين كار ساخته نشده ام ؟ ولي اگر پزشكي را رها كنم ديگر زندگي برايم نمي ماند . لعنت به پول . پول انسان را محكوم به بدبختي كرده . پول قاتل است قاتل خوشبختي. اگر بي نياز از پول بودم چه زندگي شيريني داشتم . چقدر آزادانه زندگي ميكردم . چقدر رها بودم از همه كس و همه چيز . يك خانه ي ويلايي در يك جاي خوش آب و هوا، اينترنت خوب و كلي كتاب . كلي كتاب و فيلم . كلي فكر . كلي رهايي . كلي پرواز . كلي مسافرت . از جامعه انساني متنفرم . جامعه انساني مرا به بردگي كشيده . اسيرم اسير . اسير اين جامعه . اسير پول . با وجود اين همه امكاناتي كه در زندگي دارم عقده حس مي كنم . عقده ي زياد . ميل به هم خوابگي با غريبه ها . ميل به شيطنت . ميل به سركشي . ميل به دانستن . ميل به آرامش . ميل به تنهايي . تنهايي اسير ميل جنسي است . تنهايي چه شيرين است . حيف كه اين جسم فاني نيازمند است . حيوان است . فرياد مي كشد . تقاضا مي كند . استاد سركوب . خودم را روزانه ١٠٠ بار مي كشم. من يك قاتلم . قاتل واقعيت. قاتل خود . قاتل بدن . قاتل ذهن. ولي جامعه مرا يك قاتل كرد . نه نه من هميشه يك قاتل نبودم. جامعه ي گه و آدم هاي ابلهي كه ارزش سازي كردن و قانون ها را اختراع كردن . جبر جغرافيايي را در لحظه لحظه ي زندگي ام حس مي كنم. همين الان كه به جبر جغرافيايي فك ميكنم آهنگ نامجو از سرم مي گذرد . همين الان يك لمپن با مشت روي كانترِ ايستگاه پرستاري بخش مي كوبد و داد مي زند . چرا بايد جان مشتي ابله را نجات داد؟ جماعت گاو هاي وحشي . نفس كشيدن هم سخت مي شود گاهي . روحياتم را با مواد شيميايي تنظيم مي كنم. تو چه مي داني؟ پدر و مادرم هم نمي فهمند بعد تو مي خواهيي بفهمي. هروقت با مادرم صحبت مي كنم مدام دليل مياورد كه چرا بايد خوش حال باشم . من همه اين ها را مي دانم . من از اهلي شدن متنفرم. من از محكوميتي كه در اين زندگي حاكم است متنفرم . من از هيچ چيز واقعا لذت نمي برم . شايد مغز و ذهن خودم مقصر است. شايد خودم را گول مي زنم . شايد با خودم رو راست نبودم و نيستم . الان وقتش است وقت آن است كه دريچه ذهنم را باز كنم بگذارم هرچه دل تنگش ميخواهد بگويد …

نامه شماره ي ١

اين مطلب را خطاب به رويا پردازي مي نويسم كه بود ولي مدتي است كه ديگر نيست و اين نبودن دارد آزار دهنده مي شود . نوشتن اين مطلب كمي پيچيده است . درست مثل داستان عجيبي كه ابتدا نوشته شد، سپس سوزانده شد ولي سينه به سينه نقل شد و باقي ماند . درست از همان روز اول كه آمدي فرق مي كردي و تا آخرين لحظه كه بودي هم تفاوتت به همان شدت قبل حس مي شد. نمي دانم به خاطر زبان خاصت بود يا تفكر آسماني ات . هر چه بود جذاب بود و مرموز . اما دست يافتني نبود . مثل درياي سياه و مواجي بودي كه از شيرجه زدن در آن مي ترسيدم . ارتباط نزديك و دافعه اي كه نسبت به هم داشتيم شورانگيز و عجيب بود . گاها در اوج بي خبري به مينيمال ترين فرم ممكن وارد مي شدي ولي همين اختصار عمق داشت ، عجيب بود و مرا ساعت ها به فكر فرو مي برد . خلاصه اش كنم : اي پرنده ي دريانشين، اي درخشنده در آسمان ، بيا ، درختِ بي برگِ باغ خيال ، يك هم زبان مي خواهد .

🎧

Guess I’m doing fine – Beck

افق

زندگي را مانند يك منظره مي بينم . حال منظره ي زندگي بعضي ها تا افق صاف و خشك و خالي است. در اين بيابان يك جاده ي آسفالت از زير پاي بيننده تا خط افق به جلو مي رود و در آنجا گويي در عمق آسمان غرق مي شود . نه من اين را نمي خواهم . منظره اي كه من مي خواهم پر از درختان بلند و كوتاه است . مي خواهم تراكم جنگل به حدي زياد باشد كه ديدن افق ممكن نباشد و از انبوه جنگل سايه ي مداومي روي زمينِ پيش رو افتاده باشد . براي من جاده ي خاكي پر پيخ و خمِ باريكي كه از ميان درختان رو به جلو حركت مي كند لذت بخش تر از اتوبان ٤ بانده ي وسط بيابان است .

انسان ناشناس

اتاق سرد و تاريك . مثل يك مكعب متقارن . بدون پنجره و در . ديوار سيماني خاكستري زبر و خشن است . زير سقف اتاق دو لامپ مهتابي سفيد اتاق را روشن كرده . چسبيده به ديوار سمت چپ اتاق نردباني قرار داده شده . كف اتاق به صورت پراكنده پر از تيغ و ميخ است . يك چوب بيسبال هم آن گوشه اتاق به چشم ميخورد . تكيه داده بر ديوار سمت راست انسان ناشناسي به چشم مي خورد . اندام لخت و بدون لباس او كاملا سفيد و رنگ پريده كاملا لاغر به چشم مي آيد . موهاي سرش كم پشت و نا مرتب است. ابرو ندارد . چشمان ريز و مشكي و بي روحي دارد . هيچ احساسي از چشمانش مشخص نيست دهانش هميشه بسته است و كسي تا به حال دندان هايش را نديده . بدن كم و مو و زير بغل پرپشتي دارد . به غذا و آب احتياجي ندارد . او يك انسان ناشناس است . زندگي جالبي دارد . منحصر به فرد . جذاب . به هوش كه مي آمد از نربان سمت چپ اتاق بالا مي رفت و وقتي به بالا ترين نقطه مي رسيد خود را به پايين پرتاب مي كرد و تالاپ زمين ميخورد. دوباره بلند مي شد و همين كار را تكرار مي كرد . با هر بار فرود صداي ترق و توروق استخوان هايش شنيده مي شد . اين كار را حداقل بيست بار پياپي انجام مي داد . تا جايي كه ديگر توان بالا رفتن از پله ها را نداشت . سپس كمرش را به ديوار سيماني زبر مي ماليد . به صورت دوراني به طوري كه زبري و خشكي سيمان پوستش را خط خطي مي كرد . حداقل ٢ ساعت اين ساييدن را ادامه ميداد . سپس بلافاصله به سمت چوب بيس بال مي رفت و ديوانه وار آن را به سرش مي كوبيد . آنقدر ادامه مي داد تا جايي كه از هوش مي رفت . به هوش كه مي آمد از نربان سمت چپ اتاق بالا مي رفت و وقتي به بالا ترين نقطه مي رسيد خود را به پايين پرتاب مي كرد و تالاپ زمين ميخورد. دوباره بلند مي شد و … 

چاپ آخر 

و اشك هايم را به پاك ترين فرشته اي تقديم ميكنم كه همه چيزم بود ، هست و خواهد بود . اگر چه ديگر نيست . اگرچه كه عوالم ما جداست وليكن اين قلب است كه پلي ميان دنياهاست و فرشته ها در قلب زنده خواهند ماند … و اين فيلمي بود كه تيتراژ پايان نداشت.

خرداد ٩٥

آب نبات چوبي نسخه ٢.٠١

نظريه :آب نبات چوبي هاي نسل جديد هيچوقت تمام نمي شوند .اثبات : وقتي شما يك آب نبات چوبي مي خريد ، پس از باز كردن بسته بندي و پوسته ي رويي ، در ابتدا به شدت درگير مكيدن آب نبات مي شويد و از مزه ي عجيب و غريبش لذت مي بريد . اين قضيه در آب نبات هاي قديمي هم بود ولي پس از مدتي با اتمام آب نبات حس نا اميدي عجيبي براي مك زننده به همراه داشت . اما امروزه و به كمك تكنولوژي ، شما پس از مدت زيادي تلاش به مركز آب نبات چوبي مي رسيد كه سفت ترين ، زمخت ترين و محكم ترين آدامس دنيا را دارد . تجربه نشان داده اگر تا ابد هم اين آدامس را بجويد از بين نمي رود و ثابت قدم مي ماند . پس آب نبات چوبي هيچوقت تمام نمي شود . احتمالا اولين مهندس صنايع غذايي كه آب نبات چوبي هاي نسل جديد را طراحي كرده نيز به همين موضوع فكر مي كرده . /پايان/

اتاق قرمز 

آيا اين واقعيت داشت ؟ اتاقي كوچك با كاغذ ديواري قرمز آجري .اتاق به اندازه اي كوچك بود كه به زور يك ميز چوبي  نهارخوري ٤ نفره در آن گذاشته بودند . من اين طرف ميز نشسته بودم سمت چپ ميز . او آن طرف بود متمايل به سمت راست. نسبت به هم جوري نشسته بوديم كه اگر خطي از من به او وصل مي شد بزرگترين قطر ميز را مي ساخت . اين اولين بار بود كه اينگونه ساده و رو در رو با هم ملاقات مي كرديم . 

من : تو اينجا چه كار ميكني؟

او : من هميشه بودم ، تو نميديدي 

و سپس در حالي كه زيباترين و كشنده ترين لبخند دنيا را مي زد گفت : “لجباز!” . و به سمت راهرو پشت اتاق حركت كرد 

ارديبهشت ٩٥ / شيراز

آينه ي روح

گويند كه چشم آينه ي روح است . اين را بايد با طلا نوشت و بر سر در دنيا نصب كرد . چشم ها ، اين ٢ عنصر مرموز بشري . هميشه عاشق معما بوده ام . و چه معمايي بهتر از چشم ها. يا بهتر بگويم ، چشم هايش . آخ . چشم هايش . از روز ازل چنان سياهي چشمانش ، زندگي ام را سياه كرده كه نگو و نپرس . گويي عنصر سياهي چشمانش را جدا كرده ،با حلالي مخلوط مي كند و قلب مرا هر از گاهي تالاپ توي اين سياه ترين رنگ دنيا فرو مي برد . من اين حقيقت را مي دانم . اين آلودگي قلبم را در لحظه لحظه ي عمرم حس مي كنم . و هيچكس نيست كه بتواند ذره اي اين را بفهمد . نه واقعا هيچكس به جز خودم . آخر اين چيزي نيست كه كلمات و زبان بخواهند وامدارش باشند . بايد مستقيم و بدون واسطه آن را حس كرد . شايد براي نزديك شدن بايد در چشمانم نگاه كني. بايد ساعت ها در چشمانم زل بزني بدون اين كه چيزي بگويي . شايد اندكي نزديك شدي . بارها از خودم پرسيده ام كه آيا واقعا دلم ميخواهد كسي اين راز نهفته را بفهمد يا نه ؟ پاسخ اين سوال را هنوز نيافته ام .اصلا اين  كه من هميشه عينك طبي به چشم دارم خودش نوعي ديوار است. چرا كه از پشت عدسي اشياء با واقعيتشان فرق دارند و دوم شخص حاضري كه ميخواهد به چشمانم نگاه كند اصلا تصويري خلاف واقع واقع مي بيند . اين ديوار را دوست دارم . تا زمانيكه پاسخ سوالم را نيافتم بهتر است كه پشت ديوار كز كنم و از آرامش و سكوت آن  لذت ببرم . حسي مبهم به من مي گويد كه اين سرگشتگي را تا مرگ بايد با خودم حمل كنم . اين تصوري ترسناك است . به طوريكه مغز من به سرعت قصد فراموشي اش را مي كند . مثل خيال مرگ كه چه زيبا فراموشش مي كنيم . اين درد ها مثل دمل هاي چركي گاها سر باز مي كنند و با هر رابطي كه پيدا كنند بيرون مي ريزند . گاه اين رابط زبان است و انسان مي نويسد . گاه اين رابط موسيقي است و انسان موسيقي مي سازد . گاه اين رابط به صورت تصويري است كه نقاش مي كشد  . هر چند كه همه اين ها فقط مانند جلد كتاب مي مانند و هيچكس به محتواي درون كتاب تو دسترسي نخواهد يافت چرا كه اين محتوي دانشي است كه بايد بدون رابطه به دست آورد و اين ممكن نيست . فقط يك راه براي نزديك شدن به آن هست . آن هم چشم هاست . چشم هايش . آخ …

كهكران

و خروس مي خواند و ما خستگانِ گرسنه كوله پشتي هايمان را روي فرش خاك گرفته انداخته ايم و سر روي آنها نهاده و به زير آسمان درخشان منتظر غذاييم . مرغ شكم پري دارم كه خيلي هم دوستش دارم . اصلا نمي دانم كه اسم اين دِه چيست . چقدر دنياي من با همه ي اين ها متفاوت است . انگار من به سمت شرق و اين ها به سمت غرب مي روند . چقدر حس اين شكاف روز به روز بيشتر و بيشتر مي شود. نمي دانم اين مسير ها به كجا ختم مي شوند . شايد من دارم روز به روز تنها تر مي شوم و خودم خبر ندارم . از روزي مي ترسم كه تمام دوستاني كه دارم به گوشه و كنار دنيا بروند و من بمانم و حوضي كه ماهي ندارد و چقدر سخت است ماهي پيدا كردن . از معاشرت با مردم اذيت نمي شوم و گاها خوش هم مي گذرد ولي اين دليلي بر نزديكي من به اين افراد نيست . فقط وقت است كه مي گذرد و در پستوي خانه ام خبري از آنان نخواهد بود. و اگر از ماهي هاي حوض من هستي بدان كه دليلي هستي براي ادامه دادن . ادامه دادني كه بسيار لذت بخش تر از كثرت با جماعت گاو هاست . گاو هايي كه روزانه ٣ كيلو يونجه مي خواهند و اكثرا شير هم ندارند . اگر صاحب گاوداري مي توانست نصف بيشتر را سلاخي مي كرد . همانطور كه شورووي كمونيست جماعت اضافي را سلاخي مي كرد . راستش را بخواهيد در مرغ شكم پُرَم مو پيدا كردم . مويي سفيد و بلند . احتمالا متعلق به پيرزن صاحب مزرعه است . اوج بي انصافيست كه الان بخواهم از او گلايه كنم كه چرا مو بود و فيلان . اين همه زحمت كشيده و الان من طلبكار باشم ؟ عده اي در كنار ما شلم بازي مي كنند . مي گويند پاس دادن روي ٤٠ بهتر از منفي خوردن روي ٤٥ است . و چه خوب است اگر هميشه ضرر كم را بخريم و ضرر بزرگ را بفروشيم . حيف كه انسان ابله و حريص است .و دوغ را ننوشيدم از ترس بروسلوز . آيا اين يك نشست عصرگاهي بود يا پاياني جذاب بر اين ماجراجويي من…احتمالا هر دو . 

عشق مادرانه

مادر : خالص ترين عاشق دنيا يا مرموز ترين معتاد دنيا ؟ شايد اين سوال در ابتدا براي شما كمي دردناك باشد . به احتمال زياد الان اندكي ستون هاي قلبتان شروع به لرزش كرده . خب كاملا طبيعي است . نوشتن اين مطلب براي خود من هم به همراه دردي عجيب و غريب است . انگار موجودي با قرار دادن كف دستش روي دهان من ، سعي در ساكت كردن من دارد .خب و اما مادر .موجودي كه بينهايت فرزاندنش را دوست دارد ، به آنها رسيدگي مي كند ، همه زندگي اش را وقف فرزندانش مي كند و هزاران نكته مثبت و سرشار از محبت ديگر كه تا فردا مي توانم بنويسم ولي خب نيازي نيست زيرا كه هم قبلا گفته شده و هم شما كاملا مي دانيد . ولي خب اينجا يك سوال مهم ايجاد مي شود : چرا عشق مادر به فرزند وجود دارد ؟ اينجاست كه شما پس از اندكي تامل و جست و جو در ذهنتان به يك بن بست بر مي خوريد و سريعا جنبه هاي روحاني و عاطفي فرا مادي را دخيل مي دانيد چرا كه هرجا مغز انسان براي تفسير وقايع به مشكل بر مي خورد با استفاده از تعاريف ماورالطبيعه سعي در جواب دادن مي كند . اما من دوست دارم از جنبه ي ديگري به قضيه نگاه كنم . طبق نظريه انتخاب طبيعي موجودات زنده به صورت طولي با هم ارتباط دارند و موجودات پيشرفته از تكامل موجودات ابتدايي تر به وجود آمده اند. امروزه ديگر هيچ زيست شناسي شك ندارد كه انسان نتيجه ي تكامل موجودات پيشين است . بنابراين براي يافتن جواب بايد نگاهي به موجودات زنده ابتدايي تر كنيم. ماهي ها ، و خزندگان هيچ نوع محافظت خاصي از فرزندانشان نمي كنند . صرفا تخم گذازي مي كنند و مي روند . اما در پستان دارن و پرندگان به عنوان دو قطب پيشتاز چرخه تكامل ما حمايت والدين از فرزند را داريم . اصلا به وجود آمدن پستان در طبيعت به نوعي تغذيه فرزند را به مادر متصل مي كند و رسما انتخاب طبيعي حمايت والديني را ايجاد مي كند . هرچه موجود پيشرفته تر مي شود اين حمايت هم پيچيده تر و عجيب تر مي شود . در واقع اين موضوع به بقا و ماندگاري فرزند در طبيعت كمك مي كرد و در نتيجه ژن را در زمين تكثير و افزايش مي داد . ولي اين موضوع به چه صورت اتفاق مي افتد ؟ چرا حيواناتي كه از هوش بسيار پاييني برخورداند باز هم فداكارانه از فرزندانشان حمايت مي كنند ؟ جواب در مغز است . در مغز پستانداران كانوني داريم به نام مركز پاداش. اين كانون به اين صورت عمل مي كند كه وقتي حيوان كارهايي در جهت بقا و تكثير خود انجام مي دهد ميزان اندكي دوپامين در مغز ترشح مي كند كه اين فرايند ايجاد كننده ي حس لذت است .مثلا غذا خوردن كه مهمترين نياز هاي بقا است يك امر لذت بخش است . يا ادرار كردن در شرايطي كه مثانه به شدت پر شده . يا رابطه ي جنسي كه به توليد مثل و تكثير گونه منجر مي شود لذت بخش است. بعضي مواد مخدر هم همين مركز را فعال مي كنند . حال اين سيستم در جنس ماده ي پستانداران جوري عمل مي كند كه جنس ماده از مراقبت ، شيردهي و رسيدگي به فرزندان لذت ببرد . زيرا مركز پاداش كد گذاري شده كه پس از انجام اين اعمال مادرانه ميزاني دوپامين ترشح كند . اصلا وجود اين سيستم در جنس ماده از ويژگي هاي پستانداران است و از مهم ترين عوامل بقا و موفقيت آنهاست. مراقبت مادرانه بسيار در بقاي گونه نقش دارد . اگر نبود گونه به سرعت منقرض مي شد.حال هر عملي كه منجر به توليد دوپامين بشود به شدت اعتيادآور است. انسان به عنوان اولين موجودي كه به خودآگاهي رسيده همچنان جسم فيزيكي دارد كه از اجداد حيواني اش به ارث برده. پس قاعدتا اكثر اين سيستم ها در انسان هم وجود دارد . وجود مركز پاداش و تاثيرش در رفتار انسان تقريبا موضوعي ثابت شده است . با اين تعاريف جواب دادن به سوالي كه مطرح كردم ديگر خيلي سخت نيست . چرا عشق مادر به فرزند وجود دارد ؟ زيرا مركز پاداش مغز مادرها وقتي از فرزندشان محافظت و نگه داري مي كنند دوپامين ترشح مي كند و اين لذت ناشي از دوپامين را ناخودآگاه وجودشان حس مي كند . شدت لذت به حدي است كه مادران ناخودآگاه به آن شديدا اعتياد پيدا مي كنند . اعتيادي كه امكان تركش بسيار ناچيز است نتيجه ترك اعتيادش هم همين افراديست كه كودكشان را آزار مي دهند يا بعضا مي كشند . پس مادران فرزندان را به خاطر خودخواهي و لذت خودشان عاشقانه دوست دارند . براي همين رابطه مادر – فرزندي يك تعامل برد-برد است و در واقع فداكاري معني ندارد . البته همه اين ها تلاشي مذبوحانه براي يافتن جواب است . حقيقت هرچه هست عجيب و دست نيافتنيست ولي مي توان به آن نزديك شد . /پايان/

فيروزه

چقدر دنيا جاي عجيبيست . نيم ساعت از آن شهر پر هياهو و اعصاب خورد كن دور ميشوي و ميرسي به بهشت . درست وسط دو تا كوه . يك رودخانه فيروزه اي زندگي ميكند . تصوير ساده است . رودخانه و پسري ريشو كه كنار آن روي تخته سنگي نشسته و پايش را در آب فرو برده . آن پسر منم . صداي سمباده خوردن سنگ هاي كف رودخانه انگار كثافت ها و لكه هاي روح مرا هم سمباده ميكشد . خيلي حس خوبيست كه بداني اين رودخانه دائما در حركت است . حتي وقتي توي اتفاقات بيمارستان در حال سر و كله زدن با مرگ انسان ها هستي باز هم اين رودخانه در جريان است و آواز مي خواند . رها از دنيا . فقط آواز ميخواند . شششششششششش. گوش كن . سعي كن ريتم صدا ها را حس كني . سرعت رودخانه تغيير نميكند و صداها طبق يك ضرب آهنگ خاص گوش را نوازش ميكنند . طبيعت بزرگترين رهبر اركستر دنياست . اي كاش حداقل هارمونيكايم را به همراه داشتم. شايد ميتوانستم با رودخانه همنوازي كنم . پاهايم لمس و بي حس شده . سفيد مثل برف . خنكاي آب آنقدر معصوم و عجيب غريب است كه من را از همه فكر و خيال هايم رها ميكند.روي تخته سنگي كنار رودخانه نشسته ام . كنارم يك تخته سنگ ديگر است كه هر از گاهي تصاوير نا مفهموم و گذرا از دختري مو مشكي با چشم هاي وحشي و نافذ ، مو هايي لخت و بلند ، گردني كشيده ، نگاهي مهربان و عميق ، اندامي ظريف و متقارن مي بينم كه انگار به من خيره شده ولي همين كه نگاهم را رويش متمركز ميكنم محو مي شود و مثل دود به هوا مي رود و خالي بودن تخته سنگ مثل پتك به سرم ميخورد . اي كاش مي توانستم زمان را متوقف كنم. بروم كنارش بنشينم . دست هاي احتمالا سردش را بگيرم و هماهنگ با سكوت زبان ،به صداي رودخانه گوش بدهيم . حس مي كنم كه او هم اين ريتم ، اين تقارن را حس مي كند . چرا كه هربار بر آن تخت سنگ ظاهر مي شود همانطور ساكت و مرموز نشسته انگار دهانش مهر و موم شده . اگر بخواهم لباسي برايش انتخاب كنم ، آن لباس پيراهني بلند از جنس حرير است به رنگ همين فيروزه اي كه روي رودخانه مي درخشد .فيروزه ايِ پيراهن هرچه به سمت حاشيه پاييني مي رود كمرنگ تر مي شود تا در نهايت در تميز ترين سفيدِ دنيا محو شود . چقدر تصور او با اين لباس روي تخته سنگ جذاب و شيرين است . و چقدر اين پتك دردناك است. شششششش گوش بده .